بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ
إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَاجَرُوا
وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولَٰئِكَ يَرْجُونَ
رَحْمَتَ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ ﴿۲۱۸﴾
< إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا > قطعاً آن کسانی
که ایمان آوردند ؛ یعنی ایمان قلبی و باطنی
آوردند و به خدا در هر شرایطی اعتماد کرده
و باورشان را حفظ کردند .
< وَالَّذِينَ هَاجَرُوا > و آن کسانی که هجرت
کردند یعنی ایمانشان صرفاً یک اعتماد قلبی
نبود بلکه به عمل تبدیل شد .
< وَ جَاهَدُوا فِي سَبِيلِ > و در یک
کلام آن مومنانی که اهل مبارزه و
خستگی ناپذیری در راه خدا باشند .
< أُولَٰئِكَ يَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ >
آن مومنان ، باید انتظار رحمت از سوی خداوند
متعال را داشته باشند ؛ همان خدایی که بسیار
آمرزنده و مهربان است رحمت خدا نصیب کسانی
میشود که علاوه بر ادعای ایمان قلبی ، اهل
عمل بر اساس ایمانشان هم باشند .
عطر را بر تن بزن ، بر جان بزن
خوش رایحهترین عطر ، درون شیشه و در
جیب بغل باشد ، چه فایده ؟ چه حاصل ؟
عطر را باید به تن زد و به جامه ؛ یعنی باید
یک ظهور و بروز و نمود و نمایشی داشته
باشد ، تا هم خود نصیبی برده و هم دیگران
بهرهی ببرند ..
و ایمان ، دقیقاً شبیه به همان عطر دلانگیز
و دل آویز است ؛ پس اگر تنها گوشه دل باشد ،
هیچ قدر و قرب و قیمتی ندارد . ایمان باید نه
تنها در ذهن و ضمیر تو ، بلکه باید در زندگی
تو جاری ، پیدا و پدیدار باشد . از جمله نمود
های ایمان هم ، کوچ کردن است یا به تعبیر
قرآن کریم هجرت .
هجرت یا کوچ هم ، الزاماً از شهری به
شهری رفتن نیست ، بلکه گاه باید از شغلی
به شغلی کوچ کرد ، اگر به پاکی و پاکدامنی
انسان آسیب میزند . گاهی باید از کنار
رفیقی کوچ کرد ، اگر رشدی برای آدمی به
همراه نداشته باشد . و گاهی از کانالی به
کانالی ، از صحنهی به صحنهی ، از فکری
به فکری ، خیالی به خیالی ، از کتابی به کتابی .
اینها ، همه از نمودهای کوچ یا هجرت است
که خود از نشانههای ایمان به شمار میآید .
ابلیس ، اول مومن عالم !
مسئله این است که ایمان بر طبق فرهنگ ِ
غیر قابل تردید قرآن ، صرفاً یک امر قلبی
نیست . درست است که ایمان یعنی باور ، و
باور مربوط است به دل ، اما قرآن هر باوری را ،
هر ایمان و قبول و پذیرشی را به رسمیت
نمیشناسد . ایمان ِمجرد ، ایمان ِقلبی ِخشک
و خالی ، ایمانی که در جوارح و اعضای مومن
شعاعش مشهود نیست ، این ایمان از نظر
اسلام ارزشمند نیست .
اول مومن به خدا ، شیطان است . ابلیس
پیش از آنکه بندگان پر مدعای پروردگار و
فرزندان پر ناز و افاده آدم به این سرزمین
خاکی بیایند ، سالیانی خدای متعال را عبادت
میکرد و دلش کانون معرفت خدا بود ، اما در
آن بزنگاه ، در آنجایی که ایمانها همه آنجا
به کار میآیند ، یعنی در هنگام انتخاب ، در
هنگام تعیین راه نهایی ، این ایمان به کار
ابلیس نیامد . این ایمان در همان دل ماند .
اگر فقط تصدیق و پذیرش در صدق کلمه
ایمان کافی بود ، من میگویم اول مومن به
پیغمبر ، ابولهب بود ! من میگویم اگر او
مومن نیست ، به دل اینکه این ایمانش ، این
قبولش ، این تصدیقش با تعهد های متناسب
همراه نبوده ، آیا ما مومنیم ؟ در حالی که تصدیق
ما هم با تعهد های متناسب همراه نیست .
سالیانی است ، و سالیان دراز ، روی مغزها دارند
کار میکنند تا بگویند اسلام ِمنهای عمل ، ایمان
بدون عمل ، در دل محبت و ایمان و باور و نه
در عمل ، حرکت و تلاش و اثر ، سالهاست به
ما این را میخواهند بیاورانند ، و قرآن همچنان
ندایش بلند و زنده و شاداب است که
< .. وَ مَا اُولَئِکَ بِالمُومِنِینَ > ، آن کسانی که این
کارها را ندارند ، مومن نیستند ، ایمان ندارند .
[ هجرت هم یک نمونه عالی عمل بر اساس
ایمان است ] هجرت کردن یعنی چه ؟ یعنی از
مشهد رفتند تهران مثلاً ماندند ؟ از شهری به
شهری مهاجرت کردن و بس ؟ نه ، اولاً هجرت
کردن به معنای یک باره از همه چیز دست
شستن به خاطر هدف ، به خاطر پیوستن به
جامعه اسلامی ، به خاطر قبول تعهد در مجموعه
تشکیلات جامعه اسلامی محسوب میشود .
برگرفته از : سوره نور ، آیه ⁴⁷ .
همان ، جلسه ⁴ ، صفحه ¹¹⁵ ، ¹¹⁶ ، ¹²⁸ .
طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن ، صفحه ¹¹² ، ¹²² .