از زبون مادر شهیده :
بعد از اینکه خودش را شناخت و فهمید از زندگی چی میخواد اسمش رو عوض کرد.
می گفت: «من میترا نیستم. اسمم زینبِ. با اسم جدیدم صِدام کنید.»🙏🏿😌
از باباش و مادربزرگش به خاطر این که اسمش را میترا گذاشته بود ناراحت بود.
از زبون مادر شهیده :
بعد از انقلاب و جنگ ، دخترم دیگه نمی خواست میترا باشه
.
دوست داشت همه جوره پوست بیندازه ُ چیز دیگه ایی بشه ؛ چیزی به اراده و خواست خودش، نه به خاطر من ، پدرش یا مادربزرگش.
اینطور شد که اسمش را عوض کرد. اهل خونه گاهی زینب صدایش می کردند اما طبق عادت چند ساله اسممیترا از سر زبون شون نمیافتاد.
از زبون مادر شهیده :
زینب برای اینکه تکلیف اسمش را برای همیشه روشن کنه یک روز ، روزه گرفت ُ دوستان هم فکرش رو برای افطار به خونه مون دعوت کرد.💞
می خواست با این کار به همه بگه که دیگه میترا نیست و این اسم باید فراموش بشه…
بعد از اون بچهها یا مادرم اشتباهی اون رو میترا صدا میکردند ، زینب جواب نمیداد.
اون ها هم مجبور می شدند اسم جدیدش رو صدا کنن. من اسممیترا را خیلی زود از یاد بردم ، انگار که از روز اول اسمش زینب بود.
همه ی ما دست کم یک بار در زندگی برای حفظه چاقویی که ما رو زخمی می کرد خیلی تلاش کردیم.
معمولا به کسایی که دوسشون داری بیشتر از یکبار فرصت میدی، این حس که هنوز انگار نمیخوای از دستشون بدی با اینکه میدونی لیاقتشو ندارن؛ این غمگین کنندهترین ضعف یه آدمه.