بعد از مدتها به خیلی از چیزهایی که دوست دارم فکر میکنم
و تو جزو آنها نیستی . .
آمدی درخواب من دیشب چِه کاری داشتۍ ›
ای عَجب از این طَرفها هم گُذاری داشتۍ
راه را گُم کرده بودے نیمه شَب شاید عزیز
یا کِه شاید با دِل تَنگم قراری داشتۍ ›
مهربانی هَم بلد بودی عجب نامِهربان
بعدِ عُمری یادت اُفتاده کِه یاری داشتۍ ›
سر به زیرانداختی و گُفتی آهسته سلام
لَب فُروبَستی نِگاه شَرمساری داشتۍ ›
خواستَم چیزی بگویم گِریه بُغضم را شِکَست
نه نگفتم سالها چَشم اِنتِظاری داشتۍ...!
تورا درمیان آغوشم ميفشارم؛
درهمان حالکه دستانمخالی از بودنت است .
خب مثل اینکه دوباره بازگشت هممون به سوی
روبیکا ، ایتا ، بله ست(((((: