پرایوت یهداغون ِمحترم "
کاش میشد به اون لحظه برگشت ،
اونجایی ک نفس نداری دیگه
پاهات جون ندارن
گرمته ، توی جمیعت داری خفه میشی!
چند ساعت توی صف بودی ،
ولی با خودت میگی تمومه فراق ، چیزی نمونده تا وصال، تا بغل کردن ضریح ارباب، تا دیدن معشوق !
اونجایی ک دلت میخواد جون بدی توی حرم ارباب ؛
چقد قشنگه توی صف وایسادن برای دیدن ارباب و بغل کردنش :))))
پرایوت یهداغون ِمحترم "
کاش برگردم به اون شب ..
حالم خیلی خوب بود پیش بابام :)
پرایوت یهداغون ِمحترم "
بدك نشد ؛
امشب پدرم چند بار تأکید کرد که زیباترین چشمای دنیارو دارم دیگه جواب سلام هیچ کسی رو نخواهم داد .