(ای که میپرسی چه پیش آمد که پیدا نیستی؟
خویشتن را کرده ام گم، تا طلبکارم تو را
از من ای آرام جان، احوال صائب را مپرس
خاطر آسوده ای داری، چه آزارم تو را؟)
مگر او آفتابِ عالم است؟ کز سرِ کویِ ما گذشت
و نسیمی از آن دیار، به جانِ عاشقان وزید