لرزه بر دستان و لُکنَت بر زبان و نبضِ تند . .
وصف حالم ، چون ببینم یک نظر چشمِ تو را
شهریار ای من به قربانت چه کرد آن دلبرت؟
آنقدر سوزناک گفتی شعر ، ما هم سوختیم ..
از یه جایی به بعد حتی اگه همه چیزم درست بشه، هیچ ارزشی نداره
هر چیزی تو زمان خودش قشنگه...
و مـن اورا ، طـوری نگـاھ میـکردم کـه انگـار آخریـن گلی بـود که در جهـٰان باقی مانـده بـود .
مهـم نیسـت واژھ هـا چقـدر زیـبا به نظـر برسـند ؛ کـردار همیـشه نشـان میـدهد کـه تو در زنـدگیِ کـسی چه جـایگاهـی داری .