هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
بنر ساعت 18:38حذف شه🌻
گسترده سه ساعته مانیا 🍃
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
نفسم بند اومده بود، انگار یه چیزی گلوم رو فشار میداد.مهدی... خود محمدمهدی بود! همونی که عاشقش بودم، همونی که فکر میکردم دنیامه!سر سفره عقد نشسته بود! احساس کردم پاهام دیگه تحمل وزنم رو ندارن، سست و بیجون شدن. با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد، لرزون گفتم
«مهدی...»
یه پوزخند کج رو لباش نشست. انگار حال داغونم براش جالب بود. چشمم افتاد به اون دختر کنارش، دستاشون گره خورده بود.
عاقد پرسید
«وکیلم؟»
و محمدمهدی... فقط گفت
«بله.»
دنیا رو سرم خراب شد. یه درد وحشتناک توی سینهام پیچید، نفسم کاملا رفت و سیاهی مطلق ...😭😶
https://eitaa.com/joinchat/2511865379C9824d77bc7
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
هدایت شده از گسترده سه ساعته مانیا
بنر ساعت 2:8حذف شه🌻
گسترده سه ساعته مانیا 🍃