- مَتروح .
و اینبار قلب ِمحزون ُغم دیدهام روایت میکند ؛ شب هایی که جانم بیشتر از هر لحظهای بهانه شهادت میگیرد ؛ بهانهی چیزی که قد و قوارهی آن به ما نمیخورد ؛ بهانه ی شهادت ؛ راست گفتهاند شهادت لباسی است که اندازه هرکس نمیشود ؛ ولی شما بگویید با چشمان ِمنتظری که شهیدی را میبیند بغض میکند و بارانی میشود چه کنم ؟ ؛ با قلبی که این شب ها احساس جامانده بودن دارد چه کنم ؟ ؛ امان از این شب ها ؛ شب هایی که حس جاماندگی تا مغز استخوان تو را نابود میکند ؛ چای این شبها را که مینوشم از ذهنم میگذرد شاید شهد شهادت باشد ؛ گل عاقبت بخیر سفید رنگ روی پیکر شهدا نصیبم میشود را عمیق به آغوش میکشم و رایحه آن را تا عمق وجودم میبلعم به امید آنکه عطر ِگل غبارهای جان من را پاك کند ؛ میدانید گاهی اوقات قلب انسان طلب اتفاقاتی را میکند که امکان پذیر نیست ؛ دست ِمن که نیست دلم هوای شهادت دارد اما کاری از دستم بر نمیآید و به قافلهی شهدا مینگرم ؛ به قافلهی آنهایی که عاقبتشان بخیر شد و اما حال اسم این بنده کوچك ِحقیر ِپر از گناه ِمدعی در قافله جاماندگان ثبت شده است و قلب ِمالامال غم ِمن نگران جاماندن است .
- به وقت ۳:۲۱ بامداد ؛
- به افق ِدنیا ؛
- مَتروح .
از افق ِدنیا که میاندیشم ؛ غالباً انسان هایي که با قلب ِخود تصمیم میگیرند و بعد با تعقل و عقل خود آن را انجام میدهند حال ِبهتري دارند نسبت به کساني که فقط عقلاني تصمیم میگیرند ؛ اشتباه است که گفتهاند با عقل تصمیم بگیرید و بیخیال قلب شوید ؛ به راستي این قلب ِاست که زندگي ميکند ؛ اگر حال ِقلب روبه راه باشد زندگي جریان پیدا ميکند و اگر احوالات ِقلب رنجور و غم دیده باشد زندگي هم تمام ميشود ؛ گویي قلب ميفهمد ؛ ميشنود ؛ ميبیند ؛ ميخندد ؛ غمگین ميشود و زندگي ميکند اما عقل چه ؟! ؛ او بيرحم است گاهاً دلیل ِحال خراب ِانسان ميشود ؛ بگذریم قلب مهم است ؛ اگر به قلبت رسیدگي کني و به آن اهمیت بدهي مانند گل ها و درختان شکوفه ميدهد و ميتواند تو را تا مرز ِخوشبختي پرواز دهد .
- ۱۶:۰۹ عصر
- به وقت ِدنیا
- مَتروح .
امروز افکارم متمایل شد سمت عزیزترین مظلومترین مهربانترین زندگیمان ؛ سمت آن فردي که سالیان سال است به انتظار ما نشسته است که شاید ما به خودمان بیاییم ؛ شاید ما همانی بشویم که بشود ناممان را یار نامید ؛ به راستی عزیز ِقلبم چقدر در این سالها برای ِتو یار نبودهام و فقط مدعی بودم ؛ انتظار واقعی را نچشیدیم و منتظر واقعی نبودیم که اگر منتظر بودیم به هنگام پدید شدن خورشید فِیك آسمان ؛ خورشید واقعی زندگی ظهور میکردند ؛ پارادوکس های بسیاری میان حرفهایمان و رفتارمان وجود دارد ؛ دم از انتظار میزنیم و در رفتارمان آثاری از منتظر وجود ندارد ؛ نزدیكترین ِدور ِمن ؛ نزدیك از آن جهت که هوای ِتمام شیعیانت را داری و در میان قلب ِما جا ؛ دور از آن سو که چشمان ِما تو را نمیبیند ؛ به امید آن روز که منتظر واقعی ِتو باشیم ؛ پدر ِعالمین دعایمان کن .
- ۱۸:۴۸ غروب
- به وقت ناپدید شدن خورشید فِیك