هیچ وقت فکر نمیکردم لباس سیاه بر تن بزنم برای شهادت شما ؛ هیچ وقت گمان نمیکردم با رفقایم در حسینیه قرار بزاریم تا برای نبود شما عزاداری کنیم ؛ هیچ وقت گمان نمیکردم که برایت ختم قرآن بگیریم . اصلا این یك مرحله در ذهنمان قفل بود که پیش از ما شما شهید شوی میخواستیم پیش مرگت شویم ؛
نشد . . . شرمنده ایم ؛ ما با راه تو عهد بسته ایم و تا آخرین قطره خون مان در این مسیر خواهیم ماند .
امیدتان در یك شب به آسمان رفته است ؟! تا به حال هدف و انگیزهی ِزندگیتان در یك شب به آسمان پر کشیده است ؟! ؛ هر صفحه ای از کتاب درسی را که میخواندم همهاش به این امید بود که روزی به عنوان نخبهای و یا سربازی که دستاوردهایی دارد به دیدارتان بیایم ؛ هر صفحه ای که در اوج خستگی و نا امیدی ورق میزدم و به ذهن میسپردم انگیزهاش روزی دیدار با شما بود ؛ ولی حالا چه ؟! ؛ وقتی تصمیم گرفتم حفظ قرآن را شروع کنم به این امید بود که روزی در محفلی به عنوان قاری یا حافظ قرآن با شما دیدار داشته باشم ؛ من حتی برای ِیکبار هم از نزدیك چهرهی ِنورانیات را ندیده بودم ؛ آرزوها داشتم . . .
هر وقت کم میآوردم دلم خوش بود تو هستی و حواست به ما است ؛ حالا اما قدمهایم را استوار تر برمیدارم ؛ خسته ام خیلی خسته ؛ ولی نا امید هرگز . . تلاشم را دو چندان میکنم تو خواهی آمد آری روزی با مهدی صاحب الزمان بر خواهی گشت . .
#روایت
حجهالاسلام سیدمهدیخضری امامجمعه موقت قزوین جریان ِخوابی را که امام شهیدمان آیتاللهخامنهای چند هفته پیش در بیت
برای کسی گفته بودند بازگو کردن آقا گفتهاند .
خواب دیدم در همین حسینهامامخمینی ره
مشغول نماز جماعت هستیم و من هم
در صف ِنماز هستم .
یکهو متوجه شدم که اگر من در حال نماز
جماعت هستم چرا ماموم هستم و امام نیستم ؟ امام کیست ؟
دیدم امام جماعت ،
حضرتحجهبنالحسنعج هستند ..
بعد از نماز رفتم جلو و گفتگویی کردم و گفتم کار سخت هست و ...
بعد امام زمان من را متوجه این معنا کردند که مأموریت شما تمام هست ..
حجهالاسلامخضری میگوید ما تا قبلتر به این تعبیر میکردیم که امام زمان ظهور خواهد کرد حالا میبینیم منظور شهادت آقا بوده و جلودار صاحب الزمان و این که کار به دست خودشان هست ..