eitaa logo
- مَتروح .
2.7هزار دنبال‌کننده
163 عکس
12 ویدیو
0 فایل
[ هُــوَ الْمَعشـوق ] °• از‌ نسل ِهشتاد . °• عکاسیم و نویسنده . °• فرکانس‌هاي ِشنیده نشده . °• کپي ؟! فرهنگ ِفوروارد به‌جا آورید . شنوای ِحرف های ِشما * https://abzarek.ir/service-p/msg/4344329
مشاهده در ایتا
دانلود
جواب پلشت های وطن فروش هم به وقتش خواهیم داد 🇮🇷 .
- مَتروح .
امیدتان در یك شب به آسمان رفته است ؟! تا به حال هدف و انگیزه‌ی ِزندگیتان در یك شب به آسمان پر کشیده
برای ِسحری بیدار شده ایم ؛ در حال خوردن غذا هستیم و از تلویزیون صدای ربنای ِسحر پخش می‌شود ؛ گوشی به دست اخبار جنگ را هم دنبال می‌کنیم ؛ یکی می‌گوید آقا را زدن ؛ دیگری امید میدهد و می‌گوید نه خبر کذب است آقا در اتاق جنگ فرماندهی میکند ؛ نفر بعد می‌گوید قرار است اذان صبح خبری را به مردم بدهند که بدترین خبر است ؛ همه دلهره می‌گیریم ولی دلمان به بودن رهبر خوش است ؛ می دانیم خبر هرچقدر هم که بد باشد رهبر را داریم ؛ نزدیک اذان است نفس‌ها حبس می‌شود روبه روی تلویزیون نشسته ایم و منتظر خبری بد ؛ ناگهان زیر نویس میشود شهادت قائد سید علی خامنه ای . . . صدای شیون از خانه ها بلند می‌‌شود جوری گریه میکنیم که انگار غم انگیز ترین اتفاق عمرمان رخ داده است ؛ قطعا غم انگیز ترین اتفاق عمرمان است ؛ چشم‌هایم تار می‌شود ؛ به پهنای صورت اشک می‌ریزم ؛ اتفاق بدتر از این هم مگر می‌شود رخ دهد ؟! دست به دیوار می‌گیرم و بلند می‌شوم ؛ کودک خانه را آرام میکنم آخر آن هم با صدای شیون ما جیغ می‌کشد ؛ خانه خراب شده‌ایم ؛ آقای ِمان رفت ؛ چشمانم رنگ انتقام می‌گیرد ؛ از آن روز نحس به بعد خواب بر چشمانم حرام شده است . .
https://harfeto.timefriend.net/17721319749378 سلام و رحمت این لینك اینجا می‌مونه تا در روزهای ِجنگ شنوا و پاسخگوی ِحرف‌هاتون باشه 🤍
به گوش ِسیدعلی برسانید دخترانش امروز محکم تر از قبل چادرهای ِخود را بر سر زدند و با صلابت تر از قبل برای ِصهیون رجز خواندند .
حتی اگر که سر رود پیمان می ماند جمهوریِ اسلامیِ ایران می ماند . .
سیدمجید بنی‌فاطمه می‌گفت از آقا خواستم واسم دعا کنن که عاقبت‌بخیر شم؛ آقا برگشتن و گفتن دعا می‌کنم خسته نشی... خسته نشی از درس خوندن ؛ از کار کردن ؛ از جهاد کردن ؛ از اینکه این شب‌ها وسط میدون هستید ؛ مواظب باشید خسته نشید .
صبح شده است آفتاب طلوع کرده است ؛ او دیگر نیست که طلوع این آفتاب را ببیند ؛ من هم دلم نمی‌خواهد دنیای ِبدون او را ببینم ؛ از این پهلو به آن پهلو میشوم هرثانیه چهره‌‌ی ِنورانی‌اش پیش ِچشمانم نقش می‌بندد ؛ اشک‌هایم تمام نمی‌شود ؛ همه‌ی حرف‌ها صدای آرامش بخش او در ذهنم تکرار می‌شود ؛ فکر انتقام هستم ؛ اصلا نمی‌توانم رفتن او را باور کنم ؛ دلم نمی‌خواهد باور کنم که او نیست ؛ هنوز هم به خودم دلداری میدهم و میگویم شاید او بیاید و بگوید که به خاطر جنگ مجبور به گفتن این خبر شده ایم ؛ ولی زهی خیال ِباطل او رفته است ؛ او به آرزوی ِدیرینه اش رسیده است ؛ حال کم کم لباس عزای ِجد غریب‌اش را از کمد بیرون می‌آورم باورم نمی‌شود هی با خودم تکرار میکنم من قرار بود پیش مرگت شوم شما چرا زودتر از من رفتی ؟! ؛ دلم از نبودنت خون است ؛ آنقدر برایت خون ِدل خورده‌ام که می‌ترسم آخر روزه ام باطل شود ؛ از مسجد محل صدای قرآن به گوش می‌رسد هنوز هم باورم نشده است ؛ برای ِچندمین بار بغضم منفجر می‌شود ؛ چشمانم رنگ خون گرفته است دیگر نمی‌خواهم در دنیایی که سیدعلی نیست بمانم ؛ به چشم هایم اگر رو به دهم تا سالیان طولانی خواهند گریست ؛ اشک هایم را پاك میکنم چادر ِمشکی‌ام که میراث مادر ِسید ِخراسانی‌مان است را محکم تر می گیرم و با صدایی که آمیخته با بغض است برای ِیهودیان رجز می‌خوانم .
ویرانه شود آنکس که آبادی ایران را نخواهد .
کاش میشد پرده از چهره بعضیا توی ایتا برداشت و بهشون فهموند از خیلی غلطاتون اطلاع داریم و به روتون نمیاریم : /