eitaa logo
مِجری🏴🏴🏴
1.3هزار دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.7هزار ویدیو
23 فایل
مِجری به معنی صندوقچه ی آهنی یا چوبي قفل دار قدیمی با روکش مخمل است که کارکرد گاوصندوق هاي کنونی را داشت. "منطقه جلگه بهاباد یزد" راههای ارتباط با ما: خانم زینب صادقی آموزگار @Teachr84 خانم سهیلا صادقی احمد آباد @s_sadeqi1997
مشاهده در ایتا
دانلود
# گویش محلی ارسالی همراهان: چالش در مورد دوروش گوسفندها چه میدانید جواب ارسالی همراهان خانم حسن‌زاده A.Hasanzadeh: درزمان قدیم که دامدارخیلی بودن وهرکدوم ۲۰۰یا۳۰۰تا یابیشتر گوسفندداشتن بعضی دامدارها باهم شریک بودن ازدوروش همین که بزغاله به دنیا می یومد پوست روی گوشش را باچاقو می بریدن کمی حالا همین بریدن هم چند مدل داشت می گفتن دوروش تسمه.دکمه ...واین خودش یه علامت بود برای اینکه بدونن این گوسفند ازکیه وباهمین دوروش شناخته می شد که این روش کم کم با کم شدن گله ها وجداشدن ازهمه دیگه تموم شد گوسفنداهم راحت شدن مثلا وقتی گوسفندی می رفت توگله ی دیگه ای ازطریق همین دوروش می فهمیدن که ازکیه.هرگله دارم دوروش مختص به خودش راداشت # ممنونیم خانم حسن‌زاده در واقع دوروش یک نوع علامت یا مهر است برای شناخت گوسفندان از هم هر گله دار دوروش مختص خودش داشته ✅ رنگ کردن پشم گوسفندان هم نوعی دیگر از علامت گذاشتن برای شناسایی آنها بوده گویش محلی طنز😂 وقتی می خوآن یکی را معرفی کنند یا بگن مثلا فلانی شبیه فلان خاندان یا طایفه هه میگن دوروش فلانیها رو داره یعنی شبیه فلان طایفه است اینجا دیگه بحث ژن وشباهت ظاهری میاد وسط 🆔@MEJRi403
# مطالعه ✅ صفحات پایانی داستان شازده حمام 📕 شازده حمام وجه تسمیه نام کتاب رو هم متوجه شدیم😊 نویسنده کتاب را صدا می زدن شازده در حمام عمومي اما بعد فوت باباش دیگه از این تعبیر کسی استفاده نکرد😔 ✍🏻 نویسنده: محمد حسین پاپلی یزدی داستان بعدی این کتاب تحت عنوان : اولین مسافرت فردا شروع می شود 🆔@MEJRi403
✍🏻 گویش محلی: ✅ چالش علف تُرُس چیست؟؟؟ 😂😂✋ 🆔@MEJRi403
مِجری🏴🏴🏴
# گویش محلی ارسالی همراهان: چالش در مورد دوروش گوسفندها چه میدانید جواب ارسالی همراهان خانم حسن
محلی گوسفندان با سلام به عرض می رسانم که دروش گوسفندها یک علامت برای هر دامداری است که روی گوش انها. با چاقو بریده می شود واین علامت در اولین فرصت پس از به دنیا امدن بزغاله بروی گوش بزغاله انجام میشود. انواع دروش دکمه چپ روی گوش چپ. ودکمه راست. گوش راست ودو دکمه. روی هر دوگوش. ودروش بادامی ودروش تسمه ودروش کلاکو. که اگر بریدن پوست روی گوش ازعقب به جهت جلو باشد. مقدار 2 سانت که باید بلافاصله پوست را بچرخانیم که نچسبد نوع دکمه ای وبریدن خلاف این دروش بادامی ودروش تسمه بریدن مقداری از گوش از جلوی که حالت اویزان باشد. واگر بریدن ازعقب گوش باشد دروش کلاکو است. در ضمن. ممکن یک دامداری چند تا ازین دروش ها باهم داشته باشد نمونه دکمه راست تسمه چپ. یادش به خیر دروش گوسفندان بابا من دورش دکمه چپ داشتند. ومرحوم بابا بزرگم محمد حسن زاده معروف به محمد علی بلند که روحشان شاد باشد دکمه راست. با این علامت ها اگر گوسفندان قاطی می شدند از هم جدا می کردند و وبه هم دیگر خبر میداند مجری: ممنون از اقای محمدرضا حسن زاده بابت ارسال جواب کاملشون خدارحمت کند پدربزرگتان را 🖤🥀 🆔@MEJRi403
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💎🦋💎🦋💎🦋💎 🦋💎 💎 نهج البلاغه ┄═❁❀•••❈◦🦋◦❈•••❀❁═┄ خطبه۱۰۹ تا آن زمان كه پرونده اين جهان بسته شود و خواست الهی فرا رسد و آخر آفريدگان به آغاز آن بپيوندد و فرمان خدا در آفرينش دوباره در رسد. آنگاه آسمان را به حركت آورد و از هم بشكافد و زمين را به شدت بلرزاند و تكان سخت دهد، كه كوه ها از جا كنده شده و در برابر هيبت و جلال پروردگاری بر يكديگر كوبيده و متلاشی شده و با خاک يكسان گردد سپس هر كس را كه در زمين به خاک سپرده شده درآورد و پس از فرسودگی تازه شان گرداند و پس از پراكنده شدن همه را گردآورد، سپس برای حسابرسی و روشن شدن اعمال از هم جدا سازد، آنها را به دو دسته تقسيم فرمايد؛ به گروهی نعمتها دهد و از گروه ديگر انتقام گيرد، امّا فرمانبرداران را در جوار رحمت خود جای دهد و در بهشت جاودان قرار دهد، خانه ای كه مسكن گزيدگان آن هرگز كوچ نكنند و حالات زندگی آنان تغيير نپذيرد، در آنجا دچار ترس و وحشت نشوند و بيماری ها در آنها نفوذ نخواهد كرد، خطراتی دامنگيرشان نمی شود و سفری در پيش ندارند تا از منزلی به منزل ديگر كوچ كنند و اما گنهكاران را در بدترين منزلگاه درآورد و دست و پای آنها را با غل و زنجير به گردنشان درآويزد، چنانكه سرهايشان به پاها نزديک گردد، جامه های آتشين بر بدنشان پوشاند و در عذابی كه حرارت آتش آن بسيار شديد و بر روی آنها بسته و صدای شعله ها هراس انگيز است قرار دهد. جايگاهی كه هرگز از آن خارج نگردند و برای اسيران آن غرامتی نپذيرند و زنجيرهای آن گسسته نمی شود، مدتی برای عذاب آن تعيين نشده تا پايان پذيرد و نه سرآمدی تا فرا رسد. پيامبر دنيا را کوچک شمرد و در چشم ديگران آن را ناچيز جلوه داد. آن را خوار می شمرد و در نزد ديگران خوار و بی مقدار معرّفی فرمود و می دانست که خداوند برای احترام به ارزش او دنيا را از او دور ساخت و آن را برای ناچيز بودنش به ديگران بخشيد. پيامبر(صلّی الله علیه و آله) از جان و دل به دنيا پشت کرد و ياد آن را در دلش ميراند. دوست می داشت که زينت های دنيا از چشم او دور نگهداشته شود، تا از آن لباس فاخری تهيّه نسازد يا اقامت در آن را آرزو نکند. و برای تبليغ احکامی که قطع کننده عذرهاست، تلاش کرد و امّت اسلامی را با هشدارهای لازم نصيحت کرد و با بشارت ها مردم را به سوی بهشت فراخواند و از آتش جهنّم پرهيز داد. ما از درخت سرسبز رسالتيم و از جايگاه رسالت و محل آمد و شد فرشتگان برخاستيم، ما معدن های دانش و چشمه سارهای حکمت الهی هستيم. ياران و دوستان ما در انتظار رحمت پروردگارند و دشمنان و کينه توزان ما در انتظار کيفر و لعنت خداوند به سر می برند. 🆔@MEJRi403
# شهیدانه شهید محمدرضا تورجی زاده سال ۴۳ در اصفهان به دنیا آمد. هنوز ۱۴ سال بیشتر نداشت که به دلیل پخش اعلامیه‌ها و تکثیر نوار‌های سخنرانی حضرت امام (ره) از طرف ساواک دستگیر شد و بار‌ها مورد ضرب و شتم قرار گرفت. با پیروزی انقلاب اسلامی، همراه شهید اصغر امین الرعایا فعالیت‌های فرهنگی خود را در مسجد ذکرالله آغاز کرد و با حزب جمهوری اسلامی اشنا شد. در مدرسه با برگزاری دعای کمیل، مداحی را شروع کرد. امتحانات سال آخر دبیرستان را نیمه کاره رها کرد و عازم جبهه شد. دوران آموزشی را در پادگان غدیر اصفهان گذراند و به لشکر ۸ نجف اشرف پیوست. ابتدا در گردان ضربت لشکر ۸ نجف اشرف در عملیات محرم شرکت کرد. سپس در دی ماه ۶۱ به لشکر ۱۴ امام حسین (ع) منتقل شد. در این لشکر با شهید محمدحسن هدایت آشنا شد. شخصیت این شهید تأثیر زیادی بر وی داشت. در مدت پنج سال حضور پی در پی در جبهه چند بار مجروح شد. بهمن ماه سال ۶۳ به درخواست فرمانده گردان رزمی یا زهرا (س) به این گردان رفت و معاونت گروهان ذوالفقار را به عهده گرفت. در عملیات‌های والفجر یک، محرم، خیبر، بدر، والفجر هشت و عملیات کربلای پنج شرکت داشت و سرانجام در تاریخ ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶در بانه (منطقه عملیاتی کربلای ۱۰) در اثر اصابت ترکش ناشی از انفجار خمپاره به پهلوی چپ و بازوی راست به خیل شهیدان پیوست و کربلایی شد. پیکر غرقه به خون این عارف دلسوخته در گلزار شهدای اصفهان در کنار یار و همرزم همیشگی و دوست دوران درس و جنگش شهید سیدرحمان هاشمی به خاک سپرده شد. مزار او هم اکنون دارالشفای عشاق و زیارتگاه عاشقان و دلسوختگان است. 🆔@MEJRi403
او به حضرت زهرا (س) علاقه‌ی وافری داشت و در غالب مداحی‌های از مصائب ایشان می‌خواند. گفته بود من در عملیاتی شهید می‌شوم که رمز آن یازهرا (سلام الله علیها) است. وصیت کرده بود که بر روی سنگ قبرش بنویسند: «یازهرا (س).» به نماز اول وقت اهمیت فراوانی می‌داد و قران کریم را بسیار تلاوت می‌کرد. در جبهه بار‌ها مجروح شدبه گونه‌ای که در میان دوستان به شهید زنده معروف بود. هر بار پیش از بهبودی کامل باز به جبهه رفت. سرانجام این مجاهد خستگی ناپذیر در پنجم اردیبهشت ۶۶ در ارتفاعات شهر بانه در استان کردستان ساعت هفت و سی دقیقه صبح حین فرماندهی گردان یا زهرا (س) در سنگر فرماندهی به شهادت رسیدند. جراحتی که موجب شهادت او شد همچون حضرت زهرا (س) بود، جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش‌هایی مانند تازیانه بر کمرش اصابت کرد. در آغوش امام زمان (عج) همسر شهید تعریف می‌کرد، داشتیم از آرزوهایمان می‌گفتیم. محمدرضا گفت: «آرزوی من اینه که...» مکثی کرد و ادامه داد: «من دوست دارم زیاد برام فاتحه بخونن، زیاد باقیات‌الصالحات داشته باشم؛ می‌خوام بعد از مرگم، وضعم خیلی بهتر بشه؛ دوست دارم هر کاری می‌تونم برای مردم بکنم، حتی بعد از شهادت...» یکی از دوستانش از شهادت محمد بسیار ناراحت بود. شب در خواب او را دید در حالی که خوشحال و با نشاط بود. لباس فرم سپاه هم بر تنش بود. چهره اش خیلی نورانی‌تر شده بود. از محمد پرسید: محمد! این همه در دنیا از آقا خواندی، توانستی او را ببینی؟ محمدرضا تورجی زاده در حالی که می‌خندید گفت: من حتی آقا امام زمان (عجل الله فرجه الشریف) را در آغوش گرفتم. حساسیت روی قسم حضرت زهرا (س) سید احمد نواب یکی از همرزمانش عرف می‌کرد: آمدم چادر فرماندهی گروهان، تورجی نشسته بود. طبق معمول به احترام سادات بلند شد. گفتم: شرمنده محمد آقا! من با یکی از دوستام قرار دارم. باید برم مرخصی و تا عصر برمی‌گردم. بی مقدمه گفت: نه! نمیشه! گفتم: رفیقم منتظر منه. دوباره با جدیت گفت: همین که شنیدی. با تمام احترامی که برای سادات داشت، اما در فرماندهی خیلی جدی بود. عصبانی شدم. وقتی داشتم از چادر بیرون می‌آمدم، با ناراحتی گفتم: «شکایت شما را به مادرم می‌کنم». هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم، با پای برهنه دوید دنبال من. دستم را گرفت و گفت: «این چی بود گفتی؟» به صورتش نگاه کردم. خیس اشک بود. بعد ادامه داد: این برگه مرخصی! سفید امضا کردم. هر چقدر دوست داری بنویس، اما حرفت رو پس بگیر. گفتم: به خدا شوخی کردم، اصلا منظوری نداشتم. با دیدن حال و گریه‌ی او، خودم هم بغضم گرفت. 🆔@MEJRi403