📸 هنوز هم جای دختر سه ساله، رو شانهی علمدارهاست💔
🇮🇷 اخبار لحظهای و مهم را اینجا بخوانید 👇🏻
@khabare_yazd
🆔@MEJRi403
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا قوت سردار دوست داریم
دشمنات بمیرن ایشالله سردار
چشاشون دراد ایشالله سردار
سلامتیش صلوات
🆔@MEJRi403
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویری غمانگیز از تابوت کودکان خردسال شهید در مراسم تشییع شهدای جنایت رژیم صهیونیستی در تهران.
#شهدای_اقتدار
🆔@MEJRi403
#خاطره_انگیز
#خاطره_قدیمی
#خاطرات_طنز
✍ سرکار خانم سمیه حدادزاده
🔸زمانی که ما تهران زندگی می کردیم، برای رسیدن نوروز و تابستان و دهه ی اول محرم، روزشماری می کردیم تا به بهاباد بیاییم.
البته رسیدن به بهاباد، یک هفت خان رستمی هم داشت که تا از آن عبور نمی کردیم به بهاباد نمی رسیدیم.
و این خان اول و دوم و .... هفتم، همه یک جا، منزل دایی هاشم در یزد بود😲.
🔺از خودِ تهران التماس و اصرار به نرفتن به خونه ی دایی هاشم آغاز می ی ی ی ی ی ی ی ی ی شد، تا درِ خونه ی دایی هاشم. محمدمون که می گفت، بابا حتماً باید تلفات بدیم تا شما قبول کنی، نَریم!!!
اما از اونجایی که دایی هاشم بسیار مردم دار و مهمان نواز و بامحبت هستند، دیدار ایشون برای پدر و مادرم واجب بود.
ماشین که وارد خیابان مهدی یزد می شد و به کمیته امداد که می رسیدیم، می فهمیدیم که دیگه باید خودمون رو برای نبردی سخت، مسلح کنیم.در نگاه اول که وارد خانه ی دایی هاشم، می شدیم، خانه در سکوت بود و هیچ بچه ای دیده نمی شد. البته عبارت صحیح تر اینه که هیچ بچه ای روی زمین دیده نمی شد، چون هر هشت پسر، یک جایی روی آسمان خانه، در کمین بودند.
رضا روی لاحافا که بلندیش تا سقف می رسید، نشسته بود و دایم تهدید می کرد:
«الان می خِزَم پایین، سه تا او تون میرِد زیر لاحافا و خفه میشِد.» مهدی از پنکه آویزوون بود و میگفت:
«رضا که خِزید پایین، پنکه را روشن میکنه، من پرت میشم رو همتون»
علی، رو گُرده ی حسین که زیر پتو، وسط هال خواب بود، نشسته و تند و تند موشک کاغذی درست می کرد، پرت می کرد طرف مون.
جواد تو طاقچه نشسته بود و بعنوان دیده بان، آدرس ما را به علی