۱۵ فروردین ماه در یک مهمانی بودیم که تلفنش زنگ خورد، شام را نخورده رها کرد و بلند شد تا برای اعزام آماده شود. همان شب ساعت ۱۲ جزو اولین کسانی بود که خود را به پادگان رساند. مثل مرغی که از قفس آزاد شده بود، پروازکنان می رفت و می خندید و ما تنها نظارهگرش بودیم.
درست یک ماه بعد با ما تماس گرفت و خبر سلامتی اش را داد؛ من به شوخی گفتم خیلی نامرد هستی که ۲ بار حرم حضرت زینب سلام الله علیها و حضرت رقیه سلام الله علیها رفتی ولی ما هنوز یکبار هم نرفتیم. شب جمعه اش هم با خانواده صحبت کرد و شب جمعه خبر درگیری در خانطومان از طریق شبکه های مجازی پخش شد. چند دقیقه بعد تصویر مجروحیتش را دیدم، روز شنبه قطعی شد که علی به شهادت رسیده است و چند تن از نیروهای سپاه استان مازندران خبر را به ما دادند.
از آنجا که ما هر سال مراسم شلهزردپزان داشتیم، این اولین سالی بود که علی در میان ما نبود. خیلی ناراحت بودم. یک شب به خوابم آمد و گفت در تمام مراحل برگزاری مراسم در کنار شما و در حال پذیرایی بودم. اتفاقا این سری تنها زمانی بود که مهمان های غریبه زیادی داشتیم و همه می آمدند و نذر می کردند.
از کجا بدانم حقوقم حلال است
علی قبل از استخدام سپاه مدتی برقکار بود و در شرکتی کار می کرد که حقوق خوبی داشت، از کارش راضی بود؛ اما بعد از یک هفته دیگر سر کار نرفت. هرچه اصرار کردیم که چرا سرکار نمی روی از جواب دادن طفره رفت تا اینجا بالاخره حرف زد و گفت که صاحبکارم اهل نماز و روزه نیست. گفتم او اهل نماز و روزه نیست، تو که هستی، اشکالی ندارد. در جواب گفت از کجا بدانم که حقوقم حلال است.
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
.
در مقام حضرت فاطمه (س)
هر کون و مکان گردیده بستان فاطمه
عالم شده خوشبو ز گل ریحان فاطمه
لو لا خلقناالافلاک آمده در شٱن فاطمه
آب شد مفتخر که گشت از آنٍ فاطمه
ام حسن و زینب و شاه کربلا
شد قتلگه خجل ز دیده گریان فاطمه
میخ در و دیوارشدند محو جمالش
بودند همه واله و حیران فاطمه
زوج علی و ام رسول بانوی آفتاب
عالم زغمش شد گهر افشان فاطمه
چادر تو شد سحاب رحمت برما
سیراب شویم ز ابرو باران فاطمه
طوفان بشود تاکه بیایی محشر
تا باز شود دفتر دیوان فاطمه
مؤمنان خنده کنان شرمگینند دشمنان
نیکان بشوند شامل احسان فاطمه
♦️زینب صادقی کریم آبادی
🆔@MEJRi403
.
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻قدیم معمولا خوش ذوق بودند وقریحه ی شاعری در همه گل می کرده😊
اکثرا در موقعیت های خاص شعر می گفتند
یکی از آن موقعیتها ازدواج وشب عروسی بوده
یکی از اهالی منطقه در شب عروسی خود چنین سروده اند: خدا رحمتشون کنه
اَلا ماه بلند ویلانَم امشب
گدا بودم ولی سلطانم امشب
گدا بودم ولی مستانه بیدار
که دُرها در صدف می نشانم امشب
ویلان یعنی حیران
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
#نوستالژی
#عکس قدیمی
#اردو دانش آموزی۲۴سال پیش..مدرسه راهنمایی شهید مطهری
از سمت راست رضا محمدی علی آباد .محمدآریامنش.جوادرضایی پور علی آباد.علیرضا زینلی
..ازسمت چپ نزدیک به دوربین محمدولی زاده خیرآباد.
مرحوم ابوالفضل کارگر..
میرابوالقاسمی بهابادی.
مصطفی اسماعیلی دهنوملااسماعیل.
.محسن حسن پور
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
#عکس قدیمی از تیم فوتبال جوانان احمد آباد
معرفی اعضا:
ارسالی مخاطبین 🙏
از سمت راست نشسته: آقایان
حسین حیدری فرزند حسن حیدری
اصغر کارگر فرزند اکبر کارگر
سید کریم هاشمی
سید محمد هاشمی فرزند سید علی اکبر
از راست ایستاده: آقایان
سید محمود هاشمی فرزند سید محمد
حسن خانی زاده فرزند علی خانی زاده
حسن سعادتمند
علی اصغر خوش خوش آبادی
حسین رستگار فرزند حاج حسن رستگار
🆔@MEJRi403
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
هدایت شده از مِجری🏴🏴🏴
✍🏻اشعار قدیمی:
✅ بومی منطقه
خبر اومد که یارم گشته بیمار
پیاله پر کنید سیب وگلِ نار
پیاله پر کنید از آب گشنیز
بریزید بر قد وبالای شمشیر
گل نار یعنی گل انار
به روایتی دیگر:
سر کوه بلند میش بره دنبال
خبر اومد که یارم گشته بیمار
پیاله پر کنید سیب و گل نار
که فردا میرویم به دیدن یار
#جلگه
#بهاباد
#یزد
🆔@MEJRi403