میدانی مریم
من آن آفتاب چهار بعد از ظهرم که روی دیوار نصفه نیمه افتاده و از دروغ سیاستمداران سردترم جوری که مادرم که به من نگاه میکند لرز میکند و دوستانم از حرف زدن با من میهراسند.
گاهی گربهای سیاه که از تاریکی گریخته میپرد روی صورتم و فکر میکند گنجشکی پیشانی سفیدم.
من ، همین امشب فهمیدم دهانم یک زخم باز است و حرفهای من جز چرک و عفونت نیست. روحم همان موقع که پنج ساله بودم با دستهای مادرم به طناب، آویز شد و همیشه یادش رفت آن را بردارد، کودک بودم و زورم نمیرسید سوار تاب میشدم تا یادم برود مردهام و خدا هم مرا تحویل نمیگیرد.
میبینی؟ دنیا همینقدر عصیانگر است و من با اینکه یک عکس یادگاری شدهام که کسی آن را به یاد نمیآورد نمیخواهم از قاب خارج شوم.یک عکس یادگاری که همه جا هست که دیگر یادگاری نیست یادآوری است عادت است بدیهی است مثل ...
مگر فاصلهی من تا مرگ چقدر است وقتی که نمیدانم آخرین بار کی در آینه موهایم را شانه میکنم و به چشمهایم خیره میشوم تا مطمئن شوم هنوزم زیبایم؟