صدای تمام اطرافیانش را می شنید که می گفتند:"تو نمی توانی" "تو پیروز نمیشوی" "تو شکست خواهی خورد!" اما برایش مهم نبود و تنها به حرف دو تن گوش میداد.یکی قلبش و دیگری تمام وجودش؛مادرش که همیشه به او می گفت:"تو به هر چه بخواهی میرسی عزیزم!" "تو پیروز میشوی!" "تو بدستش می آوری." و "من همیشه پشتیبان تو هستم!" می دانست اگر شکست بخورد نابود میشود اما نه!برای مادرش هم که شده باید پیروز میشد!
ناگهان با شنیدن اسمش به خودش آمد و چشمانش را باز کرد.به هم رشته ای هایش که روی سکو ایستاده بودند نگاه کرد.نفس عمیقی کشید و بلند شد.از لحظه ای که ایستاد تا لحظه ای که به سکو برسد و مدرکش را دریافت کند همه برای او دست میزدند.او آخرین نفر بود که به جمع دانشجو های فارق التحصیل شده پیوست اما نتها دانشجو بود که سخنرانی داشت.بعد از دریافت جایزه و ثبت عکس به پشت تریبون رفت و شروع کرد.در آخر حرف هایش گفت: 《همان طور که مادرم؛پشتیبانم در تمام سال های تحصیلم همیشه میگوید،ما به هر چیز که بخواهیم می رسیم!مسیر رسیدن به خواسته هایم مسیری سنگلاخی است اما انتهای این مسیر روشنایی دیده میشود.برای خواسته ها و رویا های خود حتی اگر همه آن را اشتباه و احمقانه بخوانند بجنگید.ناامید نشوید و با خستگی مبارزه کنید.در انتهای مسیر سنگلاخی شما آینده ای روشن در انتظار شماست!بجنگید تا بتوانید پیروز شوید》
#دلوان
#به_امید_آینده_ای_زیبا
″رایحه″
صدای تمام اطرافیانش را می شنید که می گفتند:"تو نمی توانی" "تو پیروز نمیشوی" "تو شکست خواهی خورد!" ام
امیدوارم همه آخر راهتون پیروز بشید و این حس و تجربه کنید!
یه افسانه هست که میگه ؛
وقتی کسی به دلت نشست
حتما در باطنش چیزی بوده که صدات کرده
اون چیز از جنس توعه ؛
و انگار سالهاست میشناسیش :)
″رایحه″
ما ک هیچ وقت به زبون نمیاریم ولی دقیقا:) _سینزدیولیجوابندادی
ولی نمیمونه..:)
_سینزدیولیجوابندادی
ولی با دیدن اون صحنه از فیلم که شخصیت اصلی فیلم سرشو گذاشت روی زانو های مادرش و گریه کرد دلم خواست من برم کنار مامانم و سرم بزارم رو زانو هاش و تا صبح گریه کنم و اونم فقط رو موهام دست بکشه..
اگه یه روزی خبرمو برات آوردن ناراحت نشو...فقط یادت باشه بت گفته بودم حالم خوب نیست...