باز باران بی ترانه
میخورد بر بام گونه
یادم آرد روز غمگین
گردش تقدیر ننگین
فصل رنگین،بغض سنگین...
بی تو هیچ و پوچ و خالی
تلخی ناب نگاهی
یادم آمد چشم هایت،لحن شیرین نگاهت...
همچو کودک می دویدم...
کودکی صد ساله بودم...
یادم آمد حرف تلخی
شاهد این قلب زخمی
با کی دیگه خوش حالی،باور عشقم نداری...
باز باران بی ترانه
می نشیند روی گونه
زنده ام اما چگونه؟!
با منی که از صب قبل اینکه برم مدرسه اول پیوی اونو چک میکنم و بعد اومدنمم میشینم چتای گذشتمونو میخونم و به این فکر میکنم که چرا یهو رفت از خودآزاری حرف نزنید..
گفت ناراحت نشیا ولی من خیلی از دوستت بدم میاد
نمیدونه اتفاقا من خوشحال میشم کسی از اون بدش بیاد..:)