میدونی دست خودم نیست، من ناراحت بشم دلم بشکنه ذوقم کور بشه دیگه نمیتونم به چشم هاتون نگاه کنم نمیتونم ارتباط قبلیم رو همچنان باهاتون حفظ کنم من سرد میشم جدی میشم دور میشم.
او تلاش می کرد که حالش خوب شود و انسان شادی باشد، قدم می زد، می رقصید، گریه می کرد، با دوستانش وقت می گذراند، کتاب می خواند، اما هرچقدر که تقلا می کرد، باز هم چیزی از سنگینی قلبش کم نمی شد؛ انگار خلاء ای در او بود که با هیچ چیز پر نمی شد...