این ماجرای چاه،
و درد دل علیعلیهالسلام با آن؛
یعنی؛
او تنها ترین مَرد دوران خودش بود...
اولمظلوم
حضرت سخن
این ماجرای چاه، و درد دل علیعلیهالسلام با آن؛ یعنی؛ او تنها ترین مَرد دوران خودش بود... اولمظلوم
اگر از تنها شدن بترسی،
کارهای زیادی انجام میدهی؛
که هیچ کدام از وجود تو نشئت نگرفته است!
_ ریچارد براتیگان
[ تنهایی را برای خود هضم کنید،
تلخ است اما انسان، ذاتا تنهاست؛
حتی اغلب در جمع! ]
وحشی [قاتل حمزه علیهالسلام]
بعد از اسلام آوردنش
دربارهی چگونه کُشتن حمزه
توضیح داده است که:
من با سلاح تازه ای آشنا بودم،
و میخواستم این سلاح را
علیه علیﷺ یا حمزه به کار بگیرم.
مدتی در انتظار علیﷺ ایستادم
تا غافلگیرش کنم
و او را از پشت بزنم
اما او به تمام اطرافش نظر داشت،
و وسعت دید او،
اجازه نمیداد که او را غافلگیر کنم!
اما حمزه مانند تیری در لشگر دشمن
فرو میرفت و به راحتی
در جلوی من قرار میگرفت،
و این بود که به شهادت رسید...
این حقیقت را باید احساس کنیم
که عمق بدون وسعت، حاصلی ندارد؛
و خطرساز هم هست!
| عینصاد،آیههای سبز،ص۷۸
" کَرّار غَیر فَرّار"
از القاب اختصاصی اوست؛ به معنای:
حملهکنندهای که فرار نمیکند!
اعطای لقب کرار توسط پیامبر به او
زمانی بود که چند نفر نتوانستند،
پیروزی را در خیبر کسب کنند،
و از صحنهی جنگ فرار کردند!
تاریخ بنویسد و نوشت؛
که پشتِ مولای ما را
هیچکدام از دشمنانش در جنگ ندیدند...
همان پرچمی که پیامبر در خیبر
به دست او داد و فرمود:
پرچم را به دست کسی میدهم
که خدا و پیامبر خدا را دوست دارد
و خدا و پیامبر هم او را دوست دارند
او مردی است که
هرگز به دشمن پشت نمیکند؛
و از صحنه جنگ فرار نمیکند....
در هر جنگی آن را باز میکرد؛
میفهمیدند که فتح با علی است!
در جنگ جمل، پرچم را باز کرد؛
عدهای فرار کردند ،
طلحه و زبیر ترسیدند و فهمیدند؛
که علی باز هم قصد فتح جنگ دارد.
همان هم شد؛ طلحه و زبیر کشته شدند
و سپاه امیرالمومنین پیروز شد....
در جنگ صفین به ایشان گفتند:
یا امیرالمومنین؛
آیا باز هم آن پرچم را باز میکنی؟!
فرمود: دیگر خیر!
آن پرچم به دست فرزندم؛
مهدی قائم؛ برای از بین بردن ظلم،
گشوده خواهد شد...
اللهمعجللولیکالفرج
در زمان ابوبکر زلزلهای شدید
در مدینه رخ داد.
مردم به ترس و وحشت افتادند،
و به حکومت پناه بردند تا شاید تدبیری کنند.
آن دو نفر خود را ناتوان دیدند؛
اما میدانستند که چارهی کار،
به دست چه کسی است....
به راه افتادند،
تا به خانهی مولا امیرمومنان رسیدند.
از خانه بیرون آمد در حالی که میگویند:
هیچگونه ترس و اندوهی در چهرهاش نبود!
به راه افتاد و مردم نیز به دنبالش
تا به یکی از بلندی های شهر رسیدند
زمین میلرزید و مردم وحشت بیشتری داشتند
همسرش فاطمه ی زهرا میگوید:
که ایشان آیهای خواند؛
و بعد دست خود را بر زمین زد و فرمود:
ای زمین تو را چه شده است؟!
آرام بگیر...
مردم از آرامش زمین تعجب کردند!
فرمود تعجبی ندارد؛
چون خداوند فرموده است:
" اذا زُلزِلَتِ الاَرضُ زِلزالَها وَ
أَخرَجَتِ الاَرضُ أَثقالَها
وَ قالَ الانسانُ ما لَها "
( هنگامى که زمین به سختترین
زلزلهی خود به لرزه درآید؛
و بارهاى سنگین اسرار درونش
را از دل خاک بیرون بریزد؛
در آن روز انسان گوید:
زمین را چه مىشود؟!)
فرمود:
من همان کسی هستم که
به زمین مىگوید: تو را چه مىشود...؟!
و " یَومَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخبارَها "
(در آن روز زمین،مردم را
به حوادث بزرگ خویش آگاه میکند!)
فرمود:
منظور از «اخبارها» من هستم؛
که زمین از من خبر میدهد...!
مالکارضوسما
| عللالشرائع،ج۲، ص۵۵۶