همان پرچمی که پیامبر در خیبر
به دست او داد و فرمود:
پرچم را به دست کسی میدهم
که خدا و پیامبر خدا را دوست دارد
و خدا و پیامبر هم او را دوست دارند
او مردی است که
هرگز به دشمن پشت نمیکند؛
و از صحنه جنگ فرار نمیکند....
در هر جنگی آن را باز میکرد؛
میفهمیدند که فتح با علی است!
در جنگ جمل، پرچم را باز کرد؛
عدهای فرار کردند ،
طلحه و زبیر ترسیدند و فهمیدند؛
که علی باز هم قصد فتح جنگ دارد.
همان هم شد؛ طلحه و زبیر کشته شدند
و سپاه امیرالمومنین پیروز شد....
در جنگ صفین به ایشان گفتند:
یا امیرالمومنین؛
آیا باز هم آن پرچم را باز میکنی؟!
فرمود: دیگر خیر!
آن پرچم به دست فرزندم؛
مهدی قائم؛ برای از بین بردن ظلم،
گشوده خواهد شد...
اللهمعجللولیکالفرج
در زمان ابوبکر زلزلهای شدید
در مدینه رخ داد.
مردم به ترس و وحشت افتادند،
و به حکومت پناه بردند تا شاید تدبیری کنند.
آن دو نفر خود را ناتوان دیدند؛
اما میدانستند که چارهی کار،
به دست چه کسی است....
به راه افتادند،
تا به خانهی مولا امیرمومنان رسیدند.
از خانه بیرون آمد در حالی که میگویند:
هیچگونه ترس و اندوهی در چهرهاش نبود!
به راه افتاد و مردم نیز به دنبالش
تا به یکی از بلندی های شهر رسیدند
زمین میلرزید و مردم وحشت بیشتری داشتند
همسرش فاطمه ی زهرا میگوید:
که ایشان آیهای خواند؛
و بعد دست خود را بر زمین زد و فرمود:
ای زمین تو را چه شده است؟!
آرام بگیر...
مردم از آرامش زمین تعجب کردند!
فرمود تعجبی ندارد؛
چون خداوند فرموده است:
" اذا زُلزِلَتِ الاَرضُ زِلزالَها وَ
أَخرَجَتِ الاَرضُ أَثقالَها
وَ قالَ الانسانُ ما لَها "
( هنگامى که زمین به سختترین
زلزلهی خود به لرزه درآید؛
و بارهاى سنگین اسرار درونش
را از دل خاک بیرون بریزد؛
در آن روز انسان گوید:
زمین را چه مىشود؟!)
فرمود:
من همان کسی هستم که
به زمین مىگوید: تو را چه مىشود...؟!
و " یَومَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخبارَها "
(در آن روز زمین،مردم را
به حوادث بزرگ خویش آگاه میکند!)
فرمود:
منظور از «اخبارها» من هستم؛
که زمین از من خبر میدهد...!
مالکارضوسما
| عللالشرائع،ج۲، ص۵۵۶
به امیرالمومنینعلیهالسلام فرمود:
شما از من خواستی اجازه بدهم که
آن دو نفر به عیادت من بیایند،
درست است؟!
حضرت فرمود : درست است.
حضرتزهراسلاماللهعلیها فرمود:
من هم از تو درخواستی دارم.
_ وقتی از دنیا رفتم؛
اجازه نده که این دو نفر
بر جنازهام نماز بخوانند،
و نگذار بر سر مزارم حاضر شوند...
شهیدهیراهعلی
ترجمهجلد۴۳بحارالانوار،ص۵۰۱
حضرت سخن
به امیرالمومنینعلیهالسلام فرمود: شما از من خواستی اجازه بدهم که آن دو نفر به عیادت من بیایند، درست
نمیتوان از قتل گفت،
از مقتوله گفت،
اما از قاتل حرفی نزد...!
لعناللهقاتلیکیافاطمهالزهرا
با غم بر دل نشسته راه افتادند...
حسن شروع به گریه کرد و گفت:
یعنی حتی شب ها هم نمیتوانیم
به مزار او سر بزنیم...؟!
حسین گفت: حتی شب ها؟
علیعلیهالسلام فرمود: حتی شب ها...
بعد از ماجرای سوختنِ در؛
امیرالمومنین علیهالسلام را
با دستِهای بسته به مسجد بردند.
دومی گفت:
علی رهایت نمیکنیم تا بیعت کنی!
حضرت فرمود: هرگز بیعت نمیکنم،
مگر شما در غدیر با من بیعت نکردید؟!
چه زود به اهل بیت پیامبرتان حمله ور شدید...
دومی گفت: علی کافیست؛
این سخنان بیهوده را رها کن
اگر بیعت نکنی تو را میکُشم.
حضرت فرمود:
در این صورت عبد خدا و پیامبرش را کشته اید.
دومی گفت:
برادری و اخوتی بین تو و پیامبر نبوده
و منکر شد...
حضرت به او فرمود:
اگر سفارش و وصیت پیامبر به صبر نبود؛
تو جرئت ورود به خانه ام،
و آزار همسرم را نداشتی...!
دومی بر سر اولی فریاد زد که
علی محارب است! یا باید بیعت کند،
یا گردنش را بزنیم...
حسن و حسین با این حرف
صدای گریه هایشان بلند شد.
امیرمومنان فرمود:
گریه نکنید که اینها نمیتوانند
پدرتان را به قتل برسانند...
مظلوممقتدرعلیبنابیطالبعلیهالسلام
| سلیمبنقیس،ص۲۰۰