بعد از ماجرای سوختنِ در؛
امیرالمومنین علیهالسلام را
با دستِهای بسته به مسجد بردند.
دومی گفت:
علی رهایت نمیکنیم تا بیعت کنی!
حضرت فرمود: هرگز بیعت نمیکنم،
مگر شما در غدیر با من بیعت نکردید؟!
چه زود به اهل بیت پیامبرتان حمله ور شدید...
دومی گفت: علی کافیست؛
این سخنان بیهوده را رها کن
اگر بیعت نکنی تو را میکُشم.
حضرت فرمود:
در این صورت عبد خدا و پیامبرش را کشته اید.
دومی گفت:
برادری و اخوتی بین تو و پیامبر نبوده
و منکر شد...
حضرت به او فرمود:
اگر سفارش و وصیت پیامبر به صبر نبود؛
تو جرئت ورود به خانه ام،
و آزار همسرم را نداشتی...!
دومی بر سر اولی فریاد زد که
علی محارب است! یا باید بیعت کند،
یا گردنش را بزنیم...
حسن و حسین با این حرف
صدای گریه هایشان بلند شد.
امیرمومنان فرمود:
گریه نکنید که اینها نمیتوانند
پدرتان را به قتل برسانند...
مظلوممقتدرعلیبنابیطالبعلیهالسلام
| سلیمبنقیس،ص۲۰۰
ابودائل میگوید:
روزی همراه عمربنخطاب بودم
که گفت: بگذار از شجاعت و دلاوریِ
علیعلیهالسلام برایت بگویم:
ما در جنگ احد با پیامبر پیمان بستیم که
از مقابل دشمنان فرار نکنیم؛
و هر کس از ما فرار کند؛ گمراه است،
و هر کدام از ما کشته شد او شهید است،
و پیامبر خدا سرپرست او خواهد بود.
در حین جنگ ناگهان صد فرمانده دلاور
از دشمن که هر کدام آنها
دارای صد نفر جنگجو بودند،
دسته دسته به ما حمله کردند؛
به طوری که ما توان جنگی خود را
از دست دادیم و با آشفتگی تمام
از میدان جنگ " فرار " کردیم.
علیعلیهالسلام را در آن میان دیدیم
که مانند شیر پنجه افکن، مقداری ریگ
از زمین برداشت و به صورت ما ریخت،
و فرمود:
زشت و بریده و پوشیده باد صورتتان!
به کجا فرار میکنید؟
آیا به سوی جهنم میگریزید؟!
به میدان برگشتیم علی بر ما نهیب زد؛
و در دستش شمشیری بود که
از آن خون میچکید!
فریاد زد شما بیعت کردید و بیعت شکنی نمودید.
به خدا سوگند شما سزاوارتر از کفار
به کشته شدن هستید.
از آن وقت تاکنون هرگز
آن وحشتی که از هیبت علی
بر دلم نشسته را فراموش نکردهام.
اشجعالناسعلیعلیهالسلام
| بحارالانوار،ج۲۰،ص۵۳
روزی هارون الرشید از بهلول خواست
که چهل نفر حرامزاده، برایش حاضر کند!
بهلول فوراً رفت و بعد از چند لحظه
به همراه چهل نفر برگشت!
هارون با تعجب پرسید:
چطور به این سرعت توانستی
اینها را جمع کنی؟!
و اصلا از کجا دانستی که اینها حرامزادهاند؟!
بهلول در جواب گفت:
کار آسانی بود!
به روی پل شهر ایستادم و صدا زدم:
چه کسی دشمنِ
علیبنابیطالب است،
و بغض او را در دل دارد؟!
بیش از صد نفر آمدند،
و من فقط چهل نفر از آنها را آوردم!
همانطور که خواسته بودی.
هارون میخندید و بهلول گفت:
یاد حدیثی از پیامبراکرم افتادم که فرمود:
[یاعلی؛ ما یَغبَضکَ الا اِبن الزِّنا]
یاعلی؛
هیچ شخصی بغض تورا در دل ندارد
مگر اینکه حرامزاده باشد...
| کشکولشیخبهایی
آقا امیرالمؤمنینعلیهالسلام:
شما را به ترک دنیایی سفارش میکنم؛
که شما را ترک میکند،
اگر چه شما جدایی از آن را دوست ندارید.
نهجالبلاغه،خطبه۹۹
بعد از اینکه حضرتصدیقهسلاماللهعلیها
خطبه فدکیه را در مسجد قرائت فرمود.
مدینه در گریه غرق شده بود،
زن و مرد با صدای بلند گریه میکردند.
ابوبکر به عمَر گفت: دستهایت بریده باد!
چه میشد اگر مرا رها میکردی
و فدک را به او برمیگرداندم.
دختر پیامبر سزاوار فدک بود نه ما!
عمَر گفت: این کار قدرت تو را تضعیف میکرد؛
از سر دلسوزی این کار را کردم!
ابوبکر گفت: وای بر تو!
حال با دخترِ محمد(ص) چه کنم؟!
مردم هدف ما از غصب فدک و خلافت،
و نیز مکر ما را خواهند فهمید.
عمَر: گفت:
گریه های مردم احساسات زودگذر است؛
هیچ اتفاقی نیوفتاده است!
برخیز نماز بخوان، زکات بده،
امر به معروف کن،
و بیت المال را زیاد کن
تو خوبیها را زیاد کن!
چون یک گناه
در برابر آن همه نیکی چیزی نیست!
_ گناه غصب را هم گردن من بینداز!
ابوبکر به شانهی عمر زد و گفت:
آفرین؛
چه مشکلاتی که برای من حل کردی...
اللهمالعنغاصبیحقکیافاطمهالزهرا
| مقتلمقَرّم،ص۱۹۷
چه بسا! آرزومندی که
در آرزوی چیزی است،
که باعث نابودی اوست...
_امیرمومنانعلیعلیهالسلام
شرحنهجالبلاغه،ج۱۹،ص۱۴۰
زره او هیچگاه پشت نداشت،
و فقط سینه اش را می پوشاند!!
پرسیدند: یا امیرالمومنین؛
چرا زره ات پشت ندارد؛
آیا نمی ترسی کسی از پشت
به تو ضربتی بزند؟!
فرمود:
من هرگز به دشمن پشت نمیکنم،
و از میدان جنگ فرار نمیکنم،
و خدا هرگز آن روز را نخواهد آورد.
اشجعالناس
دارُ بِالبلاءِ محفوفه!
و دنیا خانه ای است که؛
به امتحان پیچیده شده است...
نهجالبلاغه،خطبه۲۲۶
مولا امیرالمومنین(علیهالسلام):
روزی ات تضمین شده است!
بدون شک به آنچه روزی ات باشد؛
میرسی.
غررالحکم،حدیث۱۸۶۹
عدهای (منکرانش) میگویند " فقط خدا ".
بله،شیطان هم گفت: فقط خدا...!
و رانده شد...
وقتی خدا میگوید:
ولایت علی(علیهالسلام) را بپذیر،
و او را دوست داشته باش؛
برای رسیدن به خودش
این را امر میکند.
و البته حاشا که دوست داشتن
و پذیرفتن علی(علیهالسلام) با قلب؛
امری اختیاری باشد...!!
وجهالله
امیرالمومنین(ع) او را بر مرکب سوار میکرد،
و برای بیعت گرفتن؛
یکی یکی درب خانهها را میزدند...
و بعد میفرمود: فاطمه جان!
من درب خانه را میکوبم و تو صحبت کن؛
زیرا در این شهر کسی جواب مرا نمیدهد...!
شهیدهیراهعلی