مـُنجـِح ؛
زندگی ما از امشب آغاز خواهد شد ؛ غمِ حسین بن علی ما را زنده میکند .
ای اجل ! یک چند روزی دورِ ما را خط بکش ؛
وعدهی ما عصرِ عاشورا ، کنارِ قتلگاه . . .
مـُنجـِح ؛
۱۰ روز مانده تا حسین به همراه کاروان خانواده اش وارد صحرای نینوا شود ؛ حتما به اندازه کافی مشک آب و
صدایِ پایِ کاروان حسین به گوش میرسد ؛ با قلبی که از غم شهادت پسرعمو و سفیرش سخت فشرده است ، به صحرای نینوا نزدیک میشود .
فردا در حوالی همین زمان با سپاه عمربنسعد ابی وقاس مواجه خواهد شد . . .
مـُنجـِح ؛
صدایِ پایِ کاروان حسین به گوش میرسد ؛ با قلبی که از غم شهادت پسرعمو و سفیرش سخت فشرده است ، به صحرا
در اثنای مسیر ، اسبِ حسین از حرکت ایستاد ؛ حسین بن علی بر هفت مرکب دیگر سوار شد اما هیچکدام از آنها حرکت نکردند ؛ حسین از حاضرین پرسید که نام این سرزمین چیست؟ پاسخ دادند " غاضریه ، ماریه ، شاطی الفرات ، نینوا ، کربلا ؛ در هنگامی که حسین نام کربلا را شنید ، آهی کشید و فرمود اینجا همانجایی است که مردان ما به شهادت میرسند و حرم ما به اسارت خواهد رفت ؛ و محل شهادت ما زیارتگاه خواهد شد .