آخر روایت، قنبر میگه حسرت خوردم که کاش منم یتیم بودم و علی باهام اینطور مثل بچه ی خودش برخورد میکرد
یا توی یه داستان دیگه
میگن امیرالمومنین از خونه ای صدای گریه ی بچه میشنوه و از علتش جویا میشه
بچه گریه ش بند نمیاد و میگه دوستام اسب چوبی دارن و باهاش بازی میکنن
امیرالمومنین برای آروم کردن بچه باهاش بازی میکنن ولی بچه همچنان گریه میکنه
امیرالمومنین بچه رو روی پشت خودشون سوار میکنن و انقد سرگرمش میکنن که بچه از خستگی و گریه روی دوش امیرالمومنین خوابش میبره
هدایت شده از حبیب آرت | HABIB
حروف نگاری "اللهم احفظ قائدنا"
#اللهم_احفظ_قائدنا #امام_خامنه_ای
#انتقام_ملی #مرگ_بر_اسرائیل
مشاهده و دانلود اثر در سایت نگاره
طراح: محقق
@mohaghegh_26