- آشفتگیهبایدببخشید -
میخوام از این به بعد از احساساتم اینجا بگم ،
از حقیر بودن غصههام خِجِلَم !
- آشفتگیهبایدببخشید -
از حقیر بودن غصههام خِجِلَم !
گاهی میشینم و به تموم چیزایی که این روزها دلم رو سنگین کردن فکر میکنم . به دلخوریای کوچک ، به انتظارای بیجواب ، به خستگیایی که هر روز با خودم حمل میکنم ، به دلتنگیایی که گاهی نفس کشیدن رو برام سخت میکنن . همون لحظه ، نگاهم به آدمایی میافته که بارشون هزار برابر سنگینتر از منه ؛ یکی عزیزی رو از دست داده ، یکی سالهاست با بیماری میجنگه ، یکی زیر فشار زندگی خم شده و دیگری حتی امید فردایش رو هم نداره و خودشو به زور تا فردا میرسونه .
اون وقته که از خودم خجالت میکشم . .
از اینکه گاهی برای غصههایی اشک ریختم که شاید در برابر رنجهای بزرگ این دنیا ، چیزی جز سایهای کوچک نبوده .
اما حقیقت اینه که درد ، مقایسهبردار نیست . هر دلی به اندازهی وسعت خودش درد میکشه . زخم هرچند کوچک ، وقتی روی قلب بنشینه ، میتونه تموم جون آدم را درگیر کنه .
با این حال ، هنوز هم از حقیر بودن غصههایم خِجِلَم .
خجالت میکشم وقتی به صبر آدمایی فکر میکنم که با کوهی از مصیبت ، لبخند رو از یاد نبردن . وقتی یاد مادرایی میافتم که داغ فرزند را به دوش میکشن ، پدرانی که سالها برای نان شبشون جنگیدن ، یا دلهایی که سالهاست چشمانتظار خبر ، دیدار یا معجزهای ماندن .
غصههای من شاید بزرگ نباشن ؛ اما گاهی اونقدر بیصدا توی جونم ریشه میدونن که خودمم از دیدنشون تعجب میکنم .
شاید خجالت من از کوچک بودن غصههام نیست ؛ از اینه که گاهی همین غصههای کوچک ، منو از دیدن نعمتهای بزرگ زندگی غافل میکنه . از اینکه فراموش میکنم هنوز فرصت نفس کشیدن دارم ، هنوز کسایی هستن که دوستم دارن ، خدایی رو دارم که حتی دردهای کوچک منو میشنوه و نسبت به اشکای بیصدام بیاعتنا نیست .
اگه روزی کسی از من بپرسه بزرگترین غمت چیه ، شاید سکوت کنم . . نه چون غمی نداشتم ، بلکه چون بعد از دیدنِ رنجِ آدمها ، دیگر غصههای خودم رو اونقدر بزرگ ندیدم که ارزشِ تعریف کردن داشته باشن .
علاج روح ؛
حتماً ، یقیناً ،قطعاً ،
مسلماً ، مطمئناً و حقیقتاً
نجفه .