آدم عادت عجیبی داره ؛
گاهی اونقدر به خاطرهها سر میزنه ، اونقدر گفتوگوهای قدیمی رو مرور میکنه و اونقدر تویِ ذهنش ادامهی اتفاقات رو مینویسه که مدتهاس تموم شدن ، که یادش میره طرفِ دیگهٔ قصه ، مدتهاست از اون صفحه عبور کرده .
چون دنیا ، هیچوقت برای هیچکس متوقف نمیشه .
آدما راهشون رو ادامه میدن .
خونه عوض میکنن ، شهر عوض میکنن ، دل عوض میکنن ، آرزوهای تازه پیدا میکنن و گاهی حتی اسم کسایی رو که روزی تمام زندگیشون بودن ، کمتر و کمتر به زبون میارن .
این قانونِ تلخ زندگیه .
بنظرم سختترین لحظه ، وقتی نیس که میفهمی کسی رفته .
سختترین لحظه ، وقتیه که میفهمی فقط خودت موندی .
فقط تویی که هنوز گاهی بیاختیار اسمش رو توی ذهنت تکرار میکنی ، هنوز از کنار بعضی خیابونا آرومتر عبور میکنی ، هنوز با شنیدن یه صدا یا دیدن یه رنگ ، چند سال به عقب برمیگردی .
و درست همون لحظهاس که باید از خودت بپرسی :
چقدر دیگه میخوای مهمونِ گذشته بمونی؟
با خودم میگم شاید وقتش رسیده باشه که بپذیرم ، بعضی آدما قرار نبود تا آخر داستان کنارم بمونن .
قرار بود چیزی یادمون بدن ، زخمی بذارن ، ما رو بزرگتر کنن و برن .
گاهی بزرگ شدن ، نه تو پیدا کردن آدمای تازه ، که تو رها کردن کسایی که مدتهاست رفتن ولی هنوز تو ذهن ما زندگی میکنن و ادامه دارن .
اما حقیقت اینه که زندگی ، منتظر هیچ خاطرهای نمیمونه .
اگه تو سالها پشت یه در بسته بایستی ، خورشید از پنجرههای دیگه برای دیگران طلوع میکنه .
- آشفتگیهبایدببخشید -
ضمیمه*
امیدوارم بتونم یه روز
خاطرات پنهون شده
پشت آهنگهای قدیمی
رو فراموش کنم و بریزم
دور همشونو .
- آشفتگیهبایدببخشید -
چطور میتونم دلمو راضی کنم که این زیبایی رو رها کنه ؟
شعری که هی توی ذهنم پلی میشه ؛
گفتی که غمت مدام باشد؟ باشد .
جز وصل توام ،حرام باشد؟ باشد .
خواهم به تو رخ به رخ سلامی بدهم
گر مرگ در آن سلام باشد ، باشد !(: