هدایت شده از .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 59
مثل اینکه تمام دنیا را بهم داده بودن... گفتم: «عمار! خدا خیرت بده که زنده ای... آخه گفتم من و تو مال شهادت نیستیم!»
عمار گفت: «نه بابا ... شهادت؟ ... من و تو حتی اگه همین جا لقمه لقمه هم بشیم، بازم «مصلحت» نمیبینند ما را شهید حساب کنند... مگه اونایی که «مصلحت» دستشونه به رفیقام که در جنگ از دست دادم میگن شهید؟ والله اگه بگن... حاج آقا مصلحت بهشون میگه «تلفات» جنگ! دیگه من و تو که جای خود داریم...»
کلی خندیدم... گفتم: حالا پشت بیسیم وقت گیر آوردیا...
گفت: ما که آب از سرمون گذشته... اگه راست میگن پاشن بیان زیر تیر و گلوله اینا که الان علافشون هستیم...
گفتم: چه خبر؟ درگیر نشدی؟
گفت: نه... حواسم هست... راستی محمد... نمیدونم اطلاع داری یا نه... اون دختره که فرستادیش هوا اسمش چی بود؟
با تعجب گفتم: سهیلا ... خب؟! چطور؟!
گفت: وقتی خوابیده بودی، بهم اطلاع دادن که دو تا مرد وارد بیمارستانش شده بودن و میخواستن یواشکی ببرنش... بچه ها با اون دو تا درگیر شدن... دو تاشون زخمی شدن و گیر افتادن اما سهیلا...
اعصابم داشت خورد میشد... گفتم: سهیلا چی؟ زود باش عمار بزن!
گفت: سهیلا متاسفانه گم شد... دوربین های بیمارستان میگه که اون دو تا تا بچه ها را درگیر کرده بودن، ظرف مدت 20 دقیقه... یکی که صورتش را پوشونده بوده... وارد اتاق میشه و تخت سهیلا را تا طبقه پایین میبره و بعدش سوار ویلچرش میکنن و میبرنش...
وای خدای من! ... وای عمار... خدایا چرا؟ ... گفتم: «به قول اون بابایی که سال 88 رای نیاورده بود، حالا من دو سه ساعت خوابیدما... تا پاشدم باید قیامت بشه؟! باید سهیلا هم گم بشه؟!» داشتم دیوونه میشدم... سرم تیر کشید...
عمار ادامه داد: حالا چرا ترش میکنی؟
صدامو یه کم بردم بالا و گفتم: «ترش نکنم؟! عمار ترش نکنم؟! عمار من الان باید آروم باشم؟! میدونی الان دیگه ما تف هم کف دستمون نیست؟ الان ما چی داریم که دلمون خوش باشه؟!»
عمار که اون لحظه نمیدونستم چش هست و چرا آرومه... داشت حرصم را بیشتر در میاورد... گذاشت خوب داد و بیداد کردم... بعدش گفت: «حالا که چیزی نشده... پس فکر کردی بچه های اونجا هویج بودن؟! یا مثلا بچه ها را چیز فرض کردی؟! اگه قرار باشه که به همین راحتی گاف بدیم که باید بریم بز بچرونیم! محمد جان! یه لیوان آبی... شربتی... صلواتی... یه چیزی... الان فقط خواهر مادر بچه ها را سرزنش نکردی...»
در حالی که دندونام داشت بهم فشرده میشد از عصبانیت...گفتم: آرومم... درست حرف بزن ببینم چی شده؟!
عمار گفت: اصلا میخوای هروقت آروم تر شدی بهت بگم؟ ... اره... بذار وقتی یه استراحت کوچولو کردی بهت میگم... آفرین... حالا بگیر بخواب تا منم به کفتارهایی که رو به روم هستن برسم...
عمار میدونست که من اون لحظه دارم حرص میخورم و میخوام زودتر بدونم چه خبره... حالا داشت اذیتم میکرد... من قلبم اومده بود توی حلقم... اما عمار داشت ادای «همه چیز آرومه ... من چقدر خوشبختم...» در میاورد...
بهش گفتم: عمار حرصم نده... بگو جان محمد! ... حالم خوب نیست...
گفت: چشم... جونم برات بگه که دو سه ساعت خوابیدی، همه چیز حل شد و همه دنیا به وفق مرادمون شد... بگو چطور؟ ... یکی از بچه های گشت موتوری خودمون که خیابون بغلی بیمارستان کمین کرده بوده رفت تعقیب ماشینی که سهیلای ذلیل شده را با خودش برده بوده... یک ساعت توی خیابونا چرخونده بودنش... وقتی خیالشون راحت شده که کسی تعقیبشون نکرده، سهیلا را بردن به یه محیط 223... از قضا اون 223 کجاست؟ ... دقیقا همون جایی که منم دو تا پژو را تعقیب کردم و الان در موقعیتشون هستم... با اون یکی موتوری لینک شدم... فهمیدم سر آب هویج فروشی همین بلواره...
گفتم: ینی الان همه شون...
گفت: آره... الان همه سر نخ ها... یا بهتره بگم همه درجه دو های پرونده را «تامین» داریم... توی چنگمون هستن... دستور چیه محمد جان؟!...
ادامه دارد...
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
مثلا اون حادثه تروریستی مجلس، توسط تلگرام سازماندهی شده بود و خیلی از حوادث خون بار دیگه که همه شاهدش بودیم.
💢💢💢 اگه زرنگ نباشید سازمان یهود چنان فضا رو غبارآلود و فتنه گون میکنه که ناخواسته توی زمین صهیونیست ها بازی خواهید کرد.
هدایت شده از .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 57
فرکانس عمار برنگشت... وقت را نمیتونستم هدر بدم... گفتم واسم لب تاپ و کد رهگیری بگیرن و بیارن... تا آوردن، نشستم و مثل منتقدان جشنواره فیلم فجر، که فقط فیلم را میبینند تا سوتی بگیرن، فیلم دوربین کوچمون را بازبینی کردم...
«عمار به موقع اومد نزدیک ماشین ما و توجهشون را جلب کرد... به موقع هم رفت کنار درخت های کنار پیاده رو... حتی اگر چند ثانیه دیرتر انجام داده بود و برآیند زمانیمون مثلا 10ثانیه تاخیر میفتاد، عمار هم میرفت هوا و نمیدونی تا کجا میرفت...
من که منتظر تیراندازی بودم و خودم را حتی برای «شرایط سیبل رگبار» آماده کرده بودم... اما در فیلم دیدم که برنامه بعدیشون، شرایط سیبل رگبار بود... چون به محض اینکه بنز به ماشین ما برخورد کرد، دو نفر از منازل اطراف پریدن بیرون و شروع به تیراندازی به طرف ما و عمار کردن...
عمار، به طرف ماشین ما دوید... البته با توکل بر خدا... خیلی دل و جیگر میخواد که به تک تیرانداز روی پشت بوم اعتماد کنی و بگی ایشالله که حواسش هست که منو پوشش بده و منم برم رفیقم را نجات بدم... چون وقتی ما خونمون را تخلیه کردیم، فقط یه تک تیرانداز را واسه روز مبادا گذاشته بودیم بالا پشت بوم... اون تک تیرانداز که بچه فسا بود... خطاش در فواصل بالاتر از 200 متر هم، صفر بود... چه برسه به 122 متر... به خاطر همین، طبق دستوری که قبلا بهش داده بودیم، یکیشون را نفله کرد و دیگری را فراری داد... چون گفته بودیم که هر چی زدی، اشکال نداره اما لااقل یکی دو نفرش زنده در بره...
عمار به طرف ماشین ما دوید... تا قبل از اینکه بخواد ماشین منفجر بشه و کباب بشم، با بدبختی هر چه تمامتر، از همون طرف شیشه جام ماشین که خورد شده بود، منو کشید بیرون... انداخت روی شونه هاش... به حالت نیم خیز دوید... وقتی سه چهار متر د.ور شده بود از ماشین... انفجار ماشین رخ داد و چنان شدید بود که دو تامون پرت شدیم روی زمین...
اما کد های پیرامونی فیلم موجود را که بررسی کردم چند تا مسئله نظرم را خیلی جلب کرد: دو تا ماشین تو کوچه بود... پلاک تهران... که تا انفجار رخ داد و مردم مثل مور و ملخ جمع شدن، خیلی با آرامش از کوچه رفتند بیرون... دوربین خیابون کناری نشون میداد که وقتی اون دو تا ماشین وارد خیابون اصلی شدند، یک مسیر رفتند... دو تا پژو 405 سفید و نقره ای... نکته اش اینجاست که: اون کسی را که تک تیرانداز ما زنده ولش کرده بود تا فرار کنه، را سوار نکردند... میفمید چی میگم؟ ... سوارش نکردند...
جالبتر اینکه اون بدبخت هم که داشت فرار میکرد، هیچ تلاشی واسه نگه داشتن اونا نکرد و پیچید توی یه کوچه فرعی و در رفت... پس قطعا نه تنها هر خبری بوده، توی اون دو تا ماشین بوده... بلکه اونی که داشت فرار میکرد، خودش را فدا کرده تا ماموری که دنبالشه، بره دنبال اون... نه دنبال ماشین ها...»
اما دم عمار گرم... تا روی زمین پرت شدیم و جونم را نجات داد... با یه موتور رفت دنبال اون شخصی که داشت فرار میکرد... بعدش برام گفت که وقتی سر کوچمون پیادش کرده بودم، نظرش جلب اون دو تا ماشین شده بوده... وقتی با موتور زده دنبال اون شخص... فهمیده که اون بدبخت خودش را فدای اون دو تا ماشین کرده... چون پیچید توی کوچه تا عمار بره دنبالش... عمار هم که فرصت جنگولک بازی نداشته... یه لحظه وایساده سر اون کوچه... از سر همون کوچه به طرف اون شخص نشونه میگیره و از فاصله 200 متری میزنه به زانوش... شلیک کردن همانا و زمینگیر شدن اون هم همانا... بعدش به بچه ها اطلاع داده و بچه ها هم فورا رفتند سر وقتش و دستگیرش کردن...
عمار رفته بود دنبال اون دو تا پژو... تا جایی ارتباط داشتیم که گفت: بیا دارالرحمه 223 ...
ادامه دارد...
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از .
22.43M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 قتلگاه فکه 🌷
تصاویر کمتردیده شده از پیکرهای تفحص شده شهیدان عملیات والفجرمقدماتی در گودال قتلگاه
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃
هدایت شده از سرباز گمنام امام زمان (عج)
🔺علی رغم هشدار و جریمه نقدی پلیس #انگلیس که ادعای #ادب و #فرهنگ میکنند به این رویه خود ادامه میدهند
حتی مجبورن تهدید به پخش فیلم در you tube کنن😐
@sarbazangomnam_ir
هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
💢 ببینید دشمن اصلا اینطور نیست که توی دشمنیش توقف کنه
⭕️ اینطور نیست که اگه مثلا ده پله ما رو اذیت کنه دیگه بی خیال میشه
🔺 اون تا تک تک ما رو به جهنم نفرسته رهامون نمیکنه.
دشمن ما فوق العاده کثیف و خشن و وحشی و فریبکار هست
❌ از هر راهی برای ضربه زدن به جمهوری اسلامی وارد میشه.
صد ها حمله رو همزمان انجام میده.😒
🔺حتما سعی کنید دشمن رو به خوبی ببینید و به خوبی باهاش مقابله کنید.
🚫 اون ملتی که دشمن شناسی نداشته باشن، حتما زیر چکمه ها و لگد های دشمن به خودشون میان...
✅ برای دشمن شناسی از صوت های "استاد مهدی طائب" استفاده کنید
هدایت شده از ܩܝࡎ߭ܢߺ࡙ܣ ࡄࡅߺ߲ܝ۬ࡅߺ߲ߊܢߺ߭
1522869908708.mp3
11.31M
🎧
🔹مداحی زیبای اقاسیدرضانریمانی
🔸اصلاشده فکری کنم چرااقام سرازتنش جداشد
▫️واقعامتنش عالیه..کمی تفکر‼️
🎧 @sabkezendegidini
هدایت شده از 🍃🌸 زندگی زیباست 🌸🍃
🍃😊
مصرف خودکار 🖊در کشور ۵۰۰ میلیون عدد در ساله، که مردم ما تنها ۲۰ درصدشو از خودکار ایرانی که هم کیفیتش بهتره و هم قیمت اش پایین تره استفاده میکنن و میخرن.
دوست عزیز اگر فکر میکنی خودکار ایرانی اطلاعاتت رو لو نمیده از خودکار ایرانی استفاده کن..‼️
🍃 @sabkezendegidini 🍃
هدایت شده از همه چیزمه حسین
5.25M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی ازش پرسیدن چرا مدافع حرم شدی گفت یکی از دلایلش ظهور امام زمان عج هست
یاد حرف فرمانده شهید افتادم که میگفت به ما نگید مدافعان حرم،بگید سربازان #ظهور_آقا
دختره:کاش همه پسرها اینجوری بودن!!
هدایت شده از .
🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷🔷
#تب_مژگان 60
وقتی همه چیز، جفت و جور هست و آسمون و ریسمون با هم جمع شده، بیشتر شک میکنم... احساس بدی میاد سراغم که دوس دارم فقط فکر کنم... ینی چی که همشون اینجا جمع اند؟! ... هم دو تا پژوی کوچه ما و هم ماشین حامل سهیلا ... از دستشون در رفته و فکر اینجاش نمیکردن که ممکنه تعقیب بشن یا خیلی از خودشون مطمئن هستند که مثل یه بچه خوب، تا بازیشون تموم شده، برگشتن خونه؟!
عمار هم اینو خوب میدونه... به خاطر همین گفت: محمد! فکر نکنم جای نگرانی باشه... چون شرایط اینجا را خیلی ریلکش و معمولی کردیم... بچه ها حداقل در دو سه تا خیابون اون طرف تر مستقر هستند... خیابون های اون طرف هم هیچکدومش دوربین نداره و منازل هم دوربین خارج از منزل ندارند... اما بازم هر چی تو بگی...
گفتم: عمار بذار فکر کنم...نه... اصلا بذار بیام... تحت نظر داشته باش تا بیام...
گفت: من که حرفی ندارم اما فکر نکنم مرخصت کنند... چون دستور کتبی روی پرونده پزشکیت هست که تا خوب نشدن کامل، ازت چشم بر ندارن... خودم ندیدما... فقط شنیدم... بازم منتظر خبرت هستم...
اینو گفت و خدافظی کردیم... خدایا باید چیکار میکردم؟! بریزیم و بگیر و ببند راه بندازیم؟! ولشون کنیم به امان خدا و تعقیب و گریز کنیم؟! ... بین همه این حرفها، ذهنم متوجه نخود آش شد... همون نخود آشی که همه جا بوده اما استثنائا الان پیداش نیست... منظورم کمالی هست... فورا بیسیم زدم و عمار را گرفتم... گفتم: عمار جان از کمالی چه خبر؟
عمار گفت: خبری ازش ندارم... اگه منظورت اینه که الان اینجاست یا نه؟ باید بگم که نه... اینجا نیست... یا بهتره بگم لااقل من ازش خبری ندارم و ندیدم که این طرفها بپره... چطور؟
گفتم: یه کم غیر طبیعی نیست که چند روزه ندیدیمش؟!
گفت: واسه من که نه! این چیزها فقط واسه تو جلوه دیگه ای داره!
گفتم: عمار لطفا چشم از اونجا برندار... اصلا تو مبسوط الید هستی اما لطفا باهام هماهنگ باش! بذار ببینم کمالی کجاست؟! یاعلی...
هر چی نگاه کردم دور و برم... کسی از بچه های عملیات که بتونم با خودم ببرم نداشتم... پاشدم فورا یه وضو گرفتم... لباسم را پوشیدم... اسلحه ام را چک کردم... یه قرآن برداشتم و از زیرش رد شدم... یه وسیله برداشتم... پلاکش شخصی بود تا جلب توجه نکنه... رفتم به طرف خونه کمالی...
در راه هر چی دقت کردم، احساس خطر نمیکردم و نمیدونستم چرا خیلی آرومم... خیابون بغلی خونه کمالی پارک کردم... رفتم به طرف کوچه کمالی... با احتیاط و اما با ظاهری معمولی به طرف خونه کمالی قدم بر میداشتم... وقتی رسیدم خونه کمالی... چند تا زنگ زدم... حدسی که میزدم تقویت شد و فهمیدم که کسی نیست... چند ثانیه نشستم همونجا... دوباره پاشدم چند تا زنگ دیگه زدم...
به خوبی، سنگینی نگاه یکی را روی خودم احساس میکردم... چند بار این کار را تکرار کردم... خودم را زدم به کوچه عمر چپ... قیافه آدم های محتاج و محترم به خودم گرفتم... حتی سرم را آروم گذاشتم روی در خونه کمالی... توی همین حال و هواها و تئاتر بازی ها بودم که صدایی از پشت سر، توجهم را جلب کرد...
گفت: مومن! کاری از دستم بر میاد!
به طرفش بر نگشتم... همونجوری که صورتم به طرف در خونه کمالی بود، با بغض گفتم: از هیچکس هیچ کاری بر نمیاد... فقط الان حاج خانم میتونه کمکم کنه و بس!
گفت: خونه نیست؟
گفتم: بنظرت اگر بودش، الان پشت در وایساده بودم؟!
گفت: حق با شماست! شاید بتونم کمکتون کنم...
برگشتم به طرفش... تا چشمم به قیافه اش افتاد، یه لحظه لرز کردم... خیلی مصمم و آرام بود... دستش توی جیب کتش بود و لوله هفت تیرش را از زیر کتش میدیدم که به طرفم شکم و کلیه ام نشونه گرفته... شناختمش... «فرید» بود!!
ادامه دارد...
🔴 @khybariha
🌷🍃🍃🍃