eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
◖🐾📸◗ 🎐 اجـازه نـده هيـچ كس پـاشو رو رويـاهات بـذاره.. ️🧢🌱
اگـرروزےازمن‌درباره‌یِ‌توبپرسندڪوتاه‌میگویم؛ درنهایتٰٖ ناامیدے،اوتمامِ‌امیـــــ🔓ــــدم‌بود :)!🌙♥️'
• شاعـر شده‌ام با غـزل ناب نگاهـت ، • لاحـول و لا قـوة الا به نگاهـت : )🫀🧊"
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 محمد خیلی سریع رفت توی قسمت پریدن توی توپه ها از پشت شیشه باهاش خداحافظ کردم و ارباب زاده اومد و گفت: - بریم. و خودش رفت منم پشت سرش راه افتادم. سوار ماشین شدیم و حرکت کرد. سرمو به شیشه تکیه دادم و به خیابون زل زدم. انقدر ذهنم بهم ریخته بود که دلم می خواست تنها باشم اما بخت انگار باهام یار نبود. حالا که داشتم شوهر می کردم و یه بچه داشتم معلومه که دیگه وقتم خالی نیست و زندگیم دیگه صرف خودم نمی شه! اصلا مشکلی با محمد نداشتم بلکه انگار بچه ی خودم بود اما ارباب زاده با مرد رویا های من 360 درجه فرق داشت. مهم ترین درد این ازدواج هم این بود که ارباب زاده منو برای پسرش می خواست و هیچ علاقه ای به من نداشت و حس کالا بودن بهم دست می ده. نفس مو با شدت رها کردم که ارباب زاده گفت: - چته؟ صاف نشستم و گفتم: - چیزی م نیست. پشت چراغ قرمز هم نموند و رد کرد و گفت: - عمه منه داره اینجوری با شدت نفس می کشه! در جواب ش گفتم: - شما بودی نمی تونستی برای زندگیت که روزی بهشت بود و حالا جهنم تصمیم بگیری و اختیارت دست خودت نباش برای جون برادرت که فروختت خودتو بفروشی با شدت نفس نمی کشیدی؟ ارباب زاده گفت: - سرنوشت اونجور که ما می خوایم رقم نمی خوره فکر نمی کنم خودتو فروخته باشی من خیلی محترمانه دارم باهات ازدواج می کنم! جواب شو ندادم چون اصلا منو درک نمی کرد. ماشین و توی پارکینگ پارک کرد و وارد مرکز خرید شدیم. سوار اسانسور شدیم و طبقه 7 رو انتخاب کرد و گفت: - رفیق م اینجا لباس های خوبی داره. فقط سر تکون دادم از اسانسور بیرون اومدیم و سمت سومین مغازه که خیلی هم بزرگ بود رفت و هر دوتامون رفتیم داخل. توی این ‌طبقه انگار کسی نبود و زیادی خلوت بود. صاحب های مغازه های دیگه که چند تاشون دوست های ارباب زاده بودن داشتن ورق بازی می کردن که من متنفر بودم ازش. با دیدن ارباب زاده بلند شدن و حسابی گرم گرفتن باهاش. بعد سوالی به من نگاه کردن که ارباب زاده تک سرفه ای کرد و گفت: - همسر اینده ام غزال جان. اخه چرا اینجوری اسم منو می گی خجالت می کشم! زیر لب سلامی کردم که با تعجب یکی شون گفت: - شوخی می کنی دیگه؟تو؟ایشون؟دختر چادری؟ وقتی می گم ما به هم نمی خوریم یعنی همین. ارباب زاده گفت: - اره از مانتو جلو باز هاش خیری ندیدم گفتم سلیقه رو عوض کنم. واقعا متعسفم براش و این لحن حرف زدن ش. رو بهم گفت: - خانوم ببینی کدوم از این لباس ها رو می پسندی. یه نگاه کلی انداختم انقدر اوضاع شون فجیح بود که شرمم می شد نگاهشون کنم. بدون اینکه سمت یکی شون برم گفتم: - هیچکدوم. رفیق ش که صاحب مغازه بود گفت: - شما چی مد نظرته ابجی؟ یکم فکر کردم و گفتم: - یه لباس فرمالیته سفید و کاملا پوشیده با طرح مناسب تنگ نمی خوام باشه استین های بلند و پوشیده با یقعه کامل یه چیز محجبه. ارباب زاده نگاهی به رفیق ش انداخت و گفت: - مگه لباس مجلسی پوشیده هم هست؟ رفیق ش سری تکون داد و گفت: - فکر کنم بدونم چی می خوای. توی انبار رفت و و بعد کمی بیرون اومد
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 لباس توی دست شو باز کرد و گفت: - خوبه؟ دقیقا همون چیزی بود که می خواستم سری تکون دادم و گفتم: - اره. خداروشکری زیر لب گفت و گذاشت روی میز و گفت: - کلاه هایی که می شه باهاش ست کنید توی ویترینه. سرمو پایین انداختم و گفتم: - کلاه نمی خوام روسری سفید بلند می خوام. رفیق ارباب زاده گفتت: - والا ما همچین چیزی نداریم باید فروشگاه حجاب بگیرید طبقه دوم فقط کفش مجلسی داریم قفسه سمت چپ. نگاهی انداختم و گفتم: - من یه چیز ساده می خوام یه کفش سفید ساده با پاشنه حداقل سه سانت. متعجب گفت: - والا نداریم ‌طبقه اول فکر کنم باشه. ارباب زاده گفت: - ولی اینا هم‌ کفش های مارکه!با طرح های امروزی واقعا نمی خوای،؟ سری تکون دادم و گفتم: - من کاری به مارک بودن و امروزی بودن ش ندارم چیزی انتخاب می کنم که با سلیقه ام و عقیده ام یکی باشه. ارباب زاده لباس و حساب کرد از بقیه خداحافظ ی کرد و بیرون اومدیم. توی اسانسور رفتیم و طبقه دوم رو زد. نگاهی بهم کرد و گفت: - تو و تا شیدا زمین تا اسمونی چرا وقتی کسی باهات حرف می زنه بهش نگاه نمی کنی؟ لب زدم: - خوشم نمیاد به نامحرم نگاه کنم.
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎..'!𑁍››💚
𓈒𓏲💚🌱••
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
𓈒𓏲💚🌱••
«وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ» وخداست کہ کاࢪسـاز هࢪ چیز اسݓ🌜'🫀؛
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
. وما هو الحـــــ ♡ــب ؟ ‏أن يذكُرك إمام زمانِك بدعاء، رغم أنّك لا تستحِق ❤ . . ‏‌يامهدي💚🌿