"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت27
#غزال
سری تکون دادم و گفتم:
- خوبم ممنون.
سری تکون داد و همش نگران واکنش ارباب زاده بودم.
از استرس مدام دستامو توی هم گره می زدم و خون خونمو می خورد.
حدود45 دقیقه ای طول کشید تا رسیدم.
حساب کردم و پیاده شدم.
بادیگارد ها با دیدنم درو باز کردن و داخل رفتم.
نفس توی سینه ام حبس شده بود.
همش می ترسیدم به خاطر این کار فرهاد یه بلایی سرمون بیاره.
درو باز کردم و داخل رفتم.
پا روی پا انداخته بود و داشت تی وی نگاه می کرد.
درو بستم که نگاهی به انداخت و دوباره به تی وی نگاه کرد لب زد:
- سلام.
خونسرد گفت:
- کجا بودی؟
لب زدم:
- خوب من یعنی فرهاد اومد دنبالم منو با خودش برد به خدا مواد نکشیده بود نمی فهمید داره چیکار می کنه نمی زاشت برگردم دعوامون شد اون منو زد منم هلش دادم زدم تو پاش تا بتونم فرار کنم به خدا اون مواد نکشیده بود کاراش دست خودش نبود من رو قول و قرارمون موندم برگشتم.
از جاش بلند شد و سمتم اومد.
روبروم وایساد نگاهی به صورتم کرد که جای دست فرهاد روش مونده بود.
لب زد:
- برو لباس هاتو عوض کنم اینم یه جوری پنهون کن محمد نبینه فکر کنه من زدم!
نگران نگاهش کردم و گفتم:
- فرهاد و می خوای چیک..
غرید:
- ادم ش می خوام بکنم برو کاری که گفتم و بکن.
سری تکون دادم و ساک مو از روی مبل برداشتم با خرید ها توی یکی از اتاق های پایین رفتم.
بعد از حمام و تعویض لباس ها روسری مو داشتم می بستم که در به شدت باز شد و محمد پرید داخل.
س
گریه روسری مو بستم و برگشتم و دستامو باز کردم که دوید توی بغلم و گفت:
- سلام مامانی دلم برات تنگ شده بود.
صورت شو بوسیدم و گفتم:
- سلام عشق دل مامانی منم دلم برات تنگ شده بود خوش گذشت؟
با ذوق و شوق شروع کرد برام تعریف کردن و منم لباس هاشو عوض می کردم و گوش می دادم.
بعد از تمام شدن حرفاش بیرون اومدم و توی اشپزخونه رفتم با دیدم قابلمه اش گفت:
- واییی می خوام می خوام.
براش گرم کردم که ارباب زاده هم اومد نشست و گفت:
- برای منم بریز.
باشه ای گفتم و سه تا کاسه ریختم برای سه تامون.
گذاشتم روی میز و نشستم.
مال محمد و ریختم توی بشقاب تا سرد بشه چون اصلا تحمل نداشت.
محمد رو به ارباب زاده گفت:
- بابایی کی علوسی می کنید؟
منظورش عروسی بود.
باباش نگاهی به من انداخت و گفت:
- فردا عزیز دلم
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّریبِ..🫠💔🦋
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
_
وحسینشد..
تمامِزندگیما..((:
تمامِرویاهامون..
تمامِآرزومون..【🚶🏻♀💔】