"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت31
#غزال
به محضر رسیدیم و هر سه پیاده شدیم.
چه غریبانه داشتم عروس می شدم!
هیچکس نبود هیچکس!
نه همراهی نه مادری نه پدری نه برادری.
توی تصوراتم اصلا عروسیم اینجور نبود اما تصورات من کجا واقعیت کجا!
محضر خالی از سر و صدا و شادی بود.
محمد روی صندلی مهمان نشست و من و ارباب زاده روی صندلی عروس و داماد.
انقدر سکوت اینجا غم انگیز بود برام که اشک توی چشمام حلقه زد!
بابا همیشه با اب و تاب از عروسی و مراسم عروسیم تعریف می کرد و حالا..
سرمو پایین گرفتم تا محمد و ارباب زاده متوجه اشک هام نشن.
ای کاش حداقل فرهاد اینجا بود ولی خوب نمی شد با اون کاری که کرد!
نگاهمو به سفره دوختم و نگاهم به اینه خورد که ارباب زاده از اینه داشت بهم نگاه می کرد.
سریع سرمو پایین انداختم تا متوجه اشکام نشه اما دیر شده بود.
اروم کنار گوشم گفت:
- گریه ات برای چیه؟محمد می بینه ناراحت می شه!
حقیقتا دلم می خواست حداقل بگه خودت چرا ناراحتی اما خوب کسی که اون اون دوست داشت من نبودم محمد بود پس دلیلی نداشت نگران من و حال من باشه باید نگران محمد می بود.
اشک هام اروم پاک کردم طوری که محمد متوجه نشه.
عاقد اومد و اونم با دیدن ما بدون همراه تعجب کرد.
شروع کرد به خوندن عقد خم شدم و قران رو برداشتم بسم الله ی گفتم و بازش کردم.
همون اینه ای که در اومد رو شروع کردم به خوندن وسط صفحه رسیده بودم که عاقد برای بار اول اجازه رو خواست چشامو بستم خودمو به دست خدا سپردم و گفتم:
- با توکل بر خدا بعله.
و ادامه ی قران رو خوندم و ارباب زاده هم بعله رو داد.
حتما الان دیگه باید شایان صداش می کردم.
شایانی که همسرم بود اما فرسخ ها باهاش غریبه بودم توی دلم.
محمد با ذوق دست زد و خندید.
لبام رو به خنده وادار کردم برای محمدی که یه تیکه از وجودم شده بود.
اما چشم هام پر از درد بود درد هایی که فکر شو نمی کردم روزی به سرم بیان.
بعد از امضاء بلند شدم و محمد اومو توی بغلم بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم.
شایان گفت:
- ناهار کجا بریم؟
من که چیزی نگفتم چون قطعا نظر محمد رو می خواست نه من.
محمد با ذوق و شوق گفت کباب.
ارباب زاده هم قبول کرد و راه افتاد.
یه جاده جنگلی داشت مسیری که می رفتیم و هوا هم یکم سرد بود.
محمد که توی بغل من پنهون شده بود و به بیرون نگاه می کرد.
شاید تنها فرد خوشحال از این وصال محمد بود.
بلاخره رسیدیم به یه رستوران که توی دل جنگل بود با یه شهر بازی.
محمد اول کار خواست بره شهر بازی که شایان گفت اول غذا.
پیاده شدیم و از عقب چادرم رو در اوردم سرم کردم.
دست محمد و گرفتم و هر سه وارد رستوران شدیم
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت32
#غزال
روی یکی از صندلی ها که به بیرون دید داشت نشستیم و گارسون اومد و شایان برای محمد کباب سفارش داد برای خودش قیمه به من سوالی نگاه کرد که گفتم:
- فرقی نمی کنه.
سری تکون داد و برای منم قیمه سفارش داد.
خیلی زود اوردن خواستم اول به محمد بدم که خودش تند تند شروع کرد به خوردن و گفتم:
- اروم بخور مامان جان می پره تو گلوت.
سری تکون داد و دوباره تند تند خورد.
اصلا میلی به غذا نداشتم قاشق و برداشتم و فقط داشتم با غذا بازی می کردم.
محمد بهم نگاه کرد و گفت:
- مامانی چرا نمی خوری؟
شایان هم بهم نگاه کرد که لبخندی زدم و گفتم:
- دارم می خورم عزیزم.
سری تکون داد اما واقعا از گلوم نمی رفت پایین.
محمد خیلی زود بلند شد و گفت می ره دست هاشو بشوره.
بلند شدم و گفتم:
- بیا مامانی خودم می برمت.
نگاهم کردو گفت:
- اخه مامانی نخوردی.
بغلش کردم و گفتم:
- سیر شدم عزیزم.
سری تکون داد و از رستوران بیرون اومدیم یه تانکی اب بود که اول دست و صورت محمد رو شستم پایین گذاشتمش و گفتم:
- خوب تا منم دست هامو بشورم مامانی.
دستامو شستم برگشتم دیدم محمد نیست.
سریع اطراف و نگاه کردم که دیدم داره می دوعه از جاده رد بشه بره سمت وسایل و یه ماشینی هم با سرعت از بالا داشت می یومد .
جیغی کشیدم و دویدم سمت خیابون لحضه اخر به محمد رسیدم و هلش دادم سمت جلو که افتاد تو چمنا و ماشین ترمز کرد اما محکم خورد به سمت چپ بدنم و پام که باعث شد چند تا ملق بخورم و پایین تر توی جاده خاکی بیفتم.
حس کردم نفس ام رفت.
همه سریع از توی رستوران بیرون اومدن.
ارباب زاده که انگار همه چیز و دیده بود دوید سمت محمد و بلندش کرد سالم بود خداروشکر.
یه خانومی کمک کرد بشینم اروم حس می کردم گونه ام و پام خیسه!حتما خونی شده.
بدنم درد گرفته بود و احساس کوفتگی بهم دست داد.
ارباب زاده با سرعت این سمتم اومد جلوم وایساد و با داد گفت:
- چرا حواست به محمد نبود،؟اگه یه ثانیه دیر تر رسیده بودی معلوم نبود چه بلایی سر پسرم بیاد شامس اوردی خودت گند تو جمع کردی و گرنه خودم اشو لاش ت می کردم.
سرمو پایین انداختم و اشک هام سر خورد روی گونه هام.
مردم با ترحم بهم نگاه می کردن.
مگه مقصر من بودم،؟
چطور می تونه جلوی این همه ادم خورد ام کنه؟
محمد با دیدن گریه ی من بغض کرد و گفت:
- مامانی دستامو شست گذاشتم پایین گفت بمونم دستاشو بشوره من گوش ندادم دویدم تو خیابون نمی دونستم ماشین میاد مامانی دوید منو نجات داد نزاشت ماشین بهم بخوره.
یکی از مردم از منطقه گفت:
- جوون برو خداروشکر کن زن به این فداکاری داری خودشو سپر بلای پسرت کرد و گرنه معلوم نبود چه بلایی سر پسرت می یومد.
شایان که حالا فهمیده بود چی شده اخم هاش توی هم رفت لب زد:
- بلند شو برو توی ماشین بریم دکتر.
اشک هام با شدت بیشتری روی گونه ام ریخت دو تا خانوم بهم کمک کردن و بلند شدم اروم اروم سمت ماشین عقب نشستم.
محمد هم کنارم نشست و بغض کرده بهم نگاه کرد.
می ترسید دعواش کنم و جلو تر نمی یومد.
دستامو براش باز کردم که خودشو انداخت توی بغلم.
اشکام بیشتر روی صورتم ریخت.
تاحالا اینطور تحقیر نشده بودم.
شایان راه افتاد و نگاهمو به بیرون دوختم.
دیگه نمی تونستم اشکامو کنترل کنم و مثل بارون روی گونه هام می ریختن.
محمد ام ناراحت توی بغلم بود.
گونه ام زخم شده بود و باعث شده بود چند قطره خون روی لباسم بریزه از اون ورمم پام زخم شده بود و پایین لباس سفیدم خونی شده بود.
بعد از 20 دقیقه جلوی یه بیمارستان وایساد و گفت:
- پیاده شین.
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
- نیازی به بیمارستان ندارم.
اعصاب ش بدتر خورد شد و گفت:
- گفتم پیاده شو زخمی شدی.
منم با لجبازی گفتم:
- به تو ربطی نداره من حالم چطوریه حالا هم نمی خوام برم بیمارستان.
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
_❤️🩹
_امام صادق(ع)
'شرافت مؤمن در نماز شب اوست و عزّت مؤمن در خوددارى او از لطمه زدن به آبروى مردم📿🌱.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلمو حق بدین ، هوای ِدم غروب کنه❤️🩹
#امیرحسینحضرتی
جسمم مشهد ، قلبم نجف ، یادم
کربلاست ؛ به حق بگو ببینم ،
چنین متلاشی شدن رواست ؟💔 .