"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
- سبز🌱🕊🪴... . .. ."
"مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ"
پَرورگارت تور ارَها نَکرده...🌿📗
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست خودم نیست آقا 💔:) .
#حسینستوده
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت93
#غزال
قربون صدقه اش رفتم و گفتم:
- الهی من دورت بگردم فدات بشم من تو که اومدی پیش من من دیگه غمی ندارم دور چشای خوشگلت بگردم عمرم صبحونه بدم به پسرم؟
دستشو به شکم ش کشید و گفت:
- اره خیلی گرسنمه مامانی.
براش لقمه گرفتم و بهش دادم.
وقتی سیر شد رو به اقای تیموری گفتم:
- چشاش از بی خوابی و گریه سرخ شده با اجازه اتون من می خوابونم محمد و برمی گردم سر کار.
سری تکون داد و گفت:
- بعله درک می کنید راحت باشید یک ساعت دیگه هنوز وقت هست.
تشکری کردم و توی خوابگاه و روی تختم رفتم.
محمد و توی بغلم گرفتم که دست شو روی شکمم گذاشت و گفت:
- مامانی نی نی هنوز اونجاست؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عشق دلم راستی نی نی داداشیته.
محمد با ذوق بغلم کرد و گفت:
- اخ جونم داداشی دارم من قول می دم به دنیا اومد مراقبش باشم من.
بوسه ای روی پیشونی ش نشوندم و براش لالایی گفتم که خیلی زود خواب ش برد بچه ام.
خدایا شکرت که دعا های منو شنیدی و الان محمد پیش منه.
احساس می کنم درد هام خیلی کمتر شده ازت ممنونم خداجون.
وقتی مطمعن شدم خوابه اروم بلند شدم و پتو رو روش کشیدم.
بهش نگاه کردم راحت خوابیده بود.
دورت بگردم من.
به سختی ازش دل کندم دوست داشتم ساعت ها وایسم اینجا و بهش خیره بشم و توی دلم قربون صدقه اش برم اما من دیگه شاغل بودم برای ادامه زندگی من و محمد مجبور بودم فعلا کار انجام بدم.
برگشتم توی اشپزخونه و شروع کردم به پختن غذای امروز وقتی اماده شد اقای تیموری و چشید و گفت عالیه!
لبخندی زدم و خداروشکر تا ظهر مشتری های زیادی اومد و همگی راضی بودن حتی چند تاشون بهم انعام داده بودن.
مشتری های اینجا همه پولدار بودن و معلوم بود از اینان که خیلی مزه غذا براشون مهمه!
دور شام بودم که محمد وارد اشپزخونه شد.
با دیدنم سمتم اومد لبخندی بهش زدم و دوباره به دیگ غذا نگاه کردم.
فاطمه که فعلا بیکار بود سمت محمد رفت و گفت:
- من بهش ناهار می دم و مراقبشم تو کارتو انجام بده.
تشکری کردم و سمت محمد رفت بغلش کرد و گفت:
- سلام خاله جون قربونت برم مامانی دست ش گیره داره غذا درست می کنه بیا من ناهار تو بدم یکم دیگه کار مامانی تمام می کنه میاد پیشت.
محمد گفت:
- سلام خاله چشم.
با محمد نشستن و به محمد ناهار داد اما چشم های محمد پیش من بود و منتظر نگاهم می کرد تا ببینه کی کارم تمام می شه.
یکم بعد بلند شد و اومد پیشم ایستاد لبخندی بهش زدم و گفتم:
- ناهار تو خوردی عزیز دل مامان؟
سری تکون داد و گفت:
- اره مامانی!مامانی؟
جانمی گفتم که گفت:
- کار می کنی نی نی دردش نمیاد؟
اشک توی چشم هام جمع شد محمد با این سن کوچیک ش به فکر من بود اما شایان منو زیر کمربند گرفته بود با این وعض ام!
نفس عمیقی کشیدم تا اشکام نریزه و محمد و ناراحت نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم:
- نه عزیز دلم نی نی حالش خوبه به محمد ام سلام می رسونه.
خندید و گفت:
- مامانی مگه نی نی حرف می زنه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عزیزم ولی فقط من می شنوم چون توی دل منه! تو نمی خوای بهش چیزی بگی؟
یکم فکر کرد و گفت:
- مامانی بهش بگو زود تر بیاد من دوست دارم ببینم چشکلیه!
خنده ای کردم و سر تکون دادم.
با سوال بعدی محمد باز بغض نشست بیخ گلوم! با بغض گفت:
- مامانی اینجای چشم ت کبوده جای کمربند بابایه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامان خوب شده دیگه چیزی نیست.
بغلم کرد البته فقط تا پاهام می رسید قد ش و گفت:
- من دیگه دوسش ندارم چون تورو کتک زد اون بده.
باورم نمی شد که محمد منو بیشتر از شایان دوست داشت.
لب زدم:
- اگه منو نمی زد بابایی اونوقت شیدا بلا سرت میاورد پسرم.
چیزی نگفت و فقط ناراحت نگاهم کرد که گفتم:
- من اینا رو اماده کنم با هم می ریم بیرون می برمت شهر بازی.
محمد کلی خوشحال شد و هورا گفت.
صبح اقای تیموری حقوق مو بهم داده بود زودتر گفت که شاید نیازم بشه!خوبه که می تونستم محمد و باهاش خوشحال کنم.
حقوق سراشپز 12 تا بود باید پول ها رو جمع می کردم تا بتونم حداقل یه خونه برای خودم و محمد اجاره کنم.
بعد از اماده کردن غذا دیگه با من کاری نداشتن اقای تیموری نگاهی انداخت و گفت:
- کارتون عالی بود احسنت سرعت بالایی توی اشپزی دارید طعم غذا ها بی نظیره کلی مشتری داشتیم و کلی سفارش واقعا ممنونم ازتون شما دیگه کارتون تمامه می تونید برید استراحت کنید تا فردا.