eitaa logo
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
2.2هزار دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
3.1هزار ویدیو
41 فایل
••{﷽}•• _مـھـد۪ا۽‍:آࢪامـش شــب... _ و‌خداۍ‌لبخند‌هاۍاز‌تہ‌دل:))'❤️‍🩹 _محَتوا؟ﺷِﭑِﯾَــد۪ د۪لـيٚ شرو؏ ○●۱/ ۱ /۱۴۰۳○● ڪپے‌؟!حلالہ ولے‌ فورش قشنگ تࢪه🍃 فلذآ ڪُل ڪانال ڪپے نشه! اطـݪـا؏اٺ مـھـد۪ا۽‍🔗🗒↓ @Mehdat پایانمون ؛ انشالله شهادت(:
مشاهده در ایتا
دانلود
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
- سبز🌱🕊🪴... .  .. ."
"مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ" ‌پَرورگارت تو‌ر ا‌رَها‌ نَکرده...🌿📗
زیبایی ببینیم"🩷"
شهیدان از فرزندانشان گذشتند تا ما آسوده باشیم❤️‍🩹🥲🫴🏻
فالعمر یبدا حینما القاك .. که زندگانی از لحظه دیدارت آغاز می شود ..
[يَانَعِيمِي‌وَجَنَّتِي‌وَيَادُنْيَايَ‌وَآخِرَتِي‌یامُوَلَاتیِ‌یا‌زِینّبِ.]✨️َِ اى نعمت وبهشت من‌و،اى‌دنياوآخرتِ‌من بانوی‌من‌یا‌زینب❤️‍🩹🍂 :)
به دریای پر از غم، امان از دل زینب🪐💔؛ به عمری همه ماتم، امان از دل زینب🥀🫴🏼'
لِكُلِ قَلبٍ هُنَاكَ صَاحِبٌ يَملكُه وَقُلوبُنَامِلكُ زينب!((:🌱` هر‌ قلبی‌‌ صاحبی‌ دارد که‌ مالک‌ اوست قلب‌های‌ِ ما‌ اما دارایی‌ِ زينب استِ🌝🫀َ.
ولی خنکی‌ِ هوا>>>>
"مـھـد۪ا۽‍ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 قربون صدقه اش رفتم و گفتم: - الهی من دورت بگردم فدات بشم من تو که اومدی پیش من من دیگه غمی ندارم دور چشای خوشگلت بگردم عمرم صبحونه بدم به پسرم؟ دستشو به شکم ش کشید و گفت: - اره خیلی گرسنمه مامانی. براش لقمه گرفتم و بهش دادم. وقتی سیر شد رو به اقای تیموری گفتم: - چشاش از بی خوابی و گریه سرخ شده با اجازه اتون من می خوابونم محمد و برمی گردم سر کار. سری تکون داد و گفت: - بعله درک می کنید راحت باشید یک ساعت دیگه هنوز وقت هست. تشکری کردم و توی خوابگاه و روی تختم رفتم. محمد و توی بغلم گرفتم که دست شو روی شکمم گذاشت و گفت: - مامانی نی نی هنوز اونجاست؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عشق دلم راستی نی نی داداشیته. محمد با ذوق بغلم کرد و گفت: - اخ جونم داداشی دارم من قول می دم به دنیا اومد مراقبش باشم من. بوسه ای روی پیشونی ش نشوندم و براش لالایی گفتم که خیلی زود خواب ش برد بچه ام. خدایا شکرت که دعا های منو شنیدی و الان محمد پیش منه. احساس می کنم درد هام خیلی کمتر شده ازت ممنونم خداجون. وقتی مطمعن شدم خوابه اروم بلند شدم و پتو رو روش کشیدم. بهش نگاه کردم راحت خوابیده بود. دورت بگردم من. به سختی ازش دل کندم دوست داشتم ساعت ها وایسم اینجا و بهش خیره بشم و توی دلم قربون صدقه اش برم اما من دیگه شاغل بودم برای ادامه زندگی من و محمد مجبور بودم فعلا کار انجام بدم. برگشتم توی اشپزخونه و شروع کردم به پختن غذای امروز وقتی اماده شد اقای تیموری و چشید و گفت عالیه! لبخندی زدم و خداروشکر تا ظهر مشتری های زیادی اومد و همگی راضی بودن حتی چند تاشون بهم انعام داده بودن. مشتری های اینجا همه پولدار بودن و معلوم بود از اینان که خیلی مزه غذا براشون مهمه! دور شام بودم که محمد وارد اشپزخونه شد. با دیدنم سمتم اومد لبخندی بهش زدم و دوباره به دیگ غذا نگاه کردم. فاطمه که فعلا بیکار بود سمت محمد رفت و گفت: - من بهش ناهار می دم و مراقبشم تو کارتو انجام بده. تشکری کردم و سمت محمد رفت بغلش کرد و گفت: - سلام خاله جون قربونت برم مامانی دست ش گیره داره غذا درست می کنه بیا من ناهار تو بدم یکم دیگه کار مامانی تمام می کنه میاد پیشت. محمد گفت: - سلام خاله چشم. با محمد نشستن و به محمد ناهار داد اما چشم های محمد پیش من بود و منتظر نگاهم می کرد تا ببینه کی کارم تمام می شه. یکم بعد بلند شد و اومد پیشم ایستاد لبخندی بهش زدم و گفتم: - ناهار تو خوردی عزیز دل مامان؟ سری تکون داد و گفت: - اره مامانی!مامانی؟ جانمی گفتم که گفت: - کار می کنی نی نی دردش نمیاد؟ اشک توی چشم هام جمع شد محمد با این سن کوچیک ش به فکر من بود اما شایان منو زیر کمربند گرفته بود با این وعض ام! نفس عمیقی کشیدم تا اشکام نریزه و محمد و ناراحت نکنم لبخند زورکی زدم و گفتم: - نه عزیز دلم نی نی حالش خوبه به محمد ام سلام می رسونه. خندید و گفت: - مامانی مگه نی نی حرف می زنه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره عزیزم ولی فقط من می شنوم چون توی دل منه! تو نمی خوای بهش چیزی بگی؟ یکم فکر کرد و گفت: - مامانی بهش بگو زود تر بیاد من دوست دارم ببینم چشکلیه! خنده ای کردم و سر تکون دادم. با سوال بعدی محمد باز بغض نشست بیخ گلوم! با بغض گفت: - مامانی اینجای چشم ت کبوده جای کمربند بابایه؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره مامان خوب شده دیگه چیزی نیست. بغلم کرد البته فقط تا پاهام می رسید قد ش و گفت: - من دیگه دوسش ندارم چون تورو کتک زد اون بده. باورم نمی شد که محمد منو بیشتر از شایان دوست داشت. لب زدم: - اگه منو نمی زد بابایی اونوقت شیدا بلا سرت میاورد پسرم. چیزی نگفت و فقط ناراحت نگاهم کرد که گفتم: - من اینا رو اماده کنم با هم می ریم بیرون می برمت شهر بازی. محمد کلی خوشحال شد و هورا گفت. صبح اقای تیموری حقوق مو بهم داده بود زودتر گفت که شاید نیازم بشه!خوبه که می تونستم محمد و باهاش خوشحال کنم. حقوق سراشپز 12 تا بود باید پول ها رو جمع می کردم تا بتونم حداقل یه خونه برای خودم و محمد اجاره کنم. بعد از اماده کردن غذا دیگه با من کاری نداشتن اقای تیموری نگاهی انداخت و گفت: - کارتون عالی بود احسنت سرعت بالایی توی اشپزی دارید طعم غذا ها بی نظیره کلی مشتری داشتیم و کلی سفارش واقعا ممنونم ازتون شما دیگه کارتون تمامه می تونید برید استراحت کنید تا فردا.