اگه میدونستیم در غیاب ما چی میگن ، دیگه به خیلی از آدما لبخند نمیزدیم .
هدایت شده از ◞ نــٰادِم | ɴᴀᴅᴇᴍ◜
زِینَبسخودِعلیست ، بهزِینَبمُلَقَباست
بهبهچقدرمثلهمندایندوتاعـلـی ..🌱ُ
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
- سبز🌸🍇🎀... . .. ."
"اَلَم نَشرَح لَکَ صَدرَک وَوَضَعنا عَنکَ وِزرَک"
آیا من برنداشتم از دوشت باری که میشکست پشتت را؟!📗🌱
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
-
تو همانی که در آغوش حسین خندیدی
ای مبارك قدمت، عاشقِ در گھواره 🌸 ؛
دورکعتنمازبهروحِ
حضرتزینب[س]هدیه
کنیدودرمشکلاتو
گرفتاریهابهاینبانو
متوسلشوید.
آیتاللهناصری
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت96
#غزال
سمت خوابگاه رفتم که گفت:
- اینجوری با من حرف نزن اخه مگه خودت اونجا نبودی ندیدی جون محمد توی خطر بود!
محمد از بغل ش پایین اومد و دوید سمتم بغلش کردم و محمد به جای من گفت:
- تو نباید مامانی منو با نی نی رو می زدی.
با تلخ خندی گفتم:
- فکر کنم اگه شیدا می گفت باید بکشیش هم منو می کشتی نه؟
خواست چیزی بگه که اشکام روی صورت ام ریخت و با گریه گفتم:
- اخه نامرد چطور تونستی من رو بگیری زیر کتک اونم با کمربند؟من به درک حداقل به بچه ای که از خون خودته رحم می کردی اونم برات مهم نبود؟چطور تونستی جلوی اون همه ادم منو خورد کنی؟تو حتی منو طلاق دادی!این یعنی من هیچ جای زندگی تو جایی نداشتم و ندارم الانم برو بیرون چون نمی خوام دیگه ببینمت.
در باز شد و شیدا این بار داخل اومد.
سمت شایان رفت دست شایان رو گرفت و گفت:
- محمد و دیدی عزیزم؟بریم عمارت؟همه منتظر مان.
من باید الان جای شیدا بودم!ولی..
بعد نگاهی به ما کرد و گفت:
- حالا که تا اینجا اومدیم بزار این کلفت برامون غذا بیاره شام بخوریم!
و اومد جلو که بشینه روی صندلی!
حتما کور بود نمی دید تعطیله!
محمد و پایین گذاشتم بس بود هرچی که کشیده بودم.
با گام های بلند سمت ش رفتم هلش دادم عقب که محکم خورد به شایان و کم مونده بود با اون کفش های سه متری بیفته و چیزیش بشه که صد البته حق ش بود!
هر دو تا شون با تعجب نگاهم کردن.
دوباره شیدا رو هل دادم که هر دو تاشون مجبور شدن برن عقب و از رستوران برن بیرون.
بین در وایسادم و گفتم:
- ما اینجا برای ادم های بی شخصیت غذا نداریم.
و درو بستم و قفلش کردم.
محمد خندید و دست زد به افتخارم.
خندیدم و رفتیم اول شام خوردیم که کنار محمد حسابی چسبید بهم.