"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
_ما گدایانِعلی ؛ ریزهخورفاطمهایم
جانفدایِکرمتحضرتزهرایِعلی💔:)
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
<بهنامخالقحق>
«إِنَّکَ أَنْتَ عَلامُ الْغُیُوبِ»
وهماناتوبسیارداننده
غیبهاهستی...👀🫀
-سورهمائده۱۱۶
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
غـرق زخمیم ولۍ قامتمان خَـم نشده سایهۍ چادر او از سرمان ڪم نشد . .
وفاطمهتمامپناهِعلیبود . .
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
«وَ إِنَّمَا أَبكِی مَخَافَةَ أَن تَطُولَ حَیاتِی»
گریه میکنم و میترسم بعد از تو زیاد زنده بمانم💔؛
-امیرالمومنین
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
برخـیز و بـاز مـادریات را شـروع ڪن
فضـه حـریف گریـه طفـلان نمـیشـود . . .💔
"مـھـد۪ا۽ .ʍuɦda"
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت107
#غزال
پیاده شدیم و با محمد داخل رفتیم.
محمد یه کیک و شیر برداشت با چیپس خودمم یکم خوراکی برداشتم و حساب کردم.
سوار شدیم و فرهاد حرکت کرد.
شیر و کیک محمد و باز کردم و بهش دادم به فرهادم خوراکی دادم تا توی راه مشغول باشیم.
اما فکرم بیشتر درگیر پیام شایان بود.
حتی با اوردن اسم ش هم بغض می کردم!
اما تا حدودی خیالم راحت شده بود که بچه مال شایان نیست!
نکنه عاشق شیدا بشه؟
یا شاید هم عاشق ش شده بخواد محمد رو هم از من بگیره!
نکنه اصلا خواسته برم اونجا که محمد و بگیره؟
یا باز شیدا یه نقشه جدید ریخته و می خواد بگه بلا سرم بیاره یا بچه امو بکشن؟
از استرس حالت تهوع گرفتم و فوری به شیشه شدم و جلوی دهنمو گرفتم.
فرها سریع زد بغل پیاده شدم و توی جدول عق زدم.
خورده و نخورده همه چیو بالا اوردم.
فرهاد سریع برام اب اورد و به صورتم زدم.
محمد ترسیده داشت نگاهم می کرد بهش نگاه کردم و گفتم:
- بشین تو ماشین مامانی چیزی نیست قربونت برم.
سری تکون داد و توی ماشین نشست.
فرهاد نگران گفت:
- خوبی؟
اره ای گفتم چقدر دلم می خواست الان شایان اینجا بود تا اون حالمو می پرسید نگران من و بچه اش می شد اما..
لبخند تلخی زدم که فرهاد فکر کنم متوجه شد دلیل ش چیه!
لعنت ی به خودش فرستاد که مصبب این اوضاع و احوال منه و سوار شدیم.
محمد توی بغلم اومد و دستشو روی شکمم گذاشت و گفت:
- نی نی اروم باش انقدر مامانمو اذیت نکن می زنمتا.
خنده ام گرفت!چجوری می خواست بزن ش اخه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- شیطون بلا چجوری می خوای داداش تو بزنی؟
با صدای ارومی که من بشنوم مثلا بچه نشنوه گفت:
- من که نمی زنم داداشی مو دارم تهدید ش می کنم یکم بترسه مامانی!
خنده ای کردم و سر تکون دادم.
بلاخره به محل مورد نظر رسیدیم.
دفتر یه وکیل بود به نام سعدونی!
هر سه وارد ش شدیم دو نفری که اینجا بودن خداحافظ ی کردن و رفتن رو به منشی گفتم:
- ببخشید من می خواستم اقای سعدونی رو ببینم.
منشی گفت:
- سلام خوش اومدید وقت قبلی داشتید؟
نه ای گفتم که گفت:
- پس ساعت 7 بیاید.
لب زدم:
- اما کار ما خیلی واجبه.
منشی گفت:
- متعسفم ایشون دارن می رن تا ساعت 7 کاری هم نمی تونم بکنم.
که در باز شد و اقای سعدونی اومد بیرون سمت ش رفتم و گفتم:
- ببخشید شما اقای سعدونی هستید؟
منشی کلافه گفت:
- خانوم گفتم که وقت ندارن.
اقای سعدونی گفت:
- مشکلی نیست خانوم همتی بعله بفرماید؟
سری تکون دادم و گفتم:
- من غزال محمدی هستم دختر احمد محمدی ظاهرا شما وکیل شون هستید درسته!
با بهت گفت:
- بعله بعله شما کجا بودید من کلی دنبال شما بودم اما پیداتون نکردم همه چی رو فروخته بودید