اَللهمَّ کُن لولیَّک الحُجةِ بنِ الحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی ابائهِ فی هذهِ السّاعةِ، وَ فی کُلّ ساعَة وَلیّا وَ حافظاً وقائِداً وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیناً حَتّی تُسکِنَهُ اَرضَکَ طَوعاً وَ تُمَتّعَهُ فیها طَویلاً
یکی از فعالیتهای که خودم خیلی دوست دارم معرفی شهداست🥹.
هفته ای یه روز معرفی شهدا داریم.
معرفی امشب در مورد شهید علی هاها است.
و سالگرد شهادتش هم هست پس این شهید معرفی میکنم.
این شهید بزرگوار برا استان فارس هست روستای میرملکی( در گوگل سرچ کنید براتون بالا میاد)
تاریخ تولد:۱۳۳۶/۲/۱
تاریخ شهادت:۱۳۶۰/۶/۱۸
وشهیدکه در دوران جوانی اش عاشق ورزش بدن سازی می شودکه در آینده ای نه چندان دور تبدیل پهلوانی می شود که زبانزد مردم روستا، دوستان و همرزمان می شود.
شهید هشت سال دفاع مقدس هست و معروف به پهلوان هاها
این شهید در جبهه فرمانده بوده و یکی از نیروهای شهید صحبت میکند: که ما در مریوان ساکن بودیم.
و شهید برای آمادگی نیروهایش هر روز ما را به کوهپیمایی میبرد و ما هم خسته شده بودیم و آذوقه مان تموم شده بود و خیلی گرسنه بودیم نیروها برا رفع گرسنگی از قرص مخصوص استفاده میکردند
و از برگ درختان برا غذا استفاده میکردیم و چند روز گذشت من به شهید سوظن پیدا کرده بودم به خودم میگفتم باید این را زیر نظر بگیرم حتما برای خودش غذای بیشتری برمیدارد
دلیلم هم این بود که چطور ما این همه ضعیف شده ایم اما او همچنان قوی و پهلوان مانده بود.
هر چه صبر کردم چیزی دستگیرم نشد
و در این مدتی که او را زیر نظر داشتم مقداری نون و خرما به ما میداد ولی هیچ وقت ندیدم که خودش از آنها استفاده کند.
بعد از ده روز که نیروها همه از گرسنگی بی حال به خواب رفته بودیم دیدم نزدیک سحر علی ما را مثل مادری مهربان ما را صدا میکند و بیدارمان میکند منم عصبی شدم گفتم ای بابا نصف شب هم دست از سرمان بر نمیدارد
بلند شدم چشمم افتاد به آذوقه و کنسروها تعجب کرده بودیم و خودش کناره نشست ما را تماشا میکرد و وقتی خوب سیر شدیم بهش گفتیم کجا آوردی گفت: امشب همه میهمان دشمن بودیم.