دلیلم هم این بود که چطور ما این همه ضعیف شده ایم اما او همچنان قوی و پهلوان مانده بود.
هر چه صبر کردم چیزی دستگیرم نشد
و در این مدتی که او را زیر نظر داشتم مقداری نون و خرما به ما میداد ولی هیچ وقت ندیدم که خودش از آنها استفاده کند.
بعد از ده روز که نیروها همه از گرسنگی بی حال به خواب رفته بودیم دیدم نزدیک سحر علی ما را مثل مادری مهربان ما را صدا میکند و بیدارمان میکند منم عصبی شدم گفتم ای بابا نصف شب هم دست از سرمان بر نمیدارد
بلند شدم چشمم افتاد به آذوقه و کنسروها تعجب کرده بودیم و خودش کناره نشست ما را تماشا میکرد و وقتی خوب سیر شدیم بهش گفتیم کجا آوردی گفت: امشب همه میهمان دشمن بودیم.
یه کلیپ از شهید علی هاها دارم که همرزم شهید روایتگری میکند در مورد شهید.
یه وقت بزارید این کلیپ رو ببینید
و این شهید رو بشناسید☺️😍