کــــسی چــــه میدونه!
~شاید شانــــس آوردیم که بعضی دَرها
هیچ وقــت به رومون باز نَشد...
🕊
وَ مَن یتوکل عَلی اللّه فَهوَ حَسبُهُ
<سوره طلاق آیه ی ۳>
آرام باش...
وقتی دل به خدا سپرده ای ،
هیچ کمبودی باقی نمی ماند.
#قرآن_کریم
•@Maein110•
اینجا داره بارون میاد🥹🍃
در حال حاضر...
گرمای یزد
هوای شَرجی شمال
بارون کَرج
رو باهم داره🚶♀️😅
کاش میشد دوباره به همان روز ها برگشت
روزهایی که تنها دغدغه مان ، انتخاب رنگ مداد رنگی ها بود
و تمام غم هایمان با عروسکی کوچک بر طرف می شد .
[عروسک کِش رفته شده از بچه ی خواهرم🥸]
•@Maein110•
صدام حسین باز کُرد های عراقی را آوره ایران کرده و این بار سعید با یک خواهش امد ببیندت.
می گوید : اگه بهت بگم بیا لب مرز ؛ بیا این زن های آوره رو بازرسی بدنی کن . از دستم دلخور میشی؟
این جا مریوان است ؛ ۱۴ فروردین سال ۷۰، چند روزی بعد از به دنیا آمدن فاطمه و عید دیدنی های آشناها و تنهایی دوباره تو.
سعید فرمانده سپاه است و مشغول خطِ مرزی مریوان .
می گویی : دلت میاد این بچه شیر خوره را ول کنم؛ پاشم بیام اونجا؟
می گوید : من به فاطمه نگفتم بیاد به تو گفتم بیا اگه تو دلت به اومدن رضا بده ، خودت هم بلدی یه فکر برای فاطمه بکنی .
شادی و هراس به دلت چنگ میزند و نمی دانی چه بگویی . این اولین بار است که سعید از تو خواسته با او به ماموریت جنگی بروی. اولین بار است که همراه سعید از خانه و بچه ها و حریم این شهر دور می شوی . اولین بار است که پا به پای سعید جایی میروی که با او بودنش تمام سختی ها و تلخی ها را برای تو شیرین خواهد کرد.
|از 📚: همسفر آتش و برف|
#پیشنهاد_کتاب_خوب
•@Maein110•