یه بار وسط بازی فوتبال چشمام به یه نفر توی تماشاچیها افتاد، همونجا عاشق شدم
یه بار توی بارون، کنار خیابون ایستاده بودم… یه نفر چترشو با من شریک شد، اون لحظه عاشق شدم
یه بار وسط بازی فوتبال چشمام به یه نفر توی تماشاچیها افتاد، همونجا عاشق شدم
یه بار وسط بازی فوتبال چشمام به یه نفر توی تماشاچیها افتاد، همونجا عاشق شدم
ولی من فقط میخواستم اسمشون را یاد بگیرم .....دیگه راه برگشتی وجود نداشت
«وقتی برادرم برام یه دوچرخه خرید، احساس کردم دنیا روشن شد. 😍 (عشق خانوادگی حسابه؟)»