eitaa logo
📖خاطرات سمی ناشناس🙇
1.5هزار دنبال‌کننده
36 عکس
3 ویدیو
0 فایل
مجیک😃 هستم اینجا هر شب یه سؤال می‌پرسیم و سوال سنجاق میشه ✍️ شما جواب می‌دی → ما ناشناس منتشر می‌کنیم. جوابتو بفرست به لینک ناشناس👇 https://eitaayar.ir/anonymous/Pc6B.vM8dX اینم ایدیم😁👇 @Magic_1
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام . با آجیم و داداشم و دوستاش رفته بودیم نمک آبرود..دوستای داداشام جلوته میرفتن ما عقب ..یهو چشمم ب دوست داداشم افتاد ی کوله پشتی بزرگ رو کولش بود بنده ی خدا..من خرررر گفتم چرا ابوالفضل و مث خرای امامزاده داوود بارش کردن؟؟طفلکی برگشت نگاه کرد..خییییلییی ب خودم فحش دادم.فک نمیکردم بشنوه😕😕
خواستم برا یکی پی بفرستم اشتباهی دستم خورد و واسه رییسم فرستادم اول پیام بعد ایموجی بوسه بعدش که فهمیدم پونزده تا پیام عذر خواهی فرستادم اونقدر که هول شده بودم یهو نوشت به خدا متوجه شدم 🥴🙄
یه بار فکر کردم میکروفون خاموشه، شروع کردم با صدای بلند آواز خوندن… کل کلاس شنیدن! 😂»
توی مهمونی رسمی خواستم یواش عطسه کنم، ولی تبدیل شد به یه صدای انفجاری که همه برگشتن نگام کردن! 😳»
یه بار توی جمع فامیلی خواستم با اعتماد به نفس سلام کنم، کفش لیز خورد و با صورت خوردم زمین! 😅»
توی صف بانک داشتم با دوستم چت می‌کردم و اشتباهی پیغامشو واسه مدیرم فرستادم… 😬»
یه بار توی عروسی فکر کردم آهنگ بعدی آهنگ شاده، وسط آهنگ غمگین شروع کردم رقصیدن… کل سالن خندیدن!
بچه ها تو کانال حکایات مجیک داستان های جالبی براتون گذاشتم برای زندگیتون خوبه برید بخونید حتما😃👇 https://eitaa.com/joinchat/3217686794Ccc0cdece43
یه بار رفتم قرار کاری رسمی و کل جلسه رو دکمه پیرهنم بسته نشده بود و آخرش دوستم گفت! 🤦‍♂️»
وسط ارائه‌ی دانشگاه حواسم نبود، اسلاید اشتباه رو باز کردم و عکس مسخره‌م رو همه دیدن…
توی مترو بلند شدم به پیرمرد جا بدم، فهمیدم صندلی خالی پشت سرشه… همون‌جا وایسادم با خجالت! 🙈»
یه بار به‌جای اینکه پیام عاشقانه رو برای دوستم بفرستم، برای گروه فامیلی فرستادم… مامان‌بزرگم هم قلب فرستاد! 😅»