بچه ها تو کانال حکایات مجیک داستان های جالبی براتون گذاشتم برای زندگیتون خوبه برید بخونید حتما😃👇
https://eitaa.com/joinchat/3217686794Ccc0cdece43
یه بار رفتم قرار کاری رسمی و کل جلسه رو دکمه پیرهنم بسته نشده بود و آخرش دوستم گفت! 🤦♂️»
وسط ارائهی دانشگاه حواسم نبود، اسلاید اشتباه رو باز کردم و عکس مسخرهم رو همه دیدن…
توی مترو بلند شدم به پیرمرد جا بدم، فهمیدم صندلی خالی پشت سرشه… همونجا وایسادم با خجالت! 🙈»
یه بار بهجای اینکه پیام عاشقانه رو برای دوستم بفرستم، برای گروه فامیلی فرستادم… مامانبزرگم هم قلب فرستاد! 😅»
سلام .ی بار با دختر خاله هام رفتیم بازار بعد ی انگشتر پشت ویترین دیدیم گفتیم بریم قیمتشو بپرسیم دختر خالم اول رفت فک کرد در مغازه ازاون کاور اهن رباییاس چشتون روز بد نبینه با شتاب رفت ک مثلا باز شه ولی با کله خورد ب شیشه و چنان صدایی داد ک فروشنده و مشتریا از داخل ما از بیرون غش کردیم دختر خالمم فرار
با پسر خالم دعوا کرده بودیم شوهر خالم ناراحت شده بود بعد ماه رمضون بود، به بابام داشتم تعریف میکردم که آره به من تهمت زدن و محمد به من فحش داده و اینا بعد داشتم پیاز داغش رو زیاد میکردم که بابام به محمد یه چیزی بگه بعد گفتم تازه بابایی عمو رسول (شوهر خالم) انقدر عصبی بود ناهارم نخورد!! بعد دیدم بابام میخنده گفتم چیه؟ گفت تو ماه رمضون ناهار خورده واییی انقدر خجالت کشیدم که لو رفتم!! حالا شوهرخالمم مذهبیه!
برادرم هیچ وقت کار نمیکنه یه بار مهمون اومده بود دونفر بودن اومد دوتا کاسه آجیل گذاشت بدون سینی گذاشت جلوشون بعد کاسه ی آجیلو جلو طرف از دستش افتاد همونجا آجیلا رو جمع کرد تو کاسه بشون داد دوباره
همیشه در شیشه ای حواستون باشه تو مغازه بودم بعد یکم بحثم شد با مغازه دار اومدم با اعتماد به نفس برم بیرون حواسم نبود خوردم به شیشه اصلا یه وضعی خدا واسه کسی نخواد😂😂😂🤣
🔻سوال24
بزرگترین ترس توی زندگیت ؟
جوابتو بفرست به لینک ناشناس👇
https://eitaayar.ir/anonymous/Pc6B.vM8dX