eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان فیلیپ خوش تیپ يكي از اساتيد دانشگاه خاطره جالبي را كه مربوط به سالها پيش بود نقل مي كرد: «چندين سال قبل براي تحصيل در دانشگاه سانتا کلارا کالیفرنیا، وارد ايالات متحده شده بودم، سه چهار ماه از شروع سال تحصيلي گذشته بود كه يك كار گروهي براي دانشجويان تعيين شد كه در گروه هاي پنج شش نفري با برنامه زماني مشخصي بايد انجام مي شد. دقيقاً يادم هست از دختر آمريكايي كه درست توي نيمكت بغليم مي نشست و اسمش كاترينا بود پرسيدم كه براي اين كار گروهي تصميمش چيه؟ گفت اول بايد برنامه زماني رو ببينه، ظاهراً برنامه دست يكي از دانشجوها به اسم فيليپ بود.» پرسيدم: «فيليپ رو مي شناسي؟» كاترينا گفت: «آره، همون پسري كه موهاي بلوند قشنگي داره و رديف جلو مي شينه!» گفتم: «نميدونم كيو ميگي!» گفت: «همون پسر خوش تيپ كه معمولا پيراهن و شلوار روشن شيكي تنش ميكنه!» گفتم: «نميدونم منظورت كيه؟» گفت: «همون پسري كه كيف و كفشش هميشه ست هست باهم!» بازم نفهميدم منظورش كي بود. اونجا بود كه كاترينا تون صداشو يكم پايين آورد و گفت فيليپ ديگه، همون پسر مهربوني كه روي ويلچير ميشينه...اين بار دقيقا فهميدم كيو ميگه ولي به طرز غير قابل باوري رفتم تو فكر، آدم چقدر بايد نگاهش به اطراف مثبت باشه كه بتونه از ويژگي هاي منفي و نقص ها چشم پوشي كنه...چقدر خوبه مثبت ديدن... يك لحظه خودمو جاي كاترينا گذاشتم، اگر از من در مورد فيليپ مي پرسيدن و فيليپ رو ميشناختم، چي ميگفتم؟ حتما سريع ميگفتم همون معلوله ديگه! وقتي نگاه كاترينا رو با ديد خودم مقايسه كردم خيلي خجالت كشيدم...شما چي فكر ميكنيد؟ چقدر عالي ميشه اگه ويژگي هاي مثبت افراد رو بيشتر ببينيم و بتونيم از نقص هاشون چشم پوشي كنيم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت : این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون … بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
«وقتی ناسا ۱۲ میلیون خرج کرد… و روس‌ها فقط یک مداد برداشتند!» هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد. روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه تعجب کردند پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد نتیجه داستان : ببخشید و لبخند بزنید تا بتوانید راحت تر فراموش کنید بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است. رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند. مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد. یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید. مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم! نتیجه : هیچ گاه زود قضاوت نکنیم😉👌 بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
 پیری برای جمعی سخن میراند، لطیفه ای برای حضار تعریف کرد، همه دیوانه وار خندیدند..... بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.... او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.   او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟ گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.   بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد. با بي قراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد. ساعت ها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك بسازد تا خود و وسايل اندكش را بهتر محافظت نمايد. روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود. اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟» صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست. آن کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم!» آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم، زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج. دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پائيز بود و سرخپوست ها از رئيس جديد قبيله پرسيدند كه زمستان پيش رو سرد خواهد بود يا نه. از آنجايي كه رئيس جديد از نسل جامعه مدرن بود از اسرار قديمي سرخپوست ها چيزي نياموخته بود. او با نگاه به آسمان نمي توانست تشخيص دهد زمستان چگونه خواهد بود. بنابراين براي اينكه جانب احتياط را رعايت كند به افراد قبيله گفت كه زمستان امسال سرد خواهد بود و آنان بايد هيزم جمع كنند. چند روز بعد ايده اي به نظرش رسيد. به مركز تلفن رفت و با اداره هواشناسي تماس گرفت و پرسيد: «آيا زمستان امسال سرد خواهد بود؟» كارشناس هواشناسي پاسخ داد: «به نظر مي رسد اين زمستان واقعاً سرد باشد.» رئيس جديد به قبيله برگشت و به افرادش گفت كه هيزم بيشتري انبار كنند. يك هفته بعد دوباره از مركز هواشناسي پرسيد: «آيا هنوز فكر مي كنيد كه زمستان سردي پيش رو داريم؟» كارشناس جواب داد: «بله، زمستان خيلي سردي خواهد بود.» رئيس دوباره به قبيله برگشت و به افراد قبيله دستور داد كه هر تكه هيزمي كه مي بينند جمع كنند. هفته بعد از آن دوباره از اداره هواشناسي پرسيد: «آيا شما كاملاً مطمئن هستيد كه زمستان امسال خيلي سرد خواهد بود؟» كارشناس جواب داد: «قطعاً و به نظر مي رسد زمستان امسال يكي از سردترين زمستان هايي باشد كه اين منطقه به خود ديده است.» رئيس قبيله پرسيد: «شما چطور مي توانيد اين قدر مطمئن باشيد؟» كارشناس هواشناسي جواب داد: «چون سرخپوست ها ديوانه وار در حال جمع آوري هيزم هستند.» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
«مشتری فقط قرص سر درد می‌خواست… ولی با قایق برگشت!» يك پسر تگزاسي براي پيدا كردن كار از خانه به راه افتاد و به يكي از اين فروشگاهاي بزرگ كه همه چيز مي فروشند در ايالت كاليفرنیا رفت. مدير فروشگاه به او گفت: «يك روز فرصت داري تا به طور آزمايشي كار كرده و در پايان روز با توجه به نتيجه كار در مورد استخدام تو تصميم مي گيريم.» در پايان اولين روز كاري مدير به سراغ پسر رفت و از او پرسيد كه چند مشتري داشته است؟ پسر پاسخ داد: «يك مشتري.» مدير با تعجب گفت: «تنها يك مشتري...!؟ بي تجربه ترين متقاضيان در اينجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند. حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟» پسر گفت: «134,999.50 دلار» مدير فرياد كشيد: «134,999.50 دلار...!؟ مگه چي فروختي؟» پسر گفت: «اول يك قلاب ماهيگيري كوچك فروختم، بعد يك قلاب ماهيگيري بزرگ، بعد يك چوب ماهيگيري گرافيت به همراه يك چرخ ماهيگيري 4 بلبرينگه. بعد پرسيدم كجا ميريد ماهيگيري؟ و مشتری گفت خليج پشتي. من هم گفتم پس به قايق هم احتياج داريد و يك قايق توربوي دو موتوره به او فروختم. بعد پرسيدم ماشينتان چيست و آيا مي تواند اين قايق را بكشد؟ كه گفت هوندا سيويك. من هم يک بليزر  دبليو دي4 به او پيشنهاد دادم كه او هم خريد.» مدير با تعجب پرسيد: «او آمده بود كه يك قلاب ماهيگيري بخرد و تو به او قايق و بليزر فروختي؟» پسر به آرامي گفت: «نه، او آمده بود يك بسته قرص سردرد بخرد كه من گفتم بيا براي آخر هفته ات يك برنامه ماهيگيري ترتيب بدهيم، شايد سردردت بهتر شد!» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نفرین گنجشک ها یا قحطی بزرگ چین (قسمت اول) یکی از داستانهای واقعی و تلخ از تصمیمات مرگبار مدیریتی است. در سال 1958 حکومت چین راه حل بسیار عجیبی برای جلوگیری از قحطی ابداع کرد. آنها حساب کرده بودند که هر گنجشک در طول یک سال در حدود چهار و نیم کیلو غله و بذر می خورد. به این ترتیب می توان با کشتن گنجشک ها، در هر سال میلیون ها تن گندم و برنج اضافی پس انداز کرد! دولت برنامه ایی برای از بین بردن چهار آفت را به راه انداخت که طبق آن، پشه ها، مگس ها، موش ها و گنجشک ها باید از بین برده می شدند! بدون دخالت دولت، مردم سه مورد اول را خودشان از بین می بردند و تنها گنجشک ها باقی می ماندند. در واقع هدف اصلی هم همان گنجشک ها بودند، اما دولت خواست تا با به میان کشیدن سه مورد دیگر، مردم را از این موضوع عصبانی و ناراحت نکند. آنها که گمان می کردند با این کار از چین، یک بهشت بدون مزاحم می سازند، ابتدا برای تشویق مردم به این کار، دولت به کسانی که بندی بلند از گنجشک های مرده را تحویل می دادند، جایزه نقدی می داد. این موضوع باعث شد تا مردم در کل روز به دنبال شکار پرندگان باشند. بسیاری از مردم حتی کار خود را برای چند روز تعطیل می کردند تا بتوانند با جمع آوری پرنده های بیشتر، از جایزه دولتی بهتری برخوردار شوند. حتی در مدارس، ساعتی برای آموزش شلیک به پرندگان با تفنگ های ساچمه ای و تیر و کمان، اختصاص داده شده بود. اولین گروهی که از این ماجرا استقبال کردند، بچه ها بودند. آنها از صبح تا شب با تیر و کمان به دنبال شکار گنجشک ها بودند. بعد از آن، مردم در تمام روز با وسایل مختلفی مانند طبل یا قاشق و بشقاب سر و صدا ایجاد می کردند تا گنجشک ها نتوانند روی زمین بنشینند و آن قدر در هوا پرواز کنند تا دست آخر از گرسنگی بمیرند. لانه های آنها ویران شد و تخم هاشان شکسته و جوجه هاشان کشته می شدند تا به طور کلی نسل شان منقرض شود! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نفرین گنجشک ها یا قحطی بزرگ چین (قسمت دوم و اخر) به این ترتیب به غیر از گنجشک ها، بسیاری از پرندگان بومی منطقه نیز از بین رفته و به دست مردم کشته شدند. در آن زمان، دو روز متوالی از صبح تا شب طبل های بزرگی نواخته می شد. گنجشک ها که از این صدا می ترسیدند در آسمان بی هدف به این طرف و آن طرف پرواز می کردند تا این که تعداد بسیاری از آنها جان خود را از دست داده و به زمین می افتادند. مردم با بیل های بزرگ به خیابان ها رفته و اجساد پرندگان را جمع آوری می کردند. یکی از محققان مخالف این طرح که شاهد مرگ پرندگان بود گفت: اگر این پرندگان کالبد شکافی می شدند مشخص می شد که بیشتر آنها بر اثر خستگی از پرواز و ترس ناگهانی جان خود را از دست داده اند. طبق گزارش گاردین به طور کلی در این مدت، جسد یک میلیارد گنجشک و یک و نیم میلیون موش از سطح کشور جمع آوری شد. در سال ۱۹۵۸ جمعیت گنجشک ها به طرز چشمگیری کاهش یافت، اما به همان میزان در سال بعد، برداشت برنج، در کشور هم به شدت کم شد. در سال ۱۹۶۰ با کم شدن برداشت برنج، دولت متوجه شد که حشرات موذی و به خصوص ملخ ها که قبلا توسط گنجشک ها و پرندگان خورده می شدند به شدت افزایش یافته و حالا آنها بلای جان شان شده اند. محققان، بررسی در این باره را آغاز کردند. آنها با کالبد شکافی تعداد زیادی از پرندگان متوجه شدند که ۷۵ درصد غذای این موجودات حشرات بوده است نه محصولات و دانه های کشاورزی! در این زمان دولت اطلاعیه ای صادر کرد که طبق آن دیگر هیچ کس حق کشتن گنجشک ها را نداشت و به جای آن، ساس ها به سه مورد اول اضافه شدند. اما دیگر خیلی دیر شده بود! دیگر پرنده ای برای مقابله با حشرات وجود نداشت. دسته های بسیار بزرگ ملخ ها به مزارع حمله می کردند و خسارت های جبران ناپذیری به محصولات وارد می کردند. از بین رفتن مزارع و محصولات، باعث قحطی بزرگ چین و مرگ بیش از 40 میلیون نفر از مردم شد و همین امر باعث شد تا خرافات زیادی در سراسر چین منتشر شود. خیلی از مردم معتقد بودند که این قحطی و مرگ و میر بر اثر نفرین پرنده ها بوده است. مردم دیگر غذایی برای خوردن نداشتند. آنها برای فرار از گرسنگی، برگ و حتی پوسته درختان را می خوردند. بسیاری از افراد به خوردن دانه های نارس کتان روی آوردند که بر اثر آن به طرز وحشتناکی جان خود را از دست دادند. تلاش دولت بی فایده بود. عده زیادی از مردم جان خود را از دست داده بودند و بسیاری از آنها هم به خاطر قحطی و هم به خاطر از دست دادن عزیزان شان عصبانی بودند. به همین خاطر بود که دولت تصمیم جدیدی گرفت. آنها که به اهمیت وجود گنجشک ها و پرندگان پی برده بودند، 200 هزار گنجشک و گونه های مختلف پرندگان را از روسیه به چین وارد کردند. هم اکنون جمعیت گنجشک ها در چین بسیار زیاد است و مردم دیگر به جای شکار آنها، با دست خود برای پرندگان در مزارع و کنار خانه های خود لانه درست می کنند. داستان نفرین گنجشکها به ما نکات زیادی می آموزد. جمع آوری داده ها و تحقیقات درست و تصمیم گیری بر پایه داده های صحیح و اطمینان از صحت اطلاعات، در مدیریت یک اصل است. اولین پایه تصمیم گیری، اطلاعات درست است. تصمیم برای این قتل عام بزرگ، اساساً بر پایه داده های اشتباه گرفته شده بود، که این فاجعه عظیم را به وجود آورد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد. چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت. برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.» برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!» ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.» کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales