eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
دو برادر مادر پیر و بیماری داشتند. با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری مادر مشغول شد. چندی که گذشت برادر صومعه نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد فرصت همنشینی با دوستان قدیم هم را نیز از دست داد و یکسره به امور مادر می‌پرداخت. برادر صومعه نشین کم کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است چرا که او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! همان شب که این کلام در خاطر او بگذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: «برادر تو را بیامرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم.» برادر صومعه نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: «خداوندا، من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟!» ندا رسید: «آنچه تو می‌کنی ما از آن بی‌نیازیم ولی مادرت از آنچه او می‌کند، بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم.» کتاب فارسی اول دبستان سال ۱۳۲۴ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
✨از فورد میلیاردر معروف آمریکائی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده ی انواع اتوموبیل در آمریکا پرسیدند: اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟ فورد پاسخ داد:دوباره یکی از نیاز های اصلی مردم را شناسائی می کنم و با کار وکوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود. همواره در جامعه، ميان دوستان، در فاميل و اقوام به چند واژه حساس باشيد: اه، اگر، اي كاش، حيف، چه خوب ميشد اگر..... به جملات بعد از اين واژه ها توجه ويژه اي داشته باشيد چون هر كدام فرصتي براي كسب و كار و كارافريني است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان نمره بیست به برگه امتحان دانشجویی که جواب سوالات رو نداده بود داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح می کردم، یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد. به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود! فقط زیر سوال آخر نوشته بود: نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت بریم دربند؟! پوست دستمون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت میشد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی. چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام، گفت: اون بیستی که دادی خیلی چسبید! گفتم: اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه. خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟ عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. گفت: این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که؟! نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم می خواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود، خدا.... فقط سرد بود. نویسنده : مرتضی برزگر بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آن که درختی را می کارد و می داند که هرگز در زیر سایه آن نخواهد نشست، در واقع به درک دقیقی از معنای زندگی رسیده است @Magic_Tales
خاطره یک معلم:من فقط یک معلم نیستم لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه می رفتم که یه خانم زیبا و شیک پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای ح.م. هستید؟! گفتم: بله... گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان زینبیه دلوار، یادتون میاد؟! با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانش آموز داشتم. و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟ گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سال ها، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای ح.م.! سماک بحری هستم. شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم می خواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود. یهو رفتم به بیشتر از سی سال پیش...! اون موقع ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر، بعضی از دبیران مرد تو مدارس دخترانه تدریس می کردند، من هم اون وقت ها به دانش آموزان دبیرستان دخترانه شیمی درس می دادم. یادم اومد این دختر چند جلسه ای که صبح ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش می کردم و بدون اینکه چیزی بگه می رفت سر جاش... من هم کلی عصبی می شدم و واسه اینکه بچه ها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه می دادم. همیشه می خواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم می رفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس می رفتم بیرون یهو همین دانش آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...! پرسیدم: سماک چی شده؟! با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمی دونم چه جوری برم خونه...! یهو گفتم: بیا من می رسونمت! اون وقت ها یه ماشین فیات داشتم که هرکسی نداشت. جواب داد: نه آقا خونه مون دوره. گفتم: اشکالی نداره می رسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟ در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج می زد گفت: بله آقا...!! باری هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که به خاطر معذورات نمی تونستم دستش رو بگیرم، سوار شد و به سمت خونه اش حرکت کردیم، وقتی نشانی می داد تازه متوجه شدم خونه اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره. وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون. گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت. همین طور که می رفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای مبری مدرسه؟! گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم. داشتم دیوونه می شدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!! خلاصه رسیدیم خونه شون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید. صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟! دانش آموزم جواب داد: آقا معلممه...! پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم. من هم رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانش آموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو لنج کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته. گفتم: این چه حرفیه...! در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو می خوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم. تمام راه رو که برمی گشتم گریه کردم. پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از این ها از حال دانش آموزم باخبر باشم. از اون روز به بعد بهش زنگ های تفریح کمک می کردم. چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، این ها تنها کاری بود که از دستم برمیومد. حالا اون با تمام وجود مشکلات، این قدر موفق شده بود و من بهش افتخار می کردم. همین طور که لبخند می زدم، نگاش می کردم که یهو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای ح.م.!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدمتون، من هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو فراموش نمی کنم. گفتم: خواهش می کنم، من افتخار می کنم که چنین شاگردی داشتم. خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور می شد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلم های امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﻤﮑﯽ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﯾﻌﻨﯽ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻡ. @Magic_Tales
داستان ضرب المثل سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی و ابراهیم ادهم سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی که ما اندر دیار خود، سری داریم و سامانی این ضرب المثل را افرادی به کار می برند که می خواهند بگویند من در شهر و دیار خود آدم مهم و سرشناسی هستم. گویند در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم، روزی این مرد عارف و خداپرست با خود فکر کرد که اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حکومت کند، ممکن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند. به همین دلیل بدون اینکه حرفی به اطرافیانش بزند یک روز از قصر خارج شد و راه کوه و بیابان را در پیش گرفت.  ابراهیم لباس ساده ای پوشید و راه افتاد. به هر شهری که وارد می شد چند روزی کار می کرد و با مزدش مقداری آب و نان می خرید و دوباره راهی کوه و بیابان می شد تا تنها در دل کوه به پرستش و عبادت خداوند بپردازد. از طرفی مادر ابراهیم ادهم وقتی که خبردار شد پسرش یکباره تاج و تخت پادشاهی را رها کرده و هیچ کس از محل اقامت او خبر ندارد، تصمیم گرفت خودش به دنبال پسرش برود. او برای این کار کاروانی را به راه انداخت و مقار زیادی طلا و جواهر بار شترها کرد و با کنیزکان و غلامان به راه افتاد. آنها شهر به شهر به دنبال ابراهیم می رفتند و در هر شهر جارچیان جار می زدند که هرکس خبر یا نشانی از او به ما بدهد مژدگانی گرانبهایی از طلا و جواهرات را دریافت خواهد کرد. از طرف دیگر ابراهیم ادهم مدت ها بود در کوه و دشت و بیابان به سر می برد، موهای سر و صورتش بسیار بلند و ژولیده شده بود و با این سر و صورت، حتی کسی به او کار هم نمی داد. چون او پول نداشت هیچ سلمانی قبول نمی کرد، موهای به این بلندی را کوتاه کند و سر و صورت ار را مرتب نماید بدون اینکه هیچ دستمزدی بگیرد. یک روز ابراهیم ادهم از مقابل دکّه یک سلمانی می گذشت دید مرد سلمانی مشتری کمی دارد. جلو رفت و از او خواست موهای او را هم کوتاه کند تا بعداً پولش را بدهد. استاد سلمانی گفت: نسیه نمی توانم کار کنم. این موهای ژولیده تو وقت زیادی از من می گیرد. شاگرد سلمانی که شاهد این قضایا بود از اُستاد اجازه خواست تا او این کار را انجام دهد. ولی استاد سلمانی شروع کرد به داد و بیداد کردن که نمی توانم مفت و مجانی سر هر فقیر و بیچاره ای را اصلاح کنم. برو به مشتری ها برس. شاگرد گفت: باشد اول کار مشتری ها را انجام می دهم بعد اجازه دهید موهای این مرد فقیر و بیچاره را هم اصلاح کنم. استاد سلمانی بر سر شاگرد فریاد زد و قبول نکرد که شاگردش حتی بعد از اتمام کار به اصلاح سر و صورت این مرد فقیر برسد. ابراهیم ادهم که اوضاع را اینگونه دید، راهش را گرفت تا برود که شاگرد سلمانی دستش را گرفت و گفت: صبر کنید. من خودم هم علاقه ای به کار کردن در دکّان این مرد خودخواه و از خدا بی خبر ندارم. بیا برویم من خودم موهای تو را کوتاه می کنم، فردا هم خدا بزرگ و روزی رسان است. شاگرد سلمانی ابراهیم را روی تخته سنگی در گذر اصلی شهر نشاند و شروع کرد به اصلاح سر و صورت او. موهای ابراهیم آنقدر بلند بود که اصلاح او ساعتی وقت برد. آخر کار شاگردِ سلمانی بود که صدای جارچیان مادر ابراهیم ادهم بلند شد که فریاد می زدند: ما از طرف مادر پادشاه عادلمان ابراهیم ادهم وارد این شهر شده ایم هر کس از او خبری بگوید مژدگانی او ثروت عظیمی از طلا و جواهرات خواهد بود. ابراهیم ادهم به شاگرد سلمانی گفت: ای جوان پاک دل، برو به این جارچیان بگو که ابراهیم ادهم را می شناسی. آن وقت مرا به آنها معرفی کن و مژدگانی را بگیر. نوش جانت که این پاداش قلب پاک و مهربان توست. شاگرد سلمانی که باورش نمی شد این مرد ژولیده که حتی پول پرداخت سلمانی اش را ندارد ابراهیم ادهم باشد گفت: تو مطمئنی؟ ابراهیم گفت: تو به جارچیان خبر بده آنها همه مرا می شناسند. او به طرف جارچیان رفت و خبرش را گفت: سپس مادر ابراهیم ادهم که فرزندش را از دور دید به طرف پسرش دوید و او را در آغوش گرفت. این خبر به سرعت پیچید و همه مردم جمع شدند. مادر ابراهیم ادهم در جمع همه مردم شهر مژدگانی خبر خوش شاگرد سلمانی را به او داد و او با این عمل انسانی ثروت فراوانی را صاحب شد. استاد سلمانی که این صحنه ها را می دید حرص می خورد! ولی کاری از دستش برنمی آمد و دیگر پشیمانی سودی نداشت. بعد از آن استاد آرایشگر بالای سر خود در مغازه و جهت عبرت خودش و دیگران شعری نوشت و نصب کرد: سرم را سَرسَری مَتراش ای استاد سلمانی که ما اندر دیار خود، سَری داریم و سامانی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عشق، پلکانی جلوی پای ما می گذارد ؛ تا شهامت بالا رفتن را پیدا کنیم. @Magic_Tales
داستان لطفا هیچ وقت عوض نشو(تعمییر ال سی دی تبلت) رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شد. مغازه دار گفت: باشه یه نگاهی بهش می ندازم. ممکنه ال سی دی ش سوخته باشه. اگه سوخته بود، عوضش کنم؟ گفتم: بله لطفاً، خیلی احتیاج دارم. گفت: فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین. با خودم گفتم خوب یه ۷۰۰ - ۸۰۰ تومنی افتادم تو خرج. روز بعدش رفتم و تبلت رو سالم بهم تحویل داد. گفتم: هزینه ش چقدر میشه؟ گفت: هیچی، چیز مهمی نبود! فقط کابل فِلَتش شل شده بود، سفت کردم، همین. تشکر کردم و اومدم بیرون. نشستم تو ماشین، ولی دلم طاقت نیاورد. می تونست هر هزینه ای رو به من اعلام کنه و منم خودم رو آماده کرده بودم. کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم: دنیا به آدم هایی مثل شما نیاز داره. لطفاً هیچ وقت عوض نشو! از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد. لبخندی زد و گفت: حرف پدرم رو بهم زدی، که چند وقت پیش فوت شد. اونم می گفت همیشه خوب باش و عوض نشو حتی اگه همه بهت بدی کنن! در راه برگشت به این فکر می کردم که تغییر در آدم ها به تدریج اتفاق می افته. تنها چیزی که می تونه ما رو در مسیر درستکاری و امانت داری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه، مثل پدر: آدم خوب! لطفا هیچ وقت عوض نشو شاید این شعر محمدعلی سلیمانی شاعر گرانقدر در این باره باشه: از هزاران یک نفر اهل دل اند مابقی تندیسی از آب و گل اند بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
از دیروز بیاموز برای امروز زندگی کن و امید به فردا داشته باش. @Magic_Tales
داستان عقرب،قورباغه و هدایت مردمست داستانی از لطف الهی ذوالنون مصری، عارف و زاهد معروف قرن سوم هجری می گوید: روزی در کنار رود نیل سیر و سیاحت می کردم و گذر می نمودم و از نسیم دل انگیزی که می وزید سرخوش بودم. ناگاه حرکت شتابان کژدمی مرا جلب کرد. آن را تحت نظر گرفتم ببینم کجا می رود. دیدم به لب رود نیل آمد. ناگهان دیدم قورباغه ای از میان آب آمد و خود را به کژدم نزدیک کرد. کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد! من با خود گفتم قطعا رازی در این حادثه وجود دارد. ماجرا را دنبال کردم. با شتاب به وسیله قایق از این سوی رودخانه به سوی دیگر حرکت کردم. دیدم که آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوی رود آورد و کژدم را بر زمین نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد. تا اینکه به زیر درختی که در آنجا بود رفت. من نیز به آنجا رفتم. ناگاه دیدم نوجوانی در زیر آن درخت خوابیده و مار سیاهی قصد او کرده و به او نزدیک می شود، تا گزندی بر او وارد سازد. در همین لحظه، آن کژدم فرا رسید و بر سر مار رفت و نیشی بر سر مار زد. آن مار همان دم لرزید و مرد. کژدم از همان راهی که آمده بود، بازگشت. وقتی که به لب آب رسید همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوی رودخانه رسانید. من حیران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد این نوجوان خفته، از اولیای خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است. نزدیک رفتم تا پای او را ببوسم. ولی نگاه کردم دیدم نوجوان مستی است که بر اثر شرابخواری، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجب و حیرت من افزود! در این اندیشه فرو رفتم که چگونه این مست گنهکار مورد لطف خدا قرار می گیرد؟ ولی در فکر خود به این نتیجه رسیدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود. صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بیدار شد و مرا در بالین خود دید و شناخت، تعجب کرد و به دست و پایم افتاد و گفت: ای امام و ای مقتدای ما! چه شده که به بالین یک گنهکار آمده ای و آن همه تجلیل و احترام به این ناچیز نموده ای؟ گفتم: از این حرفها بگذر و عذرخواهی نکن، به این مار سیاه بزرگ که لاشه اش در اینجا افتاده نگاه کن. تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود زد و گفت: قصه چیست؟ ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام برای او تعریف کرد.[1] نوجوان از خواب غفلت بیدار شد و نور هدایت در قلبش جهید و دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! لطف بی کران تو با مستان چنین است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟ همین حادثه عجیب آن چنان موجب عبرت و تحول آن مرد جوان گردید که همان دم برخاست و در رود نیل غسل توبه کرد و سر به بیابان گذاشت و به تهذیب نفس و پاکسازی روح و روان خود پرداخت و در طریق کوی الهی، گام های استوار برداشت و در این راستا به مقامی رسید که هر بیماری با دم او شفا می یافت که گفته اند: هر که را لطف الهی بنوازد، برای ارشاد و هدایت او چنین لطف ها سازد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مغز بیکار، کارگاه شیطان است! @Magic_Tales