خاطره یک معلم:من فقط یک معلم نیستم
لنگان لنگان داشتم تو خیابون راه می رفتم که یه خانم زیبا و شیک پوش بهم نزدیک شد ازم پرسید: شما آقای ح.م. هستید؟!
گفتم: بله...
گفت: من شاگرد شما بودم، دبیرستان زینبیه دلوار، یادتون میاد؟!
با اینکه قیافش آشنا بود گفتم: نه! متاسفانه...! آخه من خیلی دانش آموز داشتم.
و بعد ادامه دادم: خب مهم نیست، شما خوبید خانم...؟
گفت: بله! ممنون استاد، من شیمی خوندم و تا دکترا ادامه دادم، البته نه اون سال ها، دکترام رو چند سال بعد گرفتم و در حال حاضر محقق هستم. آقای ح.م.! سماک بحری هستم.
شناختمش... آره خودش بود خیلی دلم می خواست از احوالش با خبر بشم و حالا دیده بودمش که فرد موفقی شده بود.
یهو رفتم به بیشتر از سی سال پیش...! اون موقع ها با اینکه انقلاب شده بود و مدارس تفکیک شده بود ولی به علت کمبود دبیر، بعضی از دبیران مرد تو مدارس دخترانه تدریس می کردند، من هم اون وقت ها به دانش آموزان دبیرستان دخترانه شیمی درس می دادم.
یادم اومد این دختر چند جلسه ای که صبح ها من کلاس داشتم دیر سر کلاس میومد و من هم همیشه دعواش می کردم و بدون اینکه چیزی بگه می رفت سر جاش... من هم کلی عصبی می شدم و واسه اینکه بچه ها درس رو بفهمند، سریع درس رو ادامه می دادم.
همیشه می خواستم واسه دیر کردش به مدیر بگم ولی یادم می رفت، تا اینکه یه روز زنگ آخر تویِ کلاس بغلی، آخرین نفری بودم که از کلاس می رفتم بیرون یهو همین دانش آموز سماک بحری رو دیدم که به دیوار راهرو تکیه داده و تو چشماش پر از اشکه...!
پرسیدم: سماک چی شده؟!
با بغضی که تو گلوش بود جواب داد: پام پیچ خورده آقا حالا نمی دونم چه جوری برم خونه...!
یهو گفتم: بیا من می رسونمت!
اون وقت ها یه ماشین فیات داشتم که هرکسی نداشت.
جواب داد: نه آقا خونه مون دوره.
گفتم: اشکالی نداره می رسونمت، میتونی تا ماشین یه جوری بیای؟
در حالی که برق خوشحالی تو چشماش موج می زد گفت: بله آقا...!!
باری هر جور بود خودش رو تا ماشین رسوند، من هم که به خاطر معذورات نمی تونستم دستش رو بگیرم، سوار شد و به سمت خونه اش حرکت کردیم، وقتی نشانی می داد تازه متوجه شدم خونه اش خارج از شهر و در یکی از دهات اطراف قرار داره.
وقتی رسیدیم سر یه جاده خاکی گفت: آقا تو همین جاده است، دیگه خودم میرم، ممنون.
گفتم: نه! چه جوری میخوای بری...؟! میرسونمت.
همین طور که می رفتیم، چون راه خیلی طولانی شد ازش پرسیدم: این جا رو با کی میای مبری مدرسه؟!
گفت: با هیشکی آقا! پیاده میام تا سر خیابون، ۵ صبح بلند میشم، اما خب گاهی بارون و باد باعث میشه کمی دیر برسم.
داشتم دیوونه می شدم، این همه راه رو این دختر، پیاده میومد...!!
خلاصه رسیدیم خونه شون، یه خونه روستایی دیدم که از امکانات اون زمان هم خیلی چیزها کم داشت، به سختی رفت بالا و گفت: بفرمایید.
صدای پیرمردی از تو اتاق شنیده شد که پرسید: طاهره کیه؟!
دانش آموزم جواب داد: آقا معلممه...!
پیرمرد اصرار کرد که برم بالا و یه چایی بنوشم.
من هم رفتم و بعد از سلام و احوال پرسی، پیرمرد که فهمیدم پدر طاهره دانش آموزم بود، گفت: آقا معلم این دختر همه زندگی منه، الان دو ساله مادرش رو از دست داده، منم مریضم، هم تو لنج کار میکنه، هم تو خونه به دو تا برادرهای کوچیکش هم میرسه، میگم دختر نمیخواد درس بخونی، راه به این درازی چه کاریه آخه...! ولی هی اصرار میکنه میخوام درس بخونم...، آه ببینین الان شما رو تو درد سر انداخته.
گفتم: این چه حرفیه...!
در حالی که با بغضی که گلوم رو گرفته بود به زور چایی که طاهره آورده بود رو می خوردم، گفتم: ببخشید من دیگه باید برم.
تمام راه رو که برمی گشتم گریه کردم.
پیش خودم گفتم؛ من فقط یک معلم نیستم، من باید بیشتر از این ها از حال دانش آموزم باخبر باشم.
از اون روز به بعد بهش زنگ های تفریح کمک می کردم. چند تا کتاب بهش دادم و دیگه دعواش نکردم، این ها تنها کاری بود که از دستم برمیومد.
حالا اون با تمام وجود مشکلات، این قدر موفق شده بود و من بهش افتخار می کردم.
همین طور که لبخند می زدم، نگاش می کردم که یهو از گذشته بیرون اومدم چون صدام زد: آقای ح.م.!! و ادامه داد: خیلی خوشحال شدم دیدمتون، من هیچ وقت محبت هایی که به من کردید رو فراموش نمی کنم.
گفتم: خواهش می کنم، من افتخار می کنم که چنین شاگردی داشتم.
خداحافظی کرد و در حالی که ازم دور می شد پیش خودم گفتم: امیدوارم معلم های امروزی هم بدونند که فقط یک معلم نیستند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی و ابراهیم ادهم
سرم را سرسری متراش ای استاد سلمانی
که ما اندر دیار خود، سری داریم و سامانی
این ضرب المثل را افرادی به کار می برند که می خواهند بگویند من در شهر و دیار خود آدم مهم و سرشناسی هستم. گویند در زمان پادشاهی ابراهیم ادهم، روزی این مرد عارف و خداپرست با خود فکر کرد که اگر بخواهد پادشاه عادی باشد و با عدل و انصاف بر مردم حکومت کند، ممکن است از عبادت و بندگی خدا عقب بماند. به همین دلیل بدون اینکه حرفی به اطرافیانش بزند یک روز از قصر خارج شد و راه کوه و بیابان را در پیش گرفت. ابراهیم لباس ساده ای پوشید و راه افتاد. به هر شهری که وارد می شد چند روزی کار می کرد و با مزدش مقداری آب و نان می خرید و دوباره راهی کوه و بیابان می شد تا تنها در دل کوه به پرستش و عبادت خداوند بپردازد.
از طرفی مادر ابراهیم ادهم وقتی که خبردار شد پسرش یکباره تاج و تخت پادشاهی را رها کرده و هیچ کس از محل اقامت او خبر ندارد، تصمیم گرفت خودش به دنبال پسرش برود. او برای این کار کاروانی را به راه انداخت و مقار زیادی طلا و جواهر بار شترها کرد و با کنیزکان و غلامان به راه افتاد. آنها شهر به شهر به دنبال ابراهیم می رفتند و در هر شهر جارچیان جار می زدند که هرکس خبر یا نشانی از او به ما بدهد مژدگانی گرانبهایی از طلا و جواهرات را دریافت خواهد کرد.
از طرف دیگر ابراهیم ادهم مدت ها بود در کوه و دشت و بیابان به سر می برد، موهای سر و صورتش بسیار بلند و ژولیده شده بود و با این سر و صورت، حتی کسی به او کار هم نمی داد. چون او پول نداشت هیچ سلمانی قبول نمی کرد، موهای به این بلندی را کوتاه کند و سر و صورت ار را مرتب نماید بدون اینکه هیچ دستمزدی بگیرد.
یک روز ابراهیم ادهم از مقابل دکّه یک سلمانی می گذشت دید مرد سلمانی مشتری کمی دارد. جلو رفت و از او خواست موهای او را هم کوتاه کند تا بعداً پولش را بدهد.
استاد سلمانی گفت: نسیه نمی توانم کار کنم. این موهای ژولیده تو وقت زیادی از من می گیرد.
شاگرد سلمانی که شاهد این قضایا بود از اُستاد اجازه خواست تا او این کار را انجام دهد. ولی استاد سلمانی شروع کرد به داد و بیداد کردن که نمی توانم مفت و مجانی سر هر فقیر و بیچاره ای را اصلاح کنم. برو به مشتری ها برس.
شاگرد گفت: باشد اول کار مشتری ها را انجام می دهم بعد اجازه دهید موهای این مرد فقیر و بیچاره را هم اصلاح کنم.
استاد سلمانی بر سر شاگرد فریاد زد و قبول نکرد که شاگردش حتی بعد از اتمام کار به اصلاح سر و صورت این مرد فقیر برسد. ابراهیم ادهم که اوضاع را اینگونه دید، راهش را گرفت تا برود که شاگرد سلمانی دستش را گرفت و گفت: صبر کنید. من خودم هم علاقه ای به کار کردن در دکّان این مرد خودخواه و از خدا بی خبر ندارم. بیا برویم من خودم موهای تو را کوتاه می کنم، فردا هم خدا بزرگ و روزی رسان است.
شاگرد سلمانی ابراهیم را روی تخته سنگی در گذر اصلی شهر نشاند و شروع کرد به اصلاح سر و صورت او. موهای ابراهیم آنقدر بلند بود که اصلاح او ساعتی وقت برد. آخر کار شاگردِ سلمانی بود که صدای جارچیان مادر ابراهیم ادهم بلند شد که فریاد می زدند: ما از طرف مادر پادشاه عادلمان ابراهیم ادهم وارد این شهر شده ایم هر کس از او خبری بگوید مژدگانی او ثروت عظیمی از طلا و جواهرات خواهد بود.
ابراهیم ادهم به شاگرد سلمانی گفت: ای جوان پاک دل، برو به این جارچیان بگو که ابراهیم ادهم را می شناسی. آن وقت مرا به آنها معرفی کن و مژدگانی را بگیر. نوش جانت که این پاداش قلب پاک و مهربان توست.
شاگرد سلمانی که باورش نمی شد این مرد ژولیده که حتی پول پرداخت سلمانی اش را ندارد ابراهیم ادهم باشد گفت: تو مطمئنی؟
ابراهیم گفت: تو به جارچیان خبر بده آنها همه مرا می شناسند. او به طرف جارچیان رفت و خبرش را گفت: سپس مادر ابراهیم ادهم که فرزندش را از دور دید به طرف پسرش دوید و او را در آغوش گرفت.
این خبر به سرعت پیچید و همه مردم جمع شدند. مادر ابراهیم ادهم در جمع همه مردم شهر مژدگانی خبر خوش شاگرد سلمانی را به او داد و او با این عمل انسانی ثروت فراوانی را صاحب شد. استاد سلمانی که این صحنه ها را می دید حرص می خورد! ولی کاری از دستش برنمی آمد و دیگر پشیمانی سودی نداشت.
بعد از آن استاد آرایشگر بالای سر خود در مغازه و جهت عبرت خودش و دیگران شعری نوشت و نصب کرد:
سرم را سَرسَری مَتراش ای استاد سلمانی
که ما اندر دیار خود، سَری داریم و سامانی
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
عشق، پلکانی جلوی پای ما می گذارد ؛ تا شهامت بالا رفتن را پیدا کنیم.
@Magic_Tales
داستان لطفا هیچ وقت عوض نشو(تعمییر ال سی دی تبلت)
رفتم توی مغازه کامپیوتری گفتم: ببخشید این تبلت من یهویی خاموش شد.
مغازه دار گفت: باشه یه نگاهی بهش می ندازم. ممکنه ال سی دی ش سوخته باشه. اگه سوخته بود، عوضش کنم؟
گفتم: بله لطفاً، خیلی احتیاج دارم.
گفت: فردا بعد از ظهر بیایید تحویل بگیرین.
با خودم گفتم خوب یه ۷۰۰ - ۸۰۰ تومنی افتادم تو خرج.
روز بعدش رفتم و تبلت رو سالم بهم تحویل داد.
گفتم: هزینه ش چقدر میشه؟
گفت: هیچی، چیز مهمی نبود! فقط کابل فِلَتش شل شده بود، سفت کردم، همین.
تشکر کردم و اومدم بیرون. نشستم تو ماشین، ولی دلم طاقت نیاورد. می تونست هر هزینه ای رو به من اعلام کنه و منم خودم رو آماده کرده بودم.
کنار پاساژ یک شیرینی فروشی بود. یک بسته شکلات گرفتم و دوباره رفتم پیشش. گذاشتم رو پیشخوان و بهش گفتم: دنیا به آدم هایی مثل شما نیاز داره. لطفاً هیچ وقت عوض نشو!
از بالای عینکش یه نگاهی بهم انداخت و متوجه موضوع شد. لبخندی زد و گفت: حرف پدرم رو بهم زدی، که چند وقت پیش فوت شد. اونم می گفت همیشه خوب باش و عوض نشو حتی اگه همه بهت بدی کنن!
در راه برگشت به این فکر می کردم که تغییر در آدم ها به تدریج اتفاق می افته. تنها چیزی که می تونه ما رو در مسیر درستکاری و امانت داری حفظ کنه یک جمله ساده از عزیزترین آدم زندگیمونه، مثل پدر: آدم خوب! لطفا هیچ وقت عوض نشو
شاید این شعر محمدعلی سلیمانی شاعر گرانقدر در این باره باشه:
از هزاران یک نفر اهل دل اند
مابقی تندیسی از آب و گل اند
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان عقرب،قورباغه و هدایت مردمست
داستانی از لطف الهی
ذوالنون مصری، عارف و زاهد معروف قرن سوم هجری می گوید: روزی در کنار رود نیل سیر و سیاحت می کردم و گذر می نمودم و از نسیم دل انگیزی که می وزید سرخوش بودم. ناگاه حرکت شتابان کژدمی مرا جلب کرد. آن را تحت نظر گرفتم ببینم کجا می رود. دیدم به لب رود نیل آمد. ناگهان دیدم قورباغه ای از میان آب آمد و خود را به کژدم نزدیک کرد. کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد!
من با خود گفتم قطعا رازی در این حادثه وجود دارد. ماجرا را دنبال کردم. با شتاب به وسیله قایق از این سوی رودخانه به سوی دیگر حرکت کردم. دیدم که آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوی رود آورد و کژدم را بر زمین نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد. تا اینکه به زیر درختی که در آنجا بود رفت. من نیز به آنجا رفتم.
ناگاه دیدم نوجوانی در زیر آن درخت خوابیده و مار سیاهی قصد او کرده و به او نزدیک می شود، تا گزندی بر او وارد سازد. در همین لحظه، آن کژدم فرا رسید و بر سر مار رفت و نیشی بر سر مار زد. آن مار همان دم لرزید و مرد.
کژدم از همان راهی که آمده بود، بازگشت. وقتی که به لب آب رسید همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوی رودخانه رسانید.
من حیران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد این نوجوان خفته، از اولیای خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است. نزدیک رفتم تا پای او را ببوسم. ولی نگاه کردم دیدم نوجوان مستی است که بر اثر شرابخواری، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجب و حیرت من افزود! در این اندیشه فرو رفتم که چگونه این مست گنهکار مورد لطف خدا قرار می گیرد؟ ولی در فکر خود به این نتیجه رسیدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود.
صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بیدار شد و مرا در بالین خود دید و شناخت، تعجب کرد و به دست و پایم افتاد و گفت: ای امام و ای مقتدای ما! چه شده که به بالین یک گنهکار آمده ای و آن همه تجلیل و احترام به این ناچیز نموده ای؟
گفتم: از این حرفها بگذر و عذرخواهی نکن، به این مار سیاه بزرگ که لاشه اش در اینجا افتاده نگاه کن.
تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود زد و گفت: قصه چیست؟
ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام برای او تعریف کرد.[1] نوجوان از خواب غفلت بیدار شد و نور هدایت در قلبش جهید و دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! لطف بی کران تو با مستان چنین است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟
همین حادثه عجیب آن چنان موجب عبرت و تحول آن مرد جوان گردید که همان دم برخاست و در رود نیل غسل توبه کرد و سر به بیابان گذاشت و به تهذیب نفس و پاکسازی روح و روان خود پرداخت و در طریق کوی الهی، گام های استوار برداشت و در این راستا به مقامی رسید که هر بیماری با دم او شفا می یافت که گفته اند: هر که را لطف الهی بنوازد، برای ارشاد و هدایت او چنین لطف ها سازد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مکر حیله زنان یا مردان؟ حیله زن حاجی کنس برای تقسیم ارث
در روزگاران قدیم پیرمردی طماع و خسیس زندگی می کرد که به حاجی کنس معروف بود. حاجی کنس ثروت زیادی جمع کرده بود و وارثی هم نداشت ولی با وجود این تا سن شصت سالگی همچنان یک شاهی را روی صد دینار می گذاشت و حتی خودش دلش راضی نمی شد که نان خود را سیر بخورد. سر و ریش خود را هیچ وقت در سلمانی اصلاح نمی کرد و ماهی یک بار که حمام می رفت لباس خودش را هم همانجا می شست و خلاصه همه اش در این فکر بود که تا ممکن است صرفه جویی کند.
در همسایگی او زنی بود بنام ننه خدیجه که پیرزن زرنگی بود و گاهی اطاق حاجی آقا را جاروب می زد و لوله چراغ او را پاک می کرد و کوزه اش را آب می کرد. اما چون بدون مزد بود حاجی خیلی خوشش می آمد! این زن که هیچ وقت رنگ شام و ناهار حاجی آقا را نمی دید، ولی به حاجی مهربانی می کرد؛ تا اینکه یک شب حاجی کسالتی داشت و ننه خدیجه یک قند داغ از سماور خودش برای حاجی آقا تهیه کرد و برد به حاجی داد و اتفاقاً حال حاجی خوب شد و گفت دست شما خیلی خوب است، ولی نمی دانم چطور تشکر کنم؟
ننه خدیجه هم موقع را مغتنم شمرده گفت حاجی آقا من محض ثواب این کارها را می کنم و چون شما مرد خوبی هستید می دانم که ثواب دارد. ای کاش یک صیغه محرمیت می خواندیم تا به شما نامحرم نباشم و بیشتر خدمت کنم و برای آخرت خود ثوابی داشته باشم!
به این ترتیب حاجی را گول زد و او را عقد نمود و البته مدت ها مجانی برای او خدمت می کرد؛ تا اینکه روزی دوباره به حاجی کسالتی دست داد و سرانجام هم بدون حکیم و دوا جان را به جان آفرین تسلیم کرد.
ننه خدیجه دید حاجی مرده و فردا می آیند و جنازه را می برند و آن وقت صدها خویش و قوم برای حاجی پیدا می شود و اموال او را تقسیم می کنند و دست او به جایی بند نمی شود. پس فکر بکری کرد و رفت به سراغ عمو نوروز پینه دوز. قیافه عمو نوروز خیلی شبیه حاجی بود. ننه خدیجه پس از احوال پرسی و دلجوئی گفت: من با تو یک کاری دارم اگر این کار را درست انجام بدهی صد تومان به تو می دهم و آن این است که بیایی در منزل ما و به جای شوهر من حاجی آقا در بستر بخوابی! من می روم چند نفر از ریش سفیدهای محله را خبر می کنم که حاجی آقا شماها را می خواهد! همین که آمدند دور رختخواب تو نشستند تو عوض حاجی وصیت می کنی و می گویی مرگ حق است و حساب حق است و من دیگر ساعت آخر عمرم است. شما شاهد باشید که اگر من مردم تمام داراییم مال عیالم ننه خدیجه است و دیگر هیچکس را ندارم. آن وقت مردم که رفتند از جایت حرکت می کنی و صد تومان می گیری و می روی به سلامت.
عمو نوروز قبول کرد و گفت ساعت سه بعد از ظهر می آیم. ننه خدیجه فوری آمد جنازه حاجی بدبخت را کشان کشان برد در صندوقخانه پنهان کرد و عمو نوروز سر وعده حاضر شد و به جای حاجی در رختخواب او خوابید و بنا کرد ناله کردن. ننه خدیجه هم رفت و چند نفر از اهل محله را خبر کرد آمدند و نشستند.
ننه خدیجه گفت: آقایان شوهر من کسالت دارد و چون آدم باخدایی است می خواهد جلو شما صحبتی بکند و تکلیف شرعی خود را محض احتیاط عمل کند.
همه اظهار تأسف کردند و گفتند: حاجی آقا خدا بد ندهد و انشاء الله خیر است چه فرمایشی دارید؟
عمو نوروز قدری آه و ناله کرده گفت: بله همه ماها بالاخره یک روز لبیک حق را اجابت می کنیم. من هم دیگر عمر خود را کرده ام و می خواهم شما را شاهد بگیرم که اگر من مردم تمام دارایی مرا نصف می کنید نصف آن را می دهید یک نفر عمو نوروز پینه دوز که در فلان گذر دکان دارد و خیلی به گردن من حق دارد! نصف دیگرش را هم بدهید به عیالم ننه خدیجه که زن مؤمنه عفیفه ای است و دیگر هیچ کسی را ندارم... والسلام.. آخ وای خدا!
مردم هم سر به زیر انداختند و بعد از ساعتی برخاسته به ننه خدیجه هم گفتند: غصه نخور انشاءالله شوهرت خوب می شود و رفتند.
ننه خدیجه که هرگز مکر مردان را ندیده بود خیلی اوقاتش تلخ شد و نزدیک بود که با عمو نوروز کتک کاری کند! ولی چون دید مردم می فهمند و بدتر می شود باهم صلح کردند و عمونوروز را راهی کرد و در دل گفت بعدا نوبت تو هم می شود.
بعد جسد حاجی آقا را آورد و سر جایش گذاشت و گریه و شیون راه انداخت و مردم از در و دیوار ریخته و گفتند چه شده؟
گفت: خاک بر سرم شده و شوهرم مرده است. بیایید به دادم برسید.
همسایه ها جمع شدند و حاجی را بردند به خاک سپردند و پیرمردها و ریش سفیدهای محل جمع شده و مطابق وصیت حاجی اموال او را بین عمو نوروز و ننه خدیجه تقسیم کردند.
موقعی که راوی این حکایت را نقل می کرد می گفت هنوز هم ننه خدیجه و عمو نوروز زن و شوهر هستند و روزگار را به خوشی می گذرانند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنن
@Magic_Tales
داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید از کتاب شازده حمام اثر دکتر پاپلی (قسمت اول)
15-14 نفر بچه های یزد بودیم که می خواستیم کنکور بدهیم. قرار شده بود با هم مسافرت کنیم. روزی که در مشهد کنکور دادیم شب به کوهسنگی رفتیم. کوهسنگی یکی از تفرجگاههای مشهد بود و هنوز هم هست. در سال 1346 در آنجا چند تا قهوه خانه بود که دیزی و کباب کوبیده می دادند. ما بچه ها روی دو تا تخت نشستیم و کباب کوبیده سفارش دادیم.
مردی در آنجا سرمیزها می آمد و گدایی می کرد. من خوب نگاهش کردم، دیدم اصغر، حمال گاراژ اتو تاج یزد است. 5-4 سالی بود او را ندیده بودم. البته گدای تر و تمیزی بود. لهجه اش یزدی بود، ولی وقتی بچه ها پرسیدند: یزدی هستی؟ گفت: نه!
بچه ها بفرما گفتند و او هم بی هیچ تعارفی دیگر نشست و با ما شام خورد.
آن شب گذشت. من و چند نفر از بچه های آن گروه در دانشگاه مشهد قبول شدیم. چند ماه بعد اصغر را جلو دانشکده ادبیات دیدم که گدایی می کرد. با او سلام و احوالپرسی کردم و گفتم: آدم یزدی گدایی نمی کند.
گفت: یزدی نیستم!
گفتم: اسمت اصغر است سه تا برادر هستید. حمال گاراژ اتوتاج بودی و دو برادرت در گاراژ عبدالوهاب قمی حمال هستند.
گفت: تو کی هستی؟
خودم را معرفی کردم.
گفت: حالا پس دو تومان به من بده!
آن موقع به گدا یک ریال و دو ریال می دادند. دو تومان به او دادم و گفتم یک روز بیا با هم حرف بزنیم.
5-4 ماه بعد او را جلو بیمارستان شاه رضا (امام رضا بعد از انقلاب) مشهد دیدم گدایی می کرد. سلام و حال و احوال کردیم. کمی از ظهر گذشته بود. پرسیدم: ناهار خوردی؟
گفت: نه.
او را دعوت کردم که در قهوه خانه دور فلکه بیمارستان شاه رضا دیزی بخوریم.
کم کم با اصغر رفیق شدم. بالاخره بعد از چهار پنج بار که همدیگر را دیدیم اصغر سرگذشتش را تعریف کرد:
سرگذشت اصغر حمال گاراژ اتو تاج یزد
گفت: من حمال گاراژ اتو تاج یزد بودم. هر سال شهریور ماه 15 روز دست زن و بچه هایم را می گرفتم و برای زیارت به مشهد می آمدم. برای این که خرج مسافرت در آید دو سه عدل جارو و بادبزن بافقی می خریدم و با خودم به مشهد می آوردم.
روزها زنم، بچه ها را برمی داشت و به حرم می رفت. آن زمان 6 تا بچه داشتم که یکی را عروس کرده بودم و یکی هم در سن 18 سالگی خودش حمال گاراژ شده بود. من هم دور بست (فلکه قدیم امام رضا(ع)) جاروها و بادبزن ها را می فروختم و خرجم را در می آوردم. یک شب که جاروها و بادبزن هایم تمام شده بود، ولی هنوز زن و بچه هایم از حرم نیامده بودند که به مسافرخانه برگردیم، خسته بودم و خوابم گرفته بود. سرم را روی زانوهایم گذاشتم که چرتی بزنم.
یک مرتبه یکی پنج ریالی جلو رویم انداخت!
هیچ نگفتم. چند دقیقه بعد یک آدم دیگر یک دوریالی جلو رویم انداخت. بالاخره ظرف نیم ساعت که زنم دیر آمد مردم چهار، پنج تومان پول جلو رویم ریختند.
از زیر چشم دیدم که زن و بچه هایم دارند می آیند. پولها را جمع کردم و بلند شدم. به زنم گفتم تو به مسافرخانه برو من کار دارم، یکی دو ساعت دیگر می آیم.
زنم رفت و من صد متر دورتر در یک جای مناسب نشستم، سرم را روی زانویم گذاشتم به طوری که صورتم پیدا نبود. حدود دو ساعت آنجا نشستم. نزدیک ده تومان گیرم آمد. دیدم عجب کاری است بی هیچ زحمتی ظرف دو ساعت به اندازه حمالی یک ماشین باری ده تن پول گیرم آمد! آخر پشت گذاشتن عدل های 120-100 کیلویی و بالا بردن از پله های ماشین باری کار ساده ای نیست.
15 روز مسافرت آن سال تمام شد. به زنم گفتم من در مشهد کاری پیدا کرده ام و به یزد نمی رویم، زنم هم خوشحال شد که در مشهد کنار حرم امام رضا (ع) می مانیم. دو تا اتاق اجاره کردیم و ساکن مشهد شدیم. روزها دور بست سرم را می گذاشتم روی زانویم روزی 50-40 تومان کاسب بودم.
زمستان شد هوای مشهد هم سرد شد. مسافر و زوار هم کم شده بود و نشستن روی زمین هم کار مشکلی بود، بنابراین من هم راه افتادم و گدایی کردم. کم کم با محلات مشهد آشنا شدم. متوجه شدم که مردم محله سعدآباد، احمد آباد، کوی دکترا، اطراف دانشگاه و جلوی بیمارستان ها خوب پول می دهند.
حالا 5 سال است در مشهد کار می کنم، وضعیت خوب است! ظرف این مدت در مشهد خانه خریدم. وقتی حمال گاراژ اتوتاج بودم یک دخترم را در سن 15 سالگی عروس کردم، کلا حدود 140 تومان (1400 ریال) توانستم جور کنم و برایش جهیزیه بخرم؛ حالا زنم؛ برای دختر دیگرم که می خواهد عروس بشود؛ نزدیک 300 هزار تومان جهیزیه تهیه کرده است.
البته زنم هم معامله می کند. زن حسابگری است، طوری معامله می کند که جهیزیه دخترش مجانی تمام می شود! از یک وسیله چند تا می خرد و طوری آن ها را به همسایه ها و غریبه ها می فروشد که یکی برایش مجانی می افتد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید از کتاب دکتر پاپلی (قسمت دوم و اخر)
بالاخره هر چند ماه یک بار اصغر را می دیدم. 5-4 سالی گذشت و من لیسانسم را گرفتم و سربازی را در دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد گذراندم. روزی به گاراژ اتفاق یزدی ها رفتم دیدم اصغر آنجاست، یک شال سبز هم به دور سرش بسته است.
پرسیدم: اصغر از کی سید شدی؟
گفت: سید بودم.
گفتم: اصغر برادرهایت که سید نیستند.
گفت: آدم وقتی مشهد می آید، سید هم می شود!
پرسیدم: کار و کاسبی چطور است؟
گفت: بد نیست.
داشتم با اصغر صحبت می کردم که دیدم یکی از صاحب ماشین ها آمد رو کرد به اصغر؛ که حالا سید اصغر شده بود؛ و گفت: من هزاری 30 تومان بیشتر نمی دهم.
اصغر گفت: سی و پنج تومان.
بالاخره با هزاری سی و دو تومان به توافق رسیدند.
اصغر گفت: چکش را بده!
فهمیدم که آن صاحب ماشین دارد از اصغر پول نزول می کند.
سال 1354 باز اصغر را دیدم. پرسیدم: چه خبر؟
گفت: هفته دیگر پسرم را داماد می کنم.
آدرس داد. گفت به عروسی بیا.
هفته دیگر سر شب به کوچه زردی مشهد رفتم. دیدم جلو خانه ای چراغان است. فهمیدم عروسی آنجاست. اصغر تر و تمیز و با کت و شلوار و کراوات، دم در خانه ایستاده بود و به میهمانان تعارف می کرد.
من هم داخل حیاط خانه شدم. خانه شامل حدود 500 متر حیاط بود و ساختمان خوبی هم داشت. عروسی با شام مفصل، برگزار شد. دو خانه آن طرف تر هم عروسی زنانه بود. آن خانه هم مال اصغر بود.
من از سال 1355 جهت ادامه تحصیل به پاریس رفتم و بیش از ده سال، اصغر را ندیدم . فکر کنم سال 1365 بود که یک روز رفته بودم گاراژ اتفاق یزدی ها از مرحوم حسین آقا میر جلیلی کارمند گاراژ اتفاق یزدیها پرسیدم: راستی این اصغر کجاست؟
حسین آقا میرجلیلی گفت: می دانم که وضع مالیش خیلی خوب است. چون در مشهد پول نزول می داد. اوایل انقلاب عده ای می خواستند اذیتش کنند، او هم به تهران رفت. حالا کجاست؟ نمی دانم!
سال 1369 می خواستم به خارج از کشور بروم. باید هزار دلار به طور آزاد می خریدم. به خیابان فردوسی تهران؛ بالاتر از چهار راه استانبول رفتم که دلار بخرم. یک مرتبه توی یک مغازه صرافی دیدم که اصغر نشسته است!
وارد شدم و حال و احوال کردیم. پسرش؛ همان که در مشهد داماد شد؛ هم پشت گیشه نشسته بود. فهمیدم حاج سید اصغر صرافی راه انداخته است! به حکم رفاقت قدیم دلار را 12 ریال ارزانتر از فی با من حساب کرد و گفت: ناهار میهمان من باشید. قرار ناهار به وقتی دیگری موکول شد.
بعدا یکی دو بار به من کار کوچکی سفارش کرد که در مشهد برایش انجام دهم. چند بار هم در تهران اصغر و پسرش آقا رضا را دیدم.
سال 1373 یک شب مرا به منزلش برای شام دعوت کرد. زنش سکینه، نامش حاجی مریم خانم شده بود. پسر سومش تازه ازدواج کرده بود. عروس تازه اش هم آنجا بود. اصغر گفت که سه پسر و یک دخترش ازدواج کرده اند. گفت که عروسم از ماجراهای قبلی ما هیچ خبر ندارد، صحبتی نشود! خانه شیک و قشنگ چهار طبقه ایی در عباس آباد تهران داشت.
خودش طبقه همکف زندگی می کرد و حیاط نسبتاً بزرگی هم در اختیارش بود. بچه هایش هم در طبقات دیگر زندگی می کردند.
روزی از حاج سید اصغر پرسیدم: زندگی ات را مدیون چه کسی هستی؟
گفت : مدیون آن آدم خدا بیامرزی هستم که اولین 5 ریالی را در آن شب در مشهد جلوی روی من انداخت و مرا از حمالی نجام داد!
سال 1383 برای خرید مقدار ارز به صرافی حاج سید اصغر مراجعه کردم پسرش رضا در مغازه بود. او پس از حال و احوال گفت: در خارج هم شعبه داریم در دبی، لندن، مونیخ، هامبورگ، پاریس، لوس آنجلس و شیگاگو. اگر در این شهرها کاری داشتی به شعب ما مراجعه کن.
از رضا پرسیدم: حاجی کجاست؟
گفت: پدرم کمی مریض احوال بود به لندن رفته تا هم به بچه ها سربزند و هم به حساب کتابها رسیدگی کند و هم دکتر برود و درمان کند.
سال 1387 به صرافی حاج سید اصغر رفتم. طبقه بالای مغازه اش را خریده بود و مبلمان مفصلی کرده بود و در کنار کارهای صرافی، معاملات دیگر هم می کرد. به منشی گفتم: می خواهم حاج اصغر آقا را ببینم.
از من پرسید: وقتی قبلی گرفته اید؟
گفتم: به حاج اصغر بگویید که دکتر پاپلی است.
خود حاج اصغر آمد و مرا داخل دفترش برد.
در ضمن صحبت پرسیدم: حاجی چند سال داری؟
گفت: 76 سال.
سر صحبت را باز کردیم. پرسیدم: از رفقای قدیم یزدی ات خبر داری؟
گفت: تقریباً همه اشان مرده اند.
حتی آن ها که 16-15 سال از من کوچکتر بودند، مرده اند. برادرهایم هم جز جوادمان؛ که بیست سال از من جوانتر است؛ بقیه مرده اند.
گفتم: جواد چه می کند؟
گفت: سال ها است حمالی را رها کرده و با یکی شریک شده و در یزد دفتر املاک دارد و وضعش خیلی خوب است.
راستی اگر حاج اصغر گدایی پیشه نکرده بود، در سن 76 سالگی سالم و سرحال توی دفتر صرافیش روزانه صدها هزار دلار را جابجا می کرد؟ و در چند تا کشور نمایندگی داشت؟ یا او هم مثل حسن مقدس ، عباس حمال، رجب، محمود حمال در سن 60-50 سالگی مرده بود؟