داستان عقرب،قورباغه و هدایت مردمست
داستانی از لطف الهی
ذوالنون مصری، عارف و زاهد معروف قرن سوم هجری می گوید: روزی در کنار رود نیل سیر و سیاحت می کردم و گذر می نمودم و از نسیم دل انگیزی که می وزید سرخوش بودم. ناگاه حرکت شتابان کژدمی مرا جلب کرد. آن را تحت نظر گرفتم ببینم کجا می رود. دیدم به لب رود نیل آمد. ناگهان دیدم قورباغه ای از میان آب آمد و خود را به کژدم نزدیک کرد. کژدم بر پشت او نشست، قورباغه کژدم را با خود برد!
من با خود گفتم قطعا رازی در این حادثه وجود دارد. ماجرا را دنبال کردم. با شتاب به وسیله قایق از این سوی رودخانه به سوی دیگر حرکت کردم. دیدم که آن قورباغه در آب شنا کرد و کژدم را به آن سوی رود آورد و کژدم را بر زمین نهاد و به درون آب بازگشت، کژدم با شتاب به حرکت خود ادامه داد. تا اینکه به زیر درختی که در آنجا بود رفت. من نیز به آنجا رفتم.
ناگاه دیدم نوجوانی در زیر آن درخت خوابیده و مار سیاهی قصد او کرده و به او نزدیک می شود، تا گزندی بر او وارد سازد. در همین لحظه، آن کژدم فرا رسید و بر سر مار رفت و نیشی بر سر مار زد. آن مار همان دم لرزید و مرد.
کژدم از همان راهی که آمده بود، بازگشت. وقتی که به لب آب رسید همان قورباغه در انتظار آن بود، آن را بر پشت خود سوار کرد و به آن سوی رودخانه رسانید.
من حیران و شگفت زده شدم و با خود گفتم لابد این نوجوان خفته، از اولیای خدا است که خداوند با فرستادن کژدم، او را از گزند مار نجات داده است. نزدیک رفتم تا پای او را ببوسم. ولی نگاه کردم دیدم نوجوان مستی است که بر اثر شرابخواری، مست و مخمور در آنجا افتاده، بر تعجب و حیرت من افزود! در این اندیشه فرو رفتم که چگونه این مست گنهکار مورد لطف خدا قرار می گیرد؟ ولی در فکر خود به این نتیجه رسیدم که گناه بنده هر چه افزون باشد، رحمت و لطف خداوند افزونتر خواهد بود.
صبر کردم تا آن جوان مست از خواب بیدار شد و مرا در بالین خود دید و شناخت، تعجب کرد و به دست و پایم افتاد و گفت: ای امام و ای مقتدای ما! چه شده که به بالین یک گنهکار آمده ای و آن همه تجلیل و احترام به این ناچیز نموده ای؟
گفتم: از این حرفها بگذر و عذرخواهی نکن، به این مار سیاه بزرگ که لاشه اش در اینجا افتاده نگاه کن.
تا چشم آن نوجوان به آن مار افتاد، هراسان شد و دست بر سر خود زد و گفت: قصه چیست؟
ذوالنّون ماجرا را از آغاز تا انجام برای او تعریف کرد.[1] نوجوان از خواب غفلت بیدار شد و نور هدایت در قلبش جهید و دست به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! لطف بی کران تو با مستان چنین است، پس با دوستان چگونه خواهد بود؟
همین حادثه عجیب آن چنان موجب عبرت و تحول آن مرد جوان گردید که همان دم برخاست و در رود نیل غسل توبه کرد و سر به بیابان گذاشت و به تهذیب نفس و پاکسازی روح و روان خود پرداخت و در طریق کوی الهی، گام های استوار برداشت و در این راستا به مقامی رسید که هر بیماری با دم او شفا می یافت که گفته اند: هر که را لطف الهی بنوازد، برای ارشاد و هدایت او چنین لطف ها سازد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مکر حیله زنان یا مردان؟ حیله زن حاجی کنس برای تقسیم ارث
در روزگاران قدیم پیرمردی طماع و خسیس زندگی می کرد که به حاجی کنس معروف بود. حاجی کنس ثروت زیادی جمع کرده بود و وارثی هم نداشت ولی با وجود این تا سن شصت سالگی همچنان یک شاهی را روی صد دینار می گذاشت و حتی خودش دلش راضی نمی شد که نان خود را سیر بخورد. سر و ریش خود را هیچ وقت در سلمانی اصلاح نمی کرد و ماهی یک بار که حمام می رفت لباس خودش را هم همانجا می شست و خلاصه همه اش در این فکر بود که تا ممکن است صرفه جویی کند.
در همسایگی او زنی بود بنام ننه خدیجه که پیرزن زرنگی بود و گاهی اطاق حاجی آقا را جاروب می زد و لوله چراغ او را پاک می کرد و کوزه اش را آب می کرد. اما چون بدون مزد بود حاجی خیلی خوشش می آمد! این زن که هیچ وقت رنگ شام و ناهار حاجی آقا را نمی دید، ولی به حاجی مهربانی می کرد؛ تا اینکه یک شب حاجی کسالتی داشت و ننه خدیجه یک قند داغ از سماور خودش برای حاجی آقا تهیه کرد و برد به حاجی داد و اتفاقاً حال حاجی خوب شد و گفت دست شما خیلی خوب است، ولی نمی دانم چطور تشکر کنم؟
ننه خدیجه هم موقع را مغتنم شمرده گفت حاجی آقا من محض ثواب این کارها را می کنم و چون شما مرد خوبی هستید می دانم که ثواب دارد. ای کاش یک صیغه محرمیت می خواندیم تا به شما نامحرم نباشم و بیشتر خدمت کنم و برای آخرت خود ثوابی داشته باشم!
به این ترتیب حاجی را گول زد و او را عقد نمود و البته مدت ها مجانی برای او خدمت می کرد؛ تا اینکه روزی دوباره به حاجی کسالتی دست داد و سرانجام هم بدون حکیم و دوا جان را به جان آفرین تسلیم کرد.
ننه خدیجه دید حاجی مرده و فردا می آیند و جنازه را می برند و آن وقت صدها خویش و قوم برای حاجی پیدا می شود و اموال او را تقسیم می کنند و دست او به جایی بند نمی شود. پس فکر بکری کرد و رفت به سراغ عمو نوروز پینه دوز. قیافه عمو نوروز خیلی شبیه حاجی بود. ننه خدیجه پس از احوال پرسی و دلجوئی گفت: من با تو یک کاری دارم اگر این کار را درست انجام بدهی صد تومان به تو می دهم و آن این است که بیایی در منزل ما و به جای شوهر من حاجی آقا در بستر بخوابی! من می روم چند نفر از ریش سفیدهای محله را خبر می کنم که حاجی آقا شماها را می خواهد! همین که آمدند دور رختخواب تو نشستند تو عوض حاجی وصیت می کنی و می گویی مرگ حق است و حساب حق است و من دیگر ساعت آخر عمرم است. شما شاهد باشید که اگر من مردم تمام داراییم مال عیالم ننه خدیجه است و دیگر هیچکس را ندارم. آن وقت مردم که رفتند از جایت حرکت می کنی و صد تومان می گیری و می روی به سلامت.
عمو نوروز قبول کرد و گفت ساعت سه بعد از ظهر می آیم. ننه خدیجه فوری آمد جنازه حاجی بدبخت را کشان کشان برد در صندوقخانه پنهان کرد و عمو نوروز سر وعده حاضر شد و به جای حاجی در رختخواب او خوابید و بنا کرد ناله کردن. ننه خدیجه هم رفت و چند نفر از اهل محله را خبر کرد آمدند و نشستند.
ننه خدیجه گفت: آقایان شوهر من کسالت دارد و چون آدم باخدایی است می خواهد جلو شما صحبتی بکند و تکلیف شرعی خود را محض احتیاط عمل کند.
همه اظهار تأسف کردند و گفتند: حاجی آقا خدا بد ندهد و انشاء الله خیر است چه فرمایشی دارید؟
عمو نوروز قدری آه و ناله کرده گفت: بله همه ماها بالاخره یک روز لبیک حق را اجابت می کنیم. من هم دیگر عمر خود را کرده ام و می خواهم شما را شاهد بگیرم که اگر من مردم تمام دارایی مرا نصف می کنید نصف آن را می دهید یک نفر عمو نوروز پینه دوز که در فلان گذر دکان دارد و خیلی به گردن من حق دارد! نصف دیگرش را هم بدهید به عیالم ننه خدیجه که زن مؤمنه عفیفه ای است و دیگر هیچ کسی را ندارم... والسلام.. آخ وای خدا!
مردم هم سر به زیر انداختند و بعد از ساعتی برخاسته به ننه خدیجه هم گفتند: غصه نخور انشاءالله شوهرت خوب می شود و رفتند.
ننه خدیجه که هرگز مکر مردان را ندیده بود خیلی اوقاتش تلخ شد و نزدیک بود که با عمو نوروز کتک کاری کند! ولی چون دید مردم می فهمند و بدتر می شود باهم صلح کردند و عمونوروز را راهی کرد و در دل گفت بعدا نوبت تو هم می شود.
بعد جسد حاجی آقا را آورد و سر جایش گذاشت و گریه و شیون راه انداخت و مردم از در و دیوار ریخته و گفتند چه شده؟
گفت: خاک بر سرم شده و شوهرم مرده است. بیایید به دادم برسید.
همسایه ها جمع شدند و حاجی را بردند به خاک سپردند و پیرمردها و ریش سفیدهای محل جمع شده و مطابق وصیت حاجی اموال او را بین عمو نوروز و ننه خدیجه تقسیم کردند.
موقعی که راوی این حکایت را نقل می کرد می گفت هنوز هم ننه خدیجه و عمو نوروز زن و شوهر هستند و روزگار را به خوشی می گذرانند!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنن
@Magic_Tales
داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید از کتاب شازده حمام اثر دکتر پاپلی (قسمت اول)
15-14 نفر بچه های یزد بودیم که می خواستیم کنکور بدهیم. قرار شده بود با هم مسافرت کنیم. روزی که در مشهد کنکور دادیم شب به کوهسنگی رفتیم. کوهسنگی یکی از تفرجگاههای مشهد بود و هنوز هم هست. در سال 1346 در آنجا چند تا قهوه خانه بود که دیزی و کباب کوبیده می دادند. ما بچه ها روی دو تا تخت نشستیم و کباب کوبیده سفارش دادیم.
مردی در آنجا سرمیزها می آمد و گدایی می کرد. من خوب نگاهش کردم، دیدم اصغر، حمال گاراژ اتو تاج یزد است. 5-4 سالی بود او را ندیده بودم. البته گدای تر و تمیزی بود. لهجه اش یزدی بود، ولی وقتی بچه ها پرسیدند: یزدی هستی؟ گفت: نه!
بچه ها بفرما گفتند و او هم بی هیچ تعارفی دیگر نشست و با ما شام خورد.
آن شب گذشت. من و چند نفر از بچه های آن گروه در دانشگاه مشهد قبول شدیم. چند ماه بعد اصغر را جلو دانشکده ادبیات دیدم که گدایی می کرد. با او سلام و احوالپرسی کردم و گفتم: آدم یزدی گدایی نمی کند.
گفت: یزدی نیستم!
گفتم: اسمت اصغر است سه تا برادر هستید. حمال گاراژ اتوتاج بودی و دو برادرت در گاراژ عبدالوهاب قمی حمال هستند.
گفت: تو کی هستی؟
خودم را معرفی کردم.
گفت: حالا پس دو تومان به من بده!
آن موقع به گدا یک ریال و دو ریال می دادند. دو تومان به او دادم و گفتم یک روز بیا با هم حرف بزنیم.
5-4 ماه بعد او را جلو بیمارستان شاه رضا (امام رضا بعد از انقلاب) مشهد دیدم گدایی می کرد. سلام و حال و احوال کردیم. کمی از ظهر گذشته بود. پرسیدم: ناهار خوردی؟
گفت: نه.
او را دعوت کردم که در قهوه خانه دور فلکه بیمارستان شاه رضا دیزی بخوریم.
کم کم با اصغر رفیق شدم. بالاخره بعد از چهار پنج بار که همدیگر را دیدیم اصغر سرگذشتش را تعریف کرد:
سرگذشت اصغر حمال گاراژ اتو تاج یزد
گفت: من حمال گاراژ اتو تاج یزد بودم. هر سال شهریور ماه 15 روز دست زن و بچه هایم را می گرفتم و برای زیارت به مشهد می آمدم. برای این که خرج مسافرت در آید دو سه عدل جارو و بادبزن بافقی می خریدم و با خودم به مشهد می آوردم.
روزها زنم، بچه ها را برمی داشت و به حرم می رفت. آن زمان 6 تا بچه داشتم که یکی را عروس کرده بودم و یکی هم در سن 18 سالگی خودش حمال گاراژ شده بود. من هم دور بست (فلکه قدیم امام رضا(ع)) جاروها و بادبزن ها را می فروختم و خرجم را در می آوردم. یک شب که جاروها و بادبزن هایم تمام شده بود، ولی هنوز زن و بچه هایم از حرم نیامده بودند که به مسافرخانه برگردیم، خسته بودم و خوابم گرفته بود. سرم را روی زانوهایم گذاشتم که چرتی بزنم.
یک مرتبه یکی پنج ریالی جلو رویم انداخت!
هیچ نگفتم. چند دقیقه بعد یک آدم دیگر یک دوریالی جلو رویم انداخت. بالاخره ظرف نیم ساعت که زنم دیر آمد مردم چهار، پنج تومان پول جلو رویم ریختند.
از زیر چشم دیدم که زن و بچه هایم دارند می آیند. پولها را جمع کردم و بلند شدم. به زنم گفتم تو به مسافرخانه برو من کار دارم، یکی دو ساعت دیگر می آیم.
زنم رفت و من صد متر دورتر در یک جای مناسب نشستم، سرم را روی زانویم گذاشتم به طوری که صورتم پیدا نبود. حدود دو ساعت آنجا نشستم. نزدیک ده تومان گیرم آمد. دیدم عجب کاری است بی هیچ زحمتی ظرف دو ساعت به اندازه حمالی یک ماشین باری ده تن پول گیرم آمد! آخر پشت گذاشتن عدل های 120-100 کیلویی و بالا بردن از پله های ماشین باری کار ساده ای نیست.
15 روز مسافرت آن سال تمام شد. به زنم گفتم من در مشهد کاری پیدا کرده ام و به یزد نمی رویم، زنم هم خوشحال شد که در مشهد کنار حرم امام رضا (ع) می مانیم. دو تا اتاق اجاره کردیم و ساکن مشهد شدیم. روزها دور بست سرم را می گذاشتم روی زانویم روزی 50-40 تومان کاسب بودم.
زمستان شد هوای مشهد هم سرد شد. مسافر و زوار هم کم شده بود و نشستن روی زمین هم کار مشکلی بود، بنابراین من هم راه افتادم و گدایی کردم. کم کم با محلات مشهد آشنا شدم. متوجه شدم که مردم محله سعدآباد، احمد آباد، کوی دکترا، اطراف دانشگاه و جلوی بیمارستان ها خوب پول می دهند.
حالا 5 سال است در مشهد کار می کنم، وضعیت خوب است! ظرف این مدت در مشهد خانه خریدم. وقتی حمال گاراژ اتوتاج بودم یک دخترم را در سن 15 سالگی عروس کردم، کلا حدود 140 تومان (1400 ریال) توانستم جور کنم و برایش جهیزیه بخرم؛ حالا زنم؛ برای دختر دیگرم که می خواهد عروس بشود؛ نزدیک 300 هزار تومان جهیزیه تهیه کرده است.
البته زنم هم معامله می کند. زن حسابگری است، طوری معامله می کند که جهیزیه دخترش مجانی تمام می شود! از یک وسیله چند تا می خرد و طوری آن ها را به همسایه ها و غریبه ها می فروشد که یکی برایش مجانی می افتد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان حمالی که با گدایی به ثروت رسید از کتاب دکتر پاپلی (قسمت دوم و اخر)
بالاخره هر چند ماه یک بار اصغر را می دیدم. 5-4 سالی گذشت و من لیسانسم را گرفتم و سربازی را در دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد گذراندم. روزی به گاراژ اتفاق یزدی ها رفتم دیدم اصغر آنجاست، یک شال سبز هم به دور سرش بسته است.
پرسیدم: اصغر از کی سید شدی؟
گفت: سید بودم.
گفتم: اصغر برادرهایت که سید نیستند.
گفت: آدم وقتی مشهد می آید، سید هم می شود!
پرسیدم: کار و کاسبی چطور است؟
گفت: بد نیست.
داشتم با اصغر صحبت می کردم که دیدم یکی از صاحب ماشین ها آمد رو کرد به اصغر؛ که حالا سید اصغر شده بود؛ و گفت: من هزاری 30 تومان بیشتر نمی دهم.
اصغر گفت: سی و پنج تومان.
بالاخره با هزاری سی و دو تومان به توافق رسیدند.
اصغر گفت: چکش را بده!
فهمیدم که آن صاحب ماشین دارد از اصغر پول نزول می کند.
سال 1354 باز اصغر را دیدم. پرسیدم: چه خبر؟
گفت: هفته دیگر پسرم را داماد می کنم.
آدرس داد. گفت به عروسی بیا.
هفته دیگر سر شب به کوچه زردی مشهد رفتم. دیدم جلو خانه ای چراغان است. فهمیدم عروسی آنجاست. اصغر تر و تمیز و با کت و شلوار و کراوات، دم در خانه ایستاده بود و به میهمانان تعارف می کرد.
من هم داخل حیاط خانه شدم. خانه شامل حدود 500 متر حیاط بود و ساختمان خوبی هم داشت. عروسی با شام مفصل، برگزار شد. دو خانه آن طرف تر هم عروسی زنانه بود. آن خانه هم مال اصغر بود.
من از سال 1355 جهت ادامه تحصیل به پاریس رفتم و بیش از ده سال، اصغر را ندیدم . فکر کنم سال 1365 بود که یک روز رفته بودم گاراژ اتفاق یزدی ها از مرحوم حسین آقا میر جلیلی کارمند گاراژ اتفاق یزدیها پرسیدم: راستی این اصغر کجاست؟
حسین آقا میرجلیلی گفت: می دانم که وضع مالیش خیلی خوب است. چون در مشهد پول نزول می داد. اوایل انقلاب عده ای می خواستند اذیتش کنند، او هم به تهران رفت. حالا کجاست؟ نمی دانم!
سال 1369 می خواستم به خارج از کشور بروم. باید هزار دلار به طور آزاد می خریدم. به خیابان فردوسی تهران؛ بالاتر از چهار راه استانبول رفتم که دلار بخرم. یک مرتبه توی یک مغازه صرافی دیدم که اصغر نشسته است!
وارد شدم و حال و احوال کردیم. پسرش؛ همان که در مشهد داماد شد؛ هم پشت گیشه نشسته بود. فهمیدم حاج سید اصغر صرافی راه انداخته است! به حکم رفاقت قدیم دلار را 12 ریال ارزانتر از فی با من حساب کرد و گفت: ناهار میهمان من باشید. قرار ناهار به وقتی دیگری موکول شد.
بعدا یکی دو بار به من کار کوچکی سفارش کرد که در مشهد برایش انجام دهم. چند بار هم در تهران اصغر و پسرش آقا رضا را دیدم.
سال 1373 یک شب مرا به منزلش برای شام دعوت کرد. زنش سکینه، نامش حاجی مریم خانم شده بود. پسر سومش تازه ازدواج کرده بود. عروس تازه اش هم آنجا بود. اصغر گفت که سه پسر و یک دخترش ازدواج کرده اند. گفت که عروسم از ماجراهای قبلی ما هیچ خبر ندارد، صحبتی نشود! خانه شیک و قشنگ چهار طبقه ایی در عباس آباد تهران داشت.
خودش طبقه همکف زندگی می کرد و حیاط نسبتاً بزرگی هم در اختیارش بود. بچه هایش هم در طبقات دیگر زندگی می کردند.
روزی از حاج سید اصغر پرسیدم: زندگی ات را مدیون چه کسی هستی؟
گفت : مدیون آن آدم خدا بیامرزی هستم که اولین 5 ریالی را در آن شب در مشهد جلوی روی من انداخت و مرا از حمالی نجام داد!
سال 1383 برای خرید مقدار ارز به صرافی حاج سید اصغر مراجعه کردم پسرش رضا در مغازه بود. او پس از حال و احوال گفت: در خارج هم شعبه داریم در دبی، لندن، مونیخ، هامبورگ، پاریس، لوس آنجلس و شیگاگو. اگر در این شهرها کاری داشتی به شعب ما مراجعه کن.
از رضا پرسیدم: حاجی کجاست؟
گفت: پدرم کمی مریض احوال بود به لندن رفته تا هم به بچه ها سربزند و هم به حساب کتابها رسیدگی کند و هم دکتر برود و درمان کند.
سال 1387 به صرافی حاج سید اصغر رفتم. طبقه بالای مغازه اش را خریده بود و مبلمان مفصلی کرده بود و در کنار کارهای صرافی، معاملات دیگر هم می کرد. به منشی گفتم: می خواهم حاج اصغر آقا را ببینم.
از من پرسید: وقتی قبلی گرفته اید؟
گفتم: به حاج اصغر بگویید که دکتر پاپلی است.
خود حاج اصغر آمد و مرا داخل دفترش برد.
در ضمن صحبت پرسیدم: حاجی چند سال داری؟
گفت: 76 سال.
سر صحبت را باز کردیم. پرسیدم: از رفقای قدیم یزدی ات خبر داری؟
گفت: تقریباً همه اشان مرده اند.
حتی آن ها که 16-15 سال از من کوچکتر بودند، مرده اند. برادرهایم هم جز جوادمان؛ که بیست سال از من جوانتر است؛ بقیه مرده اند.
گفتم: جواد چه می کند؟
گفت: سال ها است حمالی را رها کرده و با یکی شریک شده و در یزد دفتر املاک دارد و وضعش خیلی خوب است.
راستی اگر حاج اصغر گدایی پیشه نکرده بود، در سن 76 سالگی سالم و سرحال توی دفتر صرافیش روزانه صدها هزار دلار را جابجا می کرد؟ و در چند تا کشور نمایندگی داشت؟ یا او هم مثل حسن مقدس ، عباس حمال، رجب، محمود حمال در سن 60-50 سالگی مرده بود؟
همه رودخانه ها و جویبارها به دریا می ریزند؛ زیرا سطح دریا از همه آنها پایین تر است.
@Magic_Tales
داستان شیخ محمد حسین مفلس در قم معروف به شیخ ارده شیره
در عصر زعامت آیت الله العظمی حائری یزدی (ره) فرد با ایمان و فقیری در قم زندگی می کرد که نامش شیخ حسین (مفلس) بود، اما به شیخ ارده شیره شهرت داشت! زیرا به پیروی از قصیده نان و حلوای شیخ بهایی، قصیده ای درباره ی ارده شیره سروده بود. برخی نیز گفته اند دلیل انتساب این عنوان به ایشان این بود که بیشتر خوراکش در شب و روز ارده شیره بود.
او شب ها در مقبره شیخان قم می خوابید و روزها در یکی از ایوان های صحن مطهر حضرت معصومه(س) می نشست و برای مردم بی سواد کاغذ و نامه می نوشت و پول ناچیزی می گرفت و با آن روزگار می گذرانید[1] نه منزلی داشت و نه زن و بچه ای.
مشهور است در دوران قحطی و گرانی که بسیاری از مردم فقیر و محروم از گرسنگی تلف می شدند، شیخ ارده شیره اشعاری در این زمینه خطاب به خدا گفت که به کفریات او شهرت یافت.[2]
داستان زیر به نقل از حضرت آیت الله العظمی مرعشی نجفی(ره) درباره این مرد است:
یکی از شب های سرد زمستان، پیش از سحر برای تشرف به حرم مطهر، از خانه بیرون آمدم. هوا سرد بود و برف به شدت می بارید. هنگامی که به حرم رسیدم، دیدم هنوز درها گشوده نشده است. با خود گفتم: به شیخان می روم و فاتحه ای می خوانم و برمی گردم، تا در صحن را باز کنند.
هنگامی که به شیخان رسیدم، به سوی مقبره جناب زکریا بن آدم اشعری حرکت کردم. وقتی به آن جا رسیدم، صدای شیخ ارده شیره (که در حال مناجات با خدا بود) به گوشم رسید که خالصانه و بی ریا می گفت: ای خدا! عمری با نان خشک ساختم و صدایم درنیامد و نزد بنده هایت لب به شکوه و گلایه باز نکردم. خدای من! چه می شود امشب این نماز بدون وضو و تیمم من را بپذیری؟
از مناجات او دریافتم که از فشار سرما و یخ بندان و عدم امکانات، نتوانسته است نماز را با طهارت بخواند و از خدا می خواهد همان را که انجام داده است، بپذیرد و او را مورد مهر و محبت خود قرار دهد.
به حرم بازگشتم و این موضوع را به کسی نگفتم و شیخ هم پس از چندی از دنیا رفت. پس از فوتش شخصی نزد من آمد و گفت: شیخ ارده شیره را در خواب دیدم که وضع بسیار خوبی داشت و گفت خدا مرا مورد بخشایش و محبت خود قرار داد. آن گاه من جریان را برای او تعریف کردم.
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت، صداقت و مهربانی می افتند، شما در نظرشان تداعی شوید.
@Magic_Tales
داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی
گویند ابن سیرین در دوران جوانی شاگرد مغازه بزازی[1] بود و یکی از مشتریان وی زنی بود که شیفته جمالش شده بود. آن زن روزی چند طاقه پارچه خرید و به بزاز گفت من نمی توانم پارچه ها را بیاورم، به شاگردت بگو آنها را برایم بیاورد. ابن سیرین پارچه ها را به خانه زن آورد و زن به او گفت پارچه ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن در را بست و خود را با بی حیایی در مقابل ابن سیرین قرار داد و گفت که اگر با من نباشی فریاد می زنم که تو می خواستی با من عمل منافی عفت انجام دهی.
ابن سیرین مانده بود که چه کند، توکل به خدا کرد و از خداوند یاری خواست و به ظاهر گفت که می روم تا آماده شوم. او به بیت الخلاء (دستشویی) می رود، در آنجا از کثافات برمی دارد [چون در قدیم چاهی به شکل امروزی نبود] و به سر و صورت و لباس خود می مالد. وقتی بیرون می آید، زن می بیند که آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده است بنابراین در را باز کرده و او را بیرون می کند.
ابن سیرین می توانست به دامن گناه برود و بگوید خدایا من دیگر چاره ای نداشتم زیرا که آن زن می خواست داد بزند؛ بعد هم به ظاهر اظهار توبه کند؛ اما این کار را نکرد. به علت مقاومت او در مقابل شهوت، مورد عنایت خداوند قرار گرفت. طوری شد که ابن سیرین هر جا می رفت بدون این که عطر بزند، بدنش بوی عطر می داد. تعبیر خواب پیدا کرد (تعبیر خواب معروف ابن سیرین[2])، منجم و ریاضی دان شد. یک شاگرد بزاز از گناه اجتناب کرد، خدا مقامی به او مرحمت کرد و به عنوان خوابگزار به تعبیر خواب افراد پرداخت و باعث شد فردی نامدار در زمان خودش و تا به امروز شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
معلم کسی است که بیشترین بهره را از درس ها می برد. معلم واقعی خود یک دانش آموز است
@Magic_Tales
داستان مرد ثروتمندی که پول غذای همه مشتریان رستوان را داد
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه پوست در گوشه ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا می خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سیاه پوست.
زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشکر می کنم.
مرد ثروتمند که به شدت نژادپرست بود، خشمگین شد. دیگر بار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، این دفعه یک پرس غذای اضافی مجانی برای همه کسانی که اینجا هستند، غیر از آن سیاه که در آن گوشه نشسته است.
دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن یک پرس غذای اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن سیاه را مستثنی نمود.
وقتی کارش تمام شد و غذا به همه داده شد، زن لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت: سپاسگزارم.
مرد نژادپرست از شدت خشم دیوانه شد. به سوی گارسون خم شد و از او پرسید: این زن سیاه پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود از من تشکر می کند و لبخند می زند و از جای خود تکان نمی خورد.
گارسون لبخندی به مرد ثروتمند نژادپرست زد و گفت: خیر قربان! او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است.
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می کنند نادانسته به نفع ما باشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales