به گونه ای زندگی کنید که وقتی فرزندانتان به یاد عدالت، صداقت و مهربانی می افتند، شما در نظرشان تداعی شوید.
@Magic_Tales
داستانی از شرم وحیا ابن سیرین و مزد پاک دامنی
گویند ابن سیرین در دوران جوانی شاگرد مغازه بزازی[1] بود و یکی از مشتریان وی زنی بود که شیفته جمالش شده بود. آن زن روزی چند طاقه پارچه خرید و به بزاز گفت من نمی توانم پارچه ها را بیاورم، به شاگردت بگو آنها را برایم بیاورد. ابن سیرین پارچه ها را به خانه زن آورد و زن به او گفت پارچه ها را داخل بیاور. همین که داخل آمد، زن در را بست و خود را با بی حیایی در مقابل ابن سیرین قرار داد و گفت که اگر با من نباشی فریاد می زنم که تو می خواستی با من عمل منافی عفت انجام دهی.
ابن سیرین مانده بود که چه کند، توکل به خدا کرد و از خداوند یاری خواست و به ظاهر گفت که می روم تا آماده شوم. او به بیت الخلاء (دستشویی) می رود، در آنجا از کثافات برمی دارد [چون در قدیم چاهی به شکل امروزی نبود] و به سر و صورت و لباس خود می مالد. وقتی بیرون می آید، زن می بیند که آن جمال زیبا به کثافات انسانی متعفن شده است بنابراین در را باز کرده و او را بیرون می کند.
ابن سیرین می توانست به دامن گناه برود و بگوید خدایا من دیگر چاره ای نداشتم زیرا که آن زن می خواست داد بزند؛ بعد هم به ظاهر اظهار توبه کند؛ اما این کار را نکرد. به علت مقاومت او در مقابل شهوت، مورد عنایت خداوند قرار گرفت. طوری شد که ابن سیرین هر جا می رفت بدون این که عطر بزند، بدنش بوی عطر می داد. تعبیر خواب پیدا کرد (تعبیر خواب معروف ابن سیرین[2])، منجم و ریاضی دان شد. یک شاگرد بزاز از گناه اجتناب کرد، خدا مقامی به او مرحمت کرد و به عنوان خوابگزار به تعبیر خواب افراد پرداخت و باعث شد فردی نامدار در زمان خودش و تا به امروز شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
معلم کسی است که بیشترین بهره را از درس ها می برد. معلم واقعی خود یک دانش آموز است
@Magic_Tales
داستان مرد ثروتمندی که پول غذای همه مشتریان رستوان را داد
مردی ثروتمند وارد رستورانی شد. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت و دید زنی سیاه پوست در گوشه ای نشسته است. به سوی پیشخوان رفت و کیف پولش را در آورد و خطاب به گارسون فریاد زد، برای همه کسانی که اینجا هستند غذا می خرم، غیر از آن زن سیاهی که آنجا نشسته است!
گارسون پول را گرفته و به همه کسانی که در آنجا بودند غذای رایگان داد، جز آن زن سیاه پوست.
زن به جای آن که مکدر شود و چین بر جبین آشکار نماید، سرش را بالا گرفت و نگاهی به مرد کرده با لبخندی گفت، تشکر می کنم.
مرد ثروتمند که به شدت نژادپرست بود، خشمگین شد. دیگر بار نزد گارسون رفت و کیف پولش را در آورد و به صدای بلند گفت، این دفعه یک پرس غذای اضافی مجانی برای همه کسانی که اینجا هستند، غیر از آن سیاه که در آن گوشه نشسته است.
دوباره گارسون پول را گرفت و شروع به دادن یک پرس غذای اضافی به افراد حاضر در رستوران کرد و آن زن سیاه را مستثنی نمود.
وقتی کارش تمام شد و غذا به همه داده شد، زن لبخندی دیگر زد و آرام به مرد گفت: سپاسگزارم.
مرد نژادپرست از شدت خشم دیوانه شد. به سوی گارسون خم شد و از او پرسید: این زن سیاه پوست دیوانه است؟ من برای همه غذا و نوشیدنی خریدم غیر از او و او به جای آن که عصبانی شود از من تشکر می کند و لبخند می زند و از جای خود تکان نمی خورد.
گارسون لبخندی به مرد ثروتمند نژادپرست زد و گفت: خیر قربان! او دیوانه نیست. او صاحب این رستوران است.
شاید کارهایی که دشمنان ما در حق ما می کنند نادانسته به نفع ما باشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
امروز کارهایی را انجام می دهم که دیگران دوست ندارند انجام دهند تا فردا کارهایی را انجام دهم که دیگران نمی توانند انجام دهند.
@Magic_Tales
داستان پیرمرد قمار باز
خنده تار ترین و قشنگترین متنیه ک خودم خوندم... روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد ك در آن نوشته شده بود:در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد ك اين پول هنگفت را از چه راهي بدست اورده تا برايش ماليات تعيين كند.پيرمرد ج داد:من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست اورده ام.
كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت:اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد.وسپس ادامه داد:من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم ک چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...کارمند گفت:اينكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را ک مصنوعي بود درآورد وبا دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد ادامه داد:حالا حاضرم با شما سردوهزار دلار شرط ببندم ك اينبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم.كارمند با خود گفت:امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي باشد چرا ک بدون عصا آمده وميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد وروي چشم چپش گذاشت وگاز گرفت.
کارمند بسيار ناراحت واز اينكه سه هزار دلار باخته بود بسيار برافروخته بود...وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت:حالا ميخواهم ٦هزار دلار با شما شرط ببندم ك كار سختتري انجام دهم...من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز ميايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.كارمند گفت:محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد.كارمند با خوشحالي فرياد زد:ميدانستم ك موفق نميشوي...در اين هنگام وکيلي ك همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسيد:اتفاقي افتاده است?!وكيل گفت:صبح ک ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست ك روي ميز شما ادرار خواهد كرد وشما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار خوشحال هم خواهيد شد.!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران میكرد.
در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمعآوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژندهپوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی، به آنجا پناه اورده است و هفتهای است كه خود و خانوادهاش در گرسنگی به سر بردهاند.
شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو.
مرد بینوا گفت: «مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشهای ببرم.»
شیخ گفت: «حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.»
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ابله شدن ناصرالدین شاه قاجار در فهرست کریم شیره ایی
روزی ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت: نام ابلهان عمده تهران را بنویس.
کریم گفت: به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی.
شاه به کریم شیره ای قول داد.
کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت!
ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت: اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میرغضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند.
کریم گفت: مگر تو برات پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟
ناصرالدین شاه گفت: بلی همین طور است.
کریم گفت: من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی؟
ناصرالدین شاه گفت: اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت؟
کریم شیره ای گفت: آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند
@Magic_Tales
داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان از سرما
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى روم و مى گویم یکى از لباس هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
اگر آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت فکر نابی به ذهنتان نخواهد رسید.
@Magic_Tales
داستان دختر زیبای دنیا
می گویند روزگاری پسری به پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند و دختری زیبایی را دیده است.
پدرش گفت: کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟
وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد و گفت این دختر به درد تو نمی خورد! تو باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد زندگی کنی!
پدر و پسر باهم دعوا کردند و کار به پلیس و محکمه و شکایت رسید.
پلیس گفت: دختر را بیاورید تا از او بپرسم.
وقتی پلیس او را دید از زیباییش شگفت زده شد و گفت: این دختر باید با شخص عالی مقام ازدواج کند.
بنا بر این هر سه تای آنها پیش وزیر رفتند. وزیر گفت: کسی با این ازدواج نمی کند مگر وزرا.
سرانجام دعوایشان به امیر و حاکم روزگار رسید. امیر گفت من دعوایتان را حل می کنم. امیر هم وقتی دختر را دید گفت: این دختر فقط باید با امرا عروسی کند.
وقتی همگی باهم سر دختر دعوا می کردند، دختر گفت: من راه حلی دارم. من می دوم و شما پشت سر من بدوید هر کسی که مرا گرفت، من قست او خواهم بود و با او ازدواج خواهم کرد.
پس جوان و پیر و پلیس و وزیر و امیر پشت سر او دویدند ولی همه آنها در چاله عمیقی افتادند.
دختر رو به آنها کرد و گفت: حالا مرا شناختید؟ من دنیا هستم که همه دنبالم می دوند تا به من برسند، ولی سرانجام در قبر می افتند و کسی پیروز نمی شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales