eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان پیرمرد قمار باز خنده تار ترین و قشنگترین متنیه ک خودم خوندم... روزي پيرمردي قمارباز احضاريه اي از اداره ماليات دريافت كرد ك در آن نوشته شده بود:در روزي مشخص براي تعيين مالياتش بايد به اداره برود. صبح روز مورد نظر او به همراه وكيلش به اداره ماليات رفت.كارمند ماليات از او پرسيد ك اين پول هنگفت را از چه راهي بدست اورده تا برايش ماليات تعيين كند.پيرمرد ج داد:من در تمام زندگي مشغول قمار بوده ام تمام اين دارايي را از قمار بدست اورده ام. كارمند گفت:محال است اين همه از راه قمار بدست آمده باشد يعني شما هيچگاه نباخته ايد! پيرمرد گفت:اگر دوست داشته باشيد به شما در يك نمايش كوچک نشان خواهم داد.وسپس ادامه داد:من حاضرم با شما سر هزاردلار شرط ببندم ک چشم راست خود را با دندان گاز خواهم گرفت...کارمند گفت:اينكارمحال است.حاضرم شرط ببندم.پيرمرد بلافاصله چشم راست خود را ک مصنوعي بود درآورد وبا دندان گرفت.کارمند از شگفتي دهانش باز ماند و پيرمرد ادامه داد:حالا حاضرم با شما سردوهزار دلار شرط ببندم ك اينبار چشم چپ خودم را با دندان گاز بگيرم.كارمند با خود گفت:امکان ندارد ان يكي چشمش هم مصنوعي باشد چرا ک بدون عصا آمده وميتواند ببيند لذا شرط را پذيرفت. پيرمرد دندانهاي مصنوعيش را درآورد وروي چشم چپش گذاشت وگاز گرفت. کارمند بسيار ناراحت واز اينكه سه هزار دلار باخته بود بسيار برافروخته بود...وكيل هم شاهد اين ماجراها بود. پيرمرد گفت:حالا ميخواهم ٦هزار دلار با شما شرط ببندم ك كار سختتري انجام دهم...من آنسوي ميز شما سطلي قرار ميدهم و خود اين سوي ميز ميايستم و به درون سطل ادرار ميكنم بدون آنكه قطره اي از آن به زمين بريزد.كارمند گفت:محال است بتواني و قبول كرد. پيرمرد پشت ميز ايستاد و عليرغم تلاش تمام ادرارش روي ميز ريخت همه ميزش را آلوده كرد.كارمند با خوشحالي فرياد زد:ميدانستم ك موفق نميشوي...در اين هنگام وکيلي ك همراه پيرمرد بود با دو دست سرخود راگرفت.کارمند پرسيد:اتفاقي افتاده است?!وكيل گفت:صبح ک ميخواستيم به اينجا بياييم پيرمرد با من سر ٢٥هزار دلار شرط بست ك روي ميز شما ادرار خواهد كرد وشما نه تنها ناراحت نميشويد بلكه از اينكار خوشحال هم خواهيد شد.! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
گویند شیخ ابوسعید ابوالخیر چند درهم اندوخته بود تا به زیارت كعبه رود. با كاروانی همراه شد و چون توانایی پرداخت برای مركبی نداشت، پیاده سفر كرده و خدمت دیگران می‌كرد. در منزلی فرود آمدند و شیخ برای جمع‌آوری هیزم به اطراف رفت. زیر درختی، مرد ژنده‌پوشی با حالی پریشان دید و از احوال وی جویا شد. دریافت كه از خجالت اهل و عیال در عدم كسب روزی، به آنجا پناه اورده است و هفته‌ای است كه خود و خانواده‌اش در گرسنگی به سر برده‌اند. شیخ چند درهم اندوخته خود را به وی داد و گفت برو. مرد بینوا گفت: «مرا رضایت نیست تو در سفر حج در حرج باشی تا من برای فرزندانم توشه‌‌ای ببرم.» شیخ گفت: «حج من، تو بودی و اگر هفت بار گرد تو طواف كنم به ز آنكه هفتاد بار زیارت آن بنا كنم.» بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ابله شدن ناصرالدین شاه قاجار در فهرست کریم شیره ایی روزی ناصرالدین شاه به کریم شیره ای گفت: نام ابلهان عمده تهران را بنویس. کریم گفت: به شرط آنکه نام هر کسی را بنویسم عصبانی نشوی و دستور قتل مرا صادر نکنی. شاه به کریم شیره ای قول داد. کریم در اول لیست اسم ناصرالدین شاه را نوشت! ناصرالدین شاه عصبانی شد و خطاب به کریم گفت: اگر ابلهی و حماقت مرا ثابت نکنی میرغضب را احضار می کنم تا گردنت را بزند. کریم گفت: مگر تو برات پنجاه هزار تومانی به پرنس ملکم خان نداده ای که برود در پاریس آن را نقد کند و بیاورد؟ ناصرالدین شاه گفت: بلی همین طور است. کریم گفت: من تحقیق کرده ام، پرنس همه املاک و اموال خود را در این مملکت نقد کرده و زن و فرزند و دلبستگی هم در این دیار ندارد، اگر آن وجه را به دست آورد و دیگر به مملکت برنگردد و تو نتوانی به او دست یابی چه می گویی؟ ناصرالدین شاه گفت: اگر او این کار را نکرده و آن پول را پس بیاورد تو چه خواهی گفت؟ کریم شیره ای گفت: آن وقت نام شما را پاک می کنم و نام او را در اول لیست می نویسم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
کسی که تو را دوست دارد، از تو انتقاد می کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو تعریف و تمجید می کند @Magic_Tales
داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان از سرما پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى روم و مى گویم یکى از لباس هاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
اگر آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت فکر نابی به ذهنتان نخواهد رسید. @Magic_Tales
داستان دختر زیبای دنیا می گویند روزگاری پسری به پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند و دختری زیبایی را دیده است. پدرش گفت: کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟ وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد و گفت این دختر به درد تو نمی خورد! تو باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد زندگی کنی! پدر و پسر باهم دعوا کردند و کار به پلیس و محکمه و شکایت رسید. پلیس گفت: دختر را بیاورید تا از او بپرسم. وقتی پلیس او را دید از زیباییش شگفت زده شد و گفت: این دختر باید با شخص عالی مقام ازدواج کند. بنا بر این هر سه تای آنها پیش وزیر رفتند. وزیر گفت: کسی با این ازدواج نمی کند مگر وزرا. سرانجام دعوایشان به امیر و حاکم روزگار رسید. امیر گفت من دعوایتان را حل می کنم. امیر هم وقتی دختر را دید گفت: این دختر فقط باید با امرا عروسی کند. وقتی همگی باهم سر دختر دعوا می کردند، دختر گفت: من راه حلی دارم. من می دوم و شما پشت سر من بدوید هر کسی که مرا گرفت، من قست او خواهم بود و با او ازدواج خواهم کرد. پس جوان و پیر و پلیس و وزیر و امیر پشت سر او دویدند ولی همه آنها در چاله عمیقی افتادند. دختر رو به آنها کرد و گفت: حالا مرا شناختید؟ من دنیا هستم که همه دنبالم می دوند تا به من برسند، ولی سرانجام در قبر می افتند و کسی پیروز نمی شود. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند. @Magic_Tales
داستان قضاوت حضرت دانیال پیامبر(ع) این داستان به نقل از حضرت امام علی امیرالمومنین علیه السلام است: دانیال کودکى یتیم بود که پیرزنى از بنى اسرائیل عهده دار مخارج و احتیاجات او شده بود و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت که آنها دوستى مشترک داشتند که او نیز نزد پادشاه مراوده مى نمود. اما این دوست مشترک، زنى داشت زیبا و خوش اندام و البته مومن، پاکدامن و عابده. روزى پادشاه براى انجام ماموریتى به مردى امین و درستکار محتاج گردید، قضیه را با آن دو قاضى در میان گذاشت و به آنان گفت: مردى را که شایسته انجام این کار باشد پیدا کنید. آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه، آن مرد را براى انجام آن ماموریت موظف ساخت. آن شخص آماده سفر شد ولى پیوسته سفارش همسر خود را به آن دو قاضى نموده تا به او رسیدگى کنند. مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى کردند و از برخورد زیاد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در میان گذاشتند، ولى با امتناع شدید آن زن مواجه شدند تا اینکه عاقبت به او گفتند: اگر تسلیم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى کنیم تا تو را سنگسار کند. زن گفت: هر چه مى خواهید بکنید. آن دو قاضى تصمیم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند. پادشاه از شنیدن این خبر بسى اندوهگین گردید و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت: گواهى شما پذیرفته است، ولى در این کار شتاب نکنید و پس از سه روز وى را سنگسار نمایید! در این سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد که اى مردم! براى کشتن آن زن عابده که زنا داده حاضر شوید و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند. مردم از شنیدن این خبر حرف ها مى زدند. پادشاه به وزیر خود گفت: آیا نمى توانى در این باره چاره بیندیشى؟ وزیر گفت: نه چاره ایی ندارد! تا این که روز سوم، وزیر براى تفریح و تفرج، از خانه بیرون شد، اتفاقا در بین راهش به کودکانى که سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت و دانیال هم کودکى خردسال بودکه میان آنان با ایشان بازى مى کرد و البته وزیر او را نمى شناخت. دانیال در صورت ظاهر به عنوان بازى، ولى در حقیقت براى نمایاندن حقیقت به وزیر، کودکان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت: من پادشاه و دیگرى زن عابده، و آن دو کودک نیز دو قاضى گواه باشند. و آنگاه مقدارى خاک جمع نمود و شمشیرى از نى به دست گرفت و به سایر کودکان گفت: دست هر یک از این دو شاهد را بگیرید و در فلان مکان ببرید. سپس یکى از آن دو را فراخوانده، به او گفت: حقیقت مطلب را بگو و گرنه تو را خواهم کشت. وزیر این جریانات را مرتب مى دید و مى شنید. آن شاهد گفت: گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است. دانیال گفت: در چه وقت؟ گفت: در فلان روز. دانیال گفت: این یکى را دور کنید. و دیگرى را بیاورید. پس او را به جاى اولش برگردانده و دیگرى را آوردند. دانیال به او گفت: گواهى تو چیست؟ گفت: گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است. - در چه وقت؟ - در فلان روز. با چه کسى؟ با فلان، پسر فلان. در کجا؟ در فلان جا. و او برخلاف اولى گواهى داد. در این وقت دانیال فرمود: الله اکبر! گواهى دروغ دادند. و آنگاه به یکى از کودکان دستور داد میان مردم ندا دهد که آن دو قاضى به زن پاکدامن تهمت زده اند و اینک براى اعدامشان حاضر شوید. وزیر، تمام این ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد و آنچه را که دیده بود گفت. پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتیب از آنان بازجویى به عمل آورد. چون گواهی آنان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بین مردم ندا دهند که آن زن برى و پاکدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بالاترین درجه احترام به کسی، به میل او رفتار کردن است. @Magic_Tales
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟ و او می گوید: شن و ماسه . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا. این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود. پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد پاسخ می دهد: دوچرخه! گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
با مردمانِ نیک، معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی @Magic_Tales