داستان وعده پادشاه و از پای درآمدن نگهبان از سرما
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه! اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى روم و مى گویم یکى از لباس هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
اگر آماده اشتباه کردن نباشید، هیچ وقت فکر نابی به ذهنتان نخواهد رسید.
@Magic_Tales
داستان دختر زیبای دنیا
می گویند روزگاری پسری به پدرش گفت که می خواهد ازدواج کند و دختری زیبایی را دیده است.
پدرش گفت: کجاست تا برایت خواستگاری کنم؟
وقتی پدر دختر را دید عاشقش شد و گفت این دختر به درد تو نمی خورد! تو باید با فردی که تجربه این دنیا را دارد زندگی کنی!
پدر و پسر باهم دعوا کردند و کار به پلیس و محکمه و شکایت رسید.
پلیس گفت: دختر را بیاورید تا از او بپرسم.
وقتی پلیس او را دید از زیباییش شگفت زده شد و گفت: این دختر باید با شخص عالی مقام ازدواج کند.
بنا بر این هر سه تای آنها پیش وزیر رفتند. وزیر گفت: کسی با این ازدواج نمی کند مگر وزرا.
سرانجام دعوایشان به امیر و حاکم روزگار رسید. امیر گفت من دعوایتان را حل می کنم. امیر هم وقتی دختر را دید گفت: این دختر فقط باید با امرا عروسی کند.
وقتی همگی باهم سر دختر دعوا می کردند، دختر گفت: من راه حلی دارم. من می دوم و شما پشت سر من بدوید هر کسی که مرا گرفت، من قست او خواهم بود و با او ازدواج خواهم کرد.
پس جوان و پیر و پلیس و وزیر و امیر پشت سر او دویدند ولی همه آنها در چاله عمیقی افتادند.
دختر رو به آنها کرد و گفت: حالا مرا شناختید؟ من دنیا هستم که همه دنبالم می دوند تا به من برسند، ولی سرانجام در قبر می افتند و کسی پیروز نمی شود.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آنکه می خواهد روزی پریدن بیاموزد، نخست می باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.
@Magic_Tales
داستان قضاوت حضرت دانیال پیامبر(ع)
این داستان به نقل از حضرت امام علی امیرالمومنین علیه السلام است:
دانیال کودکى یتیم بود که پیرزنى از بنى اسرائیل عهده دار مخارج و احتیاجات او شده بود و پادشاه آن وقت دو قاضى مخصوص داشت که آنها دوستى مشترک داشتند که او نیز نزد پادشاه مراوده مى نمود.
اما این دوست مشترک، زنى داشت زیبا و خوش اندام و البته مومن، پاکدامن و عابده.
روزى پادشاه براى انجام ماموریتى به مردى امین و درستکار محتاج گردید، قضیه را با آن دو قاضى در میان گذاشت و به آنان گفت: مردى را که شایسته انجام این کار باشد پیدا کنید.
آن دو قاضى همان دوست خود را به شاه معرفى نموده او را به حضورش آوردند، پادشاه، آن مرد را براى انجام آن ماموریت موظف ساخت. آن شخص آماده سفر شد ولى پیوسته سفارش همسر خود را به آن دو قاضى نموده تا به او رسیدگى کنند.
مرد به سفر رفت و آن دو قاضى به خانه دوست خود رفت و آمد مى کردند و از برخورد زیاد با زن به او دلبسته شده تقاضاى خود را با وى در میان گذاشتند، ولى با امتناع شدید آن زن مواجه شدند تا اینکه عاقبت به او گفتند: اگر تسلیم نشوى تو را نزد پادشاه رسوا مى کنیم تا تو را سنگسار کند.
زن گفت: هر چه مى خواهید بکنید.
آن دو قاضى تصمیم خود را عملى نموده نزد پادشاه بر زناى او گواهى دادند.
پادشاه از شنیدن این خبر بسى اندوهگین گردید و از آن زن در شگفت شد و به آن دو قاضى گفت: گواهى شما پذیرفته است، ولى در این کار شتاب نکنید و پس از سه روز وى را سنگسار نمایید!
در این سه روز منادى به دستور شاه در شهر ندا داد که اى مردم! براى کشتن آن زن عابده که زنا داده حاضر شوید و آن دو قاضى هم بر آن گواهى داده اند.
مردم از شنیدن این خبر حرف ها مى زدند. پادشاه به وزیر خود گفت: آیا نمى توانى در این باره چاره بیندیشى؟
وزیر گفت: نه چاره ایی ندارد!
تا این که روز سوم، وزیر براى تفریح و تفرج، از خانه بیرون شد، اتفاقا در بین راهش به کودکانى که سرگرم بازى بودند برخورد نموده به تماشاى آنان پرداخت و دانیال هم کودکى خردسال بودکه میان آنان با ایشان بازى مى کرد و البته وزیر او را نمى شناخت.
دانیال در صورت ظاهر به عنوان بازى، ولى در حقیقت براى نمایاندن حقیقت به وزیر، کودکان را در اطراف خود گرد آورد و به آنان گفت: من پادشاه و دیگرى زن عابده، و آن دو کودک نیز دو قاضى گواه باشند.
و آنگاه مقدارى خاک جمع نمود و شمشیرى از نى به دست گرفت و به سایر کودکان گفت: دست هر یک از این دو شاهد را بگیرید و در فلان مکان ببرید.
سپس یکى از آن دو را فراخوانده، به او گفت: حقیقت مطلب را بگو و گرنه تو را خواهم کشت.
وزیر این جریانات را مرتب مى دید و مى شنید.
آن شاهد گفت: گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است.
دانیال گفت: در چه وقت؟
گفت: در فلان روز.
دانیال گفت: این یکى را دور کنید. و دیگرى را بیاورید.
پس او را به جاى اولش برگردانده و دیگرى را آوردند.
دانیال به او گفت: گواهى تو چیست؟
گفت: گواهى مى دهم که آن زن زنا داده است.
- در چه وقت؟
- در فلان روز.
با چه کسى؟
با فلان، پسر فلان.
در کجا؟
در فلان جا.
و او برخلاف اولى گواهى داد.
در این وقت دانیال فرمود: الله اکبر! گواهى دروغ دادند.
و آنگاه به یکى از کودکان دستور داد میان مردم ندا دهد که آن دو قاضى به زن پاکدامن تهمت زده اند و اینک براى اعدامشان حاضر شوید.
وزیر، تمام این ماجرا را شاهد و ناظر بود، پس بلادرنگ به نزد پادشاه آمد و آنچه را که دیده بود گفت.
پادشاه آن دو قاضى را احضار نموده به همان ترتیب از آنان بازجویى به عمل آورد.
چون گواهی آنان مختلف بود، پادشاه فرمان داد بین مردم ندا دهند که آن زن برى و پاکدامن است و آن دو قاضى به وى تهمت زده اند و سپس دستور داد آنان را دار زدند.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک
مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟
و او می گوید: شن و ماسه .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا.
این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود.
پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟
مرد پاسخ می دهد: دوچرخه!
گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان پیدایش مارک تفال (ظروف تفلون) و تاریخچه ایجاد این برند فرانسوی
خالق تفال؛ مارک گریگور یا مارک گروگوایر (Marc Grégoire)؛ هیچ ارتباطی با قابلمه و ماهی تابه و وسایل آشپزخانه نداشت! او مهندسی بود که از تفلون برای کمک به برداشتن قالب های الیاف شیشه استفاده می کرد. این نحوه پوشش با استفاده از تفلون، توجه همسرش کولت را جلب کرد و از او خواست که کف ماهی تابه را هم با تفلون پوشش دهد تا غذا هنگام سرخ کردن به ماهی تابه نچسبد.
در ابتدا مارک قبول نمی کند چون او فکر می کرد استفاده مستقیم از تفلون در وسایل آشپزی ضرر دارد، اما با اصرار همسرش تسلیم شده و قبول می کند.
مارک گریگور توانست تفلون را به پایه یک ماهیتابه آلومینیومی وصل کند و این آغاز اختراع ظروف نچسب بود. آنها برای اولین موفق می شوند یک تکه بزرگ گوشت را بدون اینکه به ماهیتابه بچسبد، سرخ کنند.
در واقع این زوج ظرف تفلون را اختراع کرده بودند. آنها همان موقع به پتانسیل بالای تجاری تفلون پی برده و بلافاصله با تولیدکنندگان ماهی تابه تماس گرفتند و با آنها ملاقات حضوری گذاشتند، اما هیچ کدام قبول همکاری نکردند!
پس از آن مارک گروگوایر (گریگور) با تلاش بسیار زیاد شروع به انجام آزمایشاتی کرد که نتیجه آن خلق ماده پوشش (روکش) نچسب به نام PTFE (تفلون) بود[1] و در سال 1954 اولین ماهی تابه نچسب در دنیا به ثبت رسید. (مارک در سال 1954 حق ثبت اختراع را به دست آورد)
در سال 1956 مارک و همسرش خودشان دست به کار شدند و شرکت تفال را تاسیس کرده و کارخانه خودشان را با برند تجاری تفال (Tefal) در حومه پاریس افتتاح کردند و اولین بار 100 ماهیتابه نمونه تولید کرده و روانه بازار کردند. فعالیت مستمر آنها باعث شد تا چند سال بعد، آنها در سال 1960 موفق به فروش بیش از سه میلیون ماهی تابه شوند.
نام Tefal از کجا منشا می گیرد؟
تفال (Tefal) از ترکیب دو کلمه و نام تفلون (Teflon) و آلومینیوم (Aluminium) ساخته شده است.
تفال سالها تولید کننده بلامنازع ظروف نچسب در فرانسه و شاید هم در دنیا بود. اخیرا برخی برای استفاده از ماهی تابه های با روکش ماده شیمیایی مذکور ابراز نگرانی کرده و آنها را سرطانزا اعلام کرده اند. هر چند تحقیقات انجام شده، این موضوع را اثبات نکرده و صرفا استفاده نادرست از پوشش مواد شیمایی و احیانا ظروفی که دارای بخش های کنده شده هستند، ممکن است دارای این خطر باشند. ولی به هرحال ما به طور فزاینده و مستمر از اثرات زیست محیطی مواد شیمیایی و پلاستیک ها (پلیمر یا بسپار) که جامعه بشری را دستخوش تغییرات کرده، آگاه هستیم و نگرانی هایی در مورد خطرات بالقوه برای سلامتی مرتبط با ساخت محصولات مشابه وجود دارد. به همین دلیل امروزه به مرور استفاده از قابلمه و ظروف تفلون به حداقل رسیده، ولی این موضوع از اهمیت اختراع مارک گریگور کم نمی کند.
اگر ایده ایی در ذهن دارید و کسی آن را قبول ندارد، هرگز ناامید نشوید و خودتان دست به کار شوید. مطمئن باشید با پشتکار و توکل بر خدا می توانید انقلابی در زمینه کاری خودتان ایجاد کنید. اختراعات مهم با ایده های ساده به دست آمده اند. خودتان را باور کنید.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع)
روایتی از ابوبصیر در باره همسایه خود که رعایت حال دیگران را نمی کرده ولی با فرمایش امام صادق(ع) توبه می کند
ابوبصیر از راویان مورد اعتماد شیعه در کوفه و از یاران مشهور امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است. این داستان از ایشان نقل شده است. همسایه باید شروط مسلمانی را در حق همدیگر رعایت کند همسایه باید از هر جهت همسایه خود را رعایت کند، همچون برادرى مهربان با همسایه معامله نماید، به درد همسایه برسد، مشکلاتش را حل کند، در امور زندگى به او کمک دهد، در حوادث روزگار به یارى او برخیزد، ولى همسایه ابوبصیر این گونه نبود. در دولت ستمکار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت و با تکیه بر آن دولت، ثروت زیادى به چنگ آورده بود.
ابوبصیر مى گوید: همسایه ام چند کنیز آوازه خوان و گروهى مطرب داشت. به طور دایم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من که تربیت شده فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) بودم از این وضع نگرانى سختى داشتم، روحیه ام آزرده بود و در رنج فراوانى به سر مى بردم.
بارها با زبانى نرم با همسایه سخن گفتم، گوش نداد. به او زیاد اصرار کردم ولی توجه نکرد. از امر به معروف و نهى از منکر غفلت نکردم. تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و هوس (هوی و هوس) و تحت کنترل شیطانم! تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق(ع) تعریف کنى شاید با توجه حضرت صادق(ع) و دم عیسوى آن امام بزرگوار، از این آلودگى فساد و از این شر و بدبختى نجات پیدا کنم.
ابوبصیر مى گوید: سخنش را پذیرفتم که وضع او را برای امام(ع) شرح دهم.
پس از مدتى در مدینه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم و اوضاع همسایه ام را براى حضرت توضیح دادم و نگرانى سخت خود را به امام با کرامتم اظهار نمودم.
امام فرمودند: چون به کوفه برگردى به ملاقاتت مى آید، از قول من به او بگو اگر کارهاى زشت خود را ترک کنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمایى، بهشت را براى تو ضامن مى شوم.
چون به کوفه برگشتم، دوستان به دیدنم آمدند، او هم آمد. وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زیرا با تو سخنى دارم.
چون اتاق خلوت شد و جز من و او کسى نماند، پیام حضرت صادق(ع) را به او رساندم و اضافه کردم امام صادق(ع) به تو سلام رسانده!
همسایه ام با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که آیا امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟!
قسم خوردم که متن این پیام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست.
گفت: ابوبصیر! مرا بس است.
پس از چند روز پیام داد مى خواهم تو را ببینم. به در خانه اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى که لباسى به تن نداشت!
گفت: ابوبصیر! آنچه در اختیارم بود به محل معینش رساندم. از تمام اموال حرام سبک شدم. از تمام گناهانم قطع رابطه کردم.
براى او لباس آماده نمودم و گاهى به دیدنش مى رفتم و اگر مشکلى داشت رسیدگى مى نمودم. یک روز برایم پیام فرستاد که در بستر بیمارى گرفتارم. به عیادتش رفتم.
عیادت از او و رعایت حالش ادامه یافت، تا اینکه روزى به حال احتضار افتاد. در آن حال، براى چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد در حالى که لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصیر! امام صادق(ع) به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت.
در آن سال به حج رفتم. پس از حج براى زیارت قبر پیامبر(ص) و ملاقات با امام صادق(ع) به مدینه مشرف شدم. چون به دیدن امام(ع) رفتم یک پایم در اتاق و پاى دیگرم بیرون بود که حضرت صادق(ع) به من فرمودند: ابوبصیر! من نسبت به همسایه ات، به وعده اى که داده بودم، وفا کردم
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ضرب المثل همان آش و همان کاسه، حکایتی از دوره نادرشاه افشار
گویند[1] در زمان نادرشاه، یکی از حاکمان و مسئولین به مردم ظلم می کرد و خراج و باج (مالیات) اضافی از آنها مطالبه می کرد. تا روزی که مردم از دست این مسئول و حاکم به ستوه آماده و در نزد پادشاه رفته و از آن شکایت می کنند.
نادرشاه در پیغامی به آن فرد مسول دستور می دهد ظلم خود را کنار بگذارد و این همه از مردم خراج اضافی مطالبه نکند.
دوباره خبر به گوش نادرشاه می رسد که آن مسئول از فرمان و پیام شما سرپیچی کرده و همچنان کار خود را ادامه می دهد. نادرشاه دستور می دهد آن مسئول را دستگیر کند و نزد او بیاورند.
سپس دستور می دهد مسئول خاطی را قطعه قطعه کنند و آشی از آن تهیه کنند! و بعد نادر شاه دستور می دهد تا همه مسئولان نزد او بیایند و کاسه آشی به آنها بدهند.
سپس در جمع مسئولان حکومتی می گوید از این به بعد هر کسی که از دستور او سرپیچی و ظلم کند همین آش است و همین کاسه.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales