eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
20 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان قاچاق کیسه های شن و ماسه و مامور گمرک مردی با دوچرخه* به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور گمرک می پرسد: درون کیسه ها چیست؟ و او می گوید: شن و ماسه . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک است، یک شبانه روز او را بازداشت می کند، ولی پس از بازرسی های فراوان، به جز ماسه و شن و احیاناً سنگ، چیز دیگری نمی یابد. بنابر این به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و تکرار همان ماجرا. این موضوع سالها و هر هفته یک بار تکرار می شود و مامور چیزی نمی یابد! تا اینکه زمان سپری می شود و بعد از سال ها مامور مرزی گمرک بازنشسته می شود. پس از چند سال، مامور بازنشسته قصه ما، همان مرد را در جایی می بیند؛ که حالا او نیز پیرمردی فرتوت شده است؛ پس از سلام و احوالپرسی، به او می گوید: من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ولی هیچ وقت نفهمیدم چی قاچاق می کردی؟ راستش را بگو. حالا که من بازنشسته شده ام و مامور گمرک نیستم، ولی دوست دارم بدانم که چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ مرد پاسخ می دهد: دوچرخه! گاهی در مسابقه زندگی آن قدر درگیر برنده شدن و تندتر دویدن از بقیه و نفر اول شدن هستیم که وقتی به خط پایان می رسیم متوجه می شویم اگر چه نفر اول شده ایم ولی آن قدر به درون خود بی توجه بوده ایم، آن قدر از اصل خود غافل مانده ایم که دیگر حتی فریاد من را دریاب و من را هم ببین درونمان، شنیده نمی شود. ما صورتکی به صورت گذاشته بودیم و اکنون خسته و کلافه مان کرده و آن چنان به صورتمان چسبیده، که اصلا قابل برداشتن نیست! زیرا که در زیر آن صورتک چیزی باقی نمانده است! خلاصه کلام آن قدر در حاشیه زندگی دویدیم که اصل زندگی و وجود خودمان را فراموش کرده و از آن غافل شده ایم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
با مردمانِ نیک، معاشرت کن تا خودت هم یکی از آنان به شمار روی @Magic_Tales
داستان پیدایش مارک تفال (ظروف تفلون) و تاریخچه ایجاد این برند فرانسوی خالق تفال؛ مارک گریگور یا مارک گروگوایر (Marc Grégoire)؛ هیچ ارتباطی با قابلمه و ماهی تابه و وسایل آشپزخانه نداشت! او مهندسی بود که از تفلون برای کمک به برداشتن قالب های الیاف شیشه استفاده می کرد. این نحوه پوشش با استفاده از تفلون، توجه همسرش کولت را جلب کرد و از او خواست که کف ماهی تابه را هم با تفلون پوشش دهد تا غذا هنگام سرخ کردن به ماهی تابه نچسبد. در ابتدا مارک قبول نمی کند چون او فکر می کرد استفاده مستقیم از تفلون در وسایل آشپزی ضرر دارد، اما با اصرار همسرش تسلیم شده و قبول می کند. مارک گریگور توانست تفلون را به پایه یک ماهیتابه آلومینیومی وصل کند و این آغاز اختراع ظروف نچسب بود. آنها برای اولین موفق می شوند یک تکه بزرگ گوشت را بدون اینکه به ماهیتابه بچسبد، سرخ کنند. در واقع این زوج ظرف تفلون را اختراع کرده بودند. آنها همان موقع به پتانسیل بالای تجاری تفلون پی برده و بلافاصله با تولیدکنندگان ماهی تابه تماس گرفتند و با آنها ملاقات حضوری گذاشتند، اما هیچ کدام قبول همکاری نکردند! پس از آن مارک گروگوایر (گریگور) با تلاش بسیار زیاد شروع به انجام آزمایشاتی کرد که نتیجه آن خلق ماده پوشش (روکش) نچسب به نام PTFE (تفلون) بود[1] و در سال 1954 اولین ماهی تابه نچسب در دنیا به ثبت رسید. (مارک در سال 1954 حق ثبت اختراع را به دست آورد) در سال 1956 مارک و همسرش خودشان دست به کار شدند و شرکت تفال را تاسیس کرده و کارخانه خودشان را با برند تجاری تفال (Tefal) در حومه پاریس افتتاح کردند و اولین بار 100 ماهیتابه نمونه تولید کرده و روانه بازار کردند. فعالیت مستمر آنها باعث شد تا چند سال بعد، آنها در سال 1960 موفق به فروش بیش از سه میلیون ماهی تابه شوند. نام Tefal از کجا منشا می گیرد؟ تفال (Tefal) از ترکیب دو کلمه و نام تفلون (Teflon) و آلومینیوم (Aluminium) ساخته شده است. تفال سالها تولید کننده بلامنازع ظروف نچسب در فرانسه و شاید هم در دنیا بود. اخیرا برخی برای استفاده از ماهی تابه های با روکش ماده شیمیایی مذکور ابراز نگرانی کرده و آنها را سرطانزا اعلام کرده اند. هر چند تحقیقات انجام شده، این موضوع را اثبات نکرده و صرفا استفاده نادرست از پوشش مواد شیمایی و احیانا ظروفی که دارای بخش های کنده شده هستند، ممکن است دارای این خطر باشند. ولی به هرحال ما به طور فزاینده و مستمر از اثرات زیست محیطی مواد شیمیایی و پلاستیک ها (پلیمر یا بسپار) که جامعه بشری را دستخوش تغییرات کرده، آگاه هستیم و نگرانی هایی در مورد خطرات بالقوه برای سلامتی مرتبط با ساخت محصولات مشابه وجود دارد. به همین دلیل امروزه به مرور استفاده از قابلمه و ظروف تفلون به حداقل رسیده، ولی این موضوع از اهمیت اختراع مارک گریگور کم نمی کند. اگر ایده ایی در ذهن دارید و کسی آن را قبول ندارد، هرگز ناامید نشوید و خودتان دست به کار شوید. مطمئن باشید با پشتکار و توکل بر خدا می توانید انقلابی در زمینه کاری خودتان ایجاد کنید. اختراعات مهم با ایده های ساده به دست آمده اند. خودتان را باور کنید. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
با دیگران آن گونه رفتار کن که می خواهی با تو رفتار شود. @Magic_Tales
داستان همسایه ابوبصیر و نجاتش از آتش جهنم با شفاعت امام صادق(ع) روایتی از ابوبصیر در باره همسایه خود که رعایت حال دیگران را نمی کرده ولی با فرمایش امام صادق(ع) توبه می کند ابوبصیر از راویان مورد اعتماد شیعه در کوفه و از یاران مشهور امام باقر(ع) و امام صادق(ع) بوده است. این داستان از ایشان نقل شده است. همسایه باید شروط مسلمانی را در حق همدیگر رعایت کند همسایه باید از هر جهت همسایه خود را رعایت کند، همچون برادرى مهربان با همسایه معامله نماید، به درد همسایه برسد، مشکلاتش را حل کند، در امور زندگى به او کمک دهد، در حوادث روزگار به یارى او برخیزد، ولى همسایه ابوبصیر این گونه نبود. در دولت ستمکار بنى عباس شغل پردرآمدى داشت و با تکیه بر آن دولت، ثروت زیادى به چنگ آورده بود. ابوبصیر مى گوید: همسایه ام چند کنیز آوازه خوان و گروهى مطرب داشت. به طور دایم مجلس لهو و لعب و مشروبخوارى او و دوستانش برپا بود. من که تربیت شده فرهنگ اهل بیت (علیهم السلام) بودم از این وضع نگرانى سختى داشتم، روحیه ام آزرده بود و در رنج فراوانى به سر مى بردم. بارها با زبانى نرم با همسایه سخن گفتم، گوش نداد. به او زیاد اصرار کردم ولی توجه نکرد. از امر به معروف و نهى از منکر غفلت نکردم. تا روزى به من گفت: من مردى مبتلا به هوا و هوس (هوی و هوس) و تحت کنترل شیطانم! تو اگر وضع مرا براى امام بزرگوارت حضرت صادق(ع) تعریف کنى شاید با توجه حضرت صادق(ع) و دم عیسوى آن امام بزرگوار، از این آلودگى فساد و از این شر و بدبختى نجات پیدا کنم. ابوبصیر مى گوید: سخنش را پذیرفتم که وضع او را برای امام(ع) شرح دهم. پس از مدتى در مدینه خدمت حضرت صادق(ع) رسیدم و اوضاع همسایه ام را براى حضرت توضیح دادم و نگرانى سخت خود را به امام با کرامتم اظهار نمودم. امام فرمودند: چون به کوفه برگردى به ملاقاتت مى آید، از قول من به او بگو اگر کارهاى زشت خود را ترک کنى، از لهو و لعب دست بردارى و با تمام گناهانت قطع رابطه نمایى، بهشت را براى تو ضامن مى شوم. چون به کوفه برگشتم، دوستان به دیدنم آمدند، او هم آمد. وقتى خواست برود به او گفتم: نرو زیرا با تو سخنى دارم. چون اتاق خلوت شد و جز من و او کسى نماند، پیام حضرت صادق(ع) را به او رساندم و اضافه کردم امام صادق(ع) به تو سلام رسانده! همسایه ام با تعجب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم که آیا امام صادق به من سلام رسانده و به شرط توبه از گناه، بهشت را براى من ضامن شده؟! قسم خوردم که متن این پیام همراه با سلام از جانب حضرت صادق براى توست. گفت: ابوبصیر! مرا بس است. پس از چند روز پیام داد مى خواهم تو را ببینم. به در خانه اش رفتم در زدم، آمد پشت در، در حالى که لباسى به تن نداشت! گفت: ابوبصیر! آنچه در اختیارم بود به محل معینش رساندم. از تمام اموال حرام سبک شدم. از تمام گناهانم قطع رابطه کردم. براى او لباس آماده نمودم و گاهى به دیدنش مى رفتم و اگر مشکلى داشت رسیدگى مى نمودم. یک روز برایم پیام فرستاد که در بستر بیمارى گرفتارم. به عیادتش رفتم. عیادت از او و رعایت حالش ادامه یافت، تا اینکه روزى به حال احتضار افتاد. در آن حال، براى چند لحظه بیهوش شد. چون به هوش آمد در حالى که لبخند به لب داشت به من گفت: ابوبصیر! امام صادق(ع) به وعده اش وفا کرد. سپس از دنیا رفت. در آن سال به حج رفتم. پس از حج براى زیارت قبر پیامبر(ص) و ملاقات با امام صادق(ع) به مدینه مشرف شدم. چون به دیدن امام(ع) رفتم یک پایم در اتاق و پاى دیگرم بیرون بود که حضرت صادق(ع) به من فرمودند: ابوبصیر! من نسبت به همسایه ات، به وعده اى که داده بودم، وفا کردم بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان ضرب المثل همان آش و همان کاسه، حکایتی از دوره نادرشاه افشار گویند[1] در زمان نادرشاه، یکی از حاکمان و مسئولین به مردم ظلم می کرد و خراج و باج (مالیات) اضافی از آنها مطالبه می کرد. تا روزی که مردم از دست این مسئول و حاکم به ستوه آماده و در نزد پادشاه رفته و از آن شکایت می کنند. نادرشاه در پیغامی به آن فرد مسول دستور می دهد ظلم خود را کنار بگذارد و این همه از مردم خراج اضافی مطالبه نکند. دوباره خبر به گوش نادرشاه می رسد که آن مسئول از فرمان و پیام شما سرپیچی کرده و همچنان کار خود را ادامه می دهد. نادرشاه دستور می دهد آن مسئول را دستگیر کند و نزد او بیاورند. سپس دستور می دهد مسئول خاطی را قطعه قطعه کنند و آشی از آن تهیه کنند! و بعد نادر شاه دستور می دهد تا همه مسئولان نزد او بیایند و کاسه آشی به آنها بدهند. سپس در جمع مسئولان حکومتی می گوید از این به بعد هر کسی که از دستور او سرپیچی و ظلم کند همین آش است و همین کاسه. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پارادوکس عجیب این است که وقتی خودم را همان گونه که هستم بپذیرم، می توانم تغییر کنم @Magic_Tales
خاطره از دوره دانشجویی: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ در دوره دانشجویی؛ زمانی که در دانشگاه تهران تحصیل می کردم؛ روزی امتحان تاریخ داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهد داد، ولی او فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. سوال این بود: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ از هر کدام از هم کلاسی هایم پرسیدم نمی دانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت! اما به راستی هیچ کس چیزی نمی دانست. همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او، از مهارتش در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواری، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از تقوا و عبادت هایش و اخلاق و رفتارِ شایسته بانویی چون او... خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم! استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد برای دریافت نتیجه امتحان رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود: مردود! برای اعتراض به ورقه به سالن رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟ پرسیدیم: پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: در هیچ کتاب، منبع و سند تاریخی، نامی از مادر یعقوب لیث صفاری برده نشده است. پاسخ صحیح نمی دانم بود. همه شما چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد: نمی دانم. ملتی که فکر می کند، همه چیز می داند، ناآگاه است. بِروید با کلمه زیبای نمی دانم آشنا شوید، زیرا فردا، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد. خاطره از مرحوم باستانی پاریزی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چیزی که سرنوشت انسان را می سازد نه استعدادهایش، بلکه انتخاب هایش هستند @Magic_Tales
داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد. پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد. امیر علت این خنده را پرسید؟ مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه را بر کسی بستم. آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم. اما من مصمم به کشتن او بودم! در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم. امیر (حاکم، ملک، پادشاه) پس از شنیدن داستان رو به مرد کرد و گفت: کبکها شهادت خودشان را دادند. بعد امیر دستور داد گردن آن مرد را بزنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
موفقیت، محصول عادت های روزانه است نه الزاما یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی @Magic_Tales
داستان فرزند با سواد چوپان و شمارش گوسفندان چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در احصاء (شمارش) و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند. تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد سرانجام پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد. گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دوم و... بار بعد هم موفق شود و تا اینکه نصف شب شد! پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسرش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟ پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید؟! ریشه حل مشکلات در ساه نگاه کردن به آنهاست. گاهی دانش زیاد در موضوعی نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند؛ بلکه مشکلات جدید ایجاد می کند! گاهی افراد با پیچیده تر کردن مسائل از حل آنها عاجز می شوند. دانش، آگاهی و سواد برای رشد و پیشرفت و گام نهادن رو به جلو مفید است و پیچیده کردن دانسته های قبلی گامی به عقب و بازگشت خواهد بود. این حکایت از مجموعه قصه های هزار و یک شب اقتباس شده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales