eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان ضرب المثل همان آش و همان کاسه، حکایتی از دوره نادرشاه افشار گویند[1] در زمان نادرشاه، یکی از حاکمان و مسئولین به مردم ظلم می کرد و خراج و باج (مالیات) اضافی از آنها مطالبه می کرد. تا روزی که مردم از دست این مسئول و حاکم به ستوه آماده و در نزد پادشاه رفته و از آن شکایت می کنند. نادرشاه در پیغامی به آن فرد مسول دستور می دهد ظلم خود را کنار بگذارد و این همه از مردم خراج اضافی مطالبه نکند. دوباره خبر به گوش نادرشاه می رسد که آن مسئول از فرمان و پیام شما سرپیچی کرده و همچنان کار خود را ادامه می دهد. نادرشاه دستور می دهد آن مسئول را دستگیر کند و نزد او بیاورند. سپس دستور می دهد مسئول خاطی را قطعه قطعه کنند و آشی از آن تهیه کنند! و بعد نادر شاه دستور می دهد تا همه مسئولان نزد او بیایند و کاسه آشی به آنها بدهند. سپس در جمع مسئولان حکومتی می گوید از این به بعد هر کسی که از دستور او سرپیچی و ظلم کند همین آش است و همین کاسه. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
پارادوکس عجیب این است که وقتی خودم را همان گونه که هستم بپذیرم، می توانم تغییر کنم @Magic_Tales
خاطره از دوره دانشجویی: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ در دوره دانشجویی؛ زمانی که در دانشگاه تهران تحصیل می کردم؛ روزی امتحان تاریخ داشتیم. استاد سر کلاس آمد و می دانستیم که ۱۰ سوال از تاریخ کشورها خواهد داد، ولی او فقط یک سوال داد و از کلاس بیرون رفت. سوال این بود: مادر یعقوب لیث صفاری از چه نظر در تاریخ معروف است؟ از هر کدام از هم کلاسی هایم پرسیدم نمی دانستند. تقلب هم آزاد بود چون مُراقب و مُمتِحنی حضور نداشت! اما به راستی هیچ کس چیزی نمی دانست. همگی دو ساعت نوشتیم از صفات برجسته این بانوی بزرگِ ایرانی: ازشجاعت او، از مهارتش در شمشیر زنی، تیراندازی و اسب سواری، از آشپزی برای سربازان، از برپا کردن خیمه ها در جنگ، از تقوا و عبادت هایش و اخلاق و رفتارِ شایسته بانویی چون او... خلاصه هرچه که در شأن و شخصیتِ مادرِ سرداری چون یعقوب لیث صفاری به ذهنمان آمد نوشتیم! استاد بعد از دو ساعت آمد و ورقه ها را جمع کرد و رفت. چند روز بعد برای دریافت نتیجه امتحان رفتیم. در تابلو مقابل اسامی همه با خط درشت نوشته شده بود: مردود! برای اعتراض به ورقه به سالن رفتیم. استاد آمد گفت کسی اعتراض دارد؟ همه گفتیم آری. گفت: خوب پاسخ صحیح را چرا ننوشتید؟ پرسیدیم: پاسخ صحیح چه بود استاد؟ گفت: در هیچ کتاب، منبع و سند تاریخی، نامی از مادر یعقوب لیث صفاری برده نشده است. پاسخ صحیح نمی دانم بود. همه شما چند صفحه نوشته بودید اما کسی شهامت نداشت بنویسد: نمی دانم. ملتی که فکر می کند، همه چیز می داند، ناآگاه است. بِروید با کلمه زیبای نمی دانم آشنا شوید، زیرا فردا، گرفتارِ نادانی خود خواهید شد. خاطره از مرحوم باستانی پاریزی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
چیزی که سرنوشت انسان را می سازد نه استعدادهایش، بلکه انتخاب هایش هستند @Magic_Tales
داستان مهمان پادشاه و شهادت کبک ها برای قصاص قاتل شخصی بر سفره امیری مهمان بود، دید که در میان سفره دو کبک بریان قرار دارد. پس با دیدن کبک ها شروع به خندیدن کرد. امیر علت این خنده را پرسید؟ مرد پاسخ گفت: در ایام جوانی به کار راهزنی مشغول بودم. روزی راه را بر کسی بستم. آن بینوا التماس کرد که پولش را بگیرم و از جانش در گذرم. اما من مصمم به کشتن او بودم! در آخر آن بیچاره به دو کبک که در بیابان بود رو کرد و گفت: شما شاهد باشید که این مرد، مرا بی گناه کشته است. اکنون که این دو کبک را در سفره شما دیدم یاد کار ابلهانه آن مرد افتادم. امیر (حاکم، ملک، پادشاه) پس از شنیدن داستان رو به مرد کرد و گفت: کبکها شهادت خودشان را دادند. بعد امیر دستور داد گردن آن مرد را بزنند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
موفقیت، محصول عادت های روزانه است نه الزاما یک دگرگونی بزرگ و یکباره در کل زندگی @Magic_Tales
داستان فرزند با سواد چوپان و شمارش گوسفندان چوپانی را فرزندی بود زیرک و کاردان و این پسر کمک پدر همی کرد در احصاء (شمارش) و آمارگیری از گوسفندان. چنان چه هر غروب پسر گوسفندان را همی شمرده و چند و چون کار به پدر گزارش همی داده تا پدر به نتیجه همی رساند. تا اینکه پسر بزرگ شد و به دنبال کسب مدرک راهی شهر شد؛ بعد از چند سال تلاش و کوشش و جد و جهد سرانجام پسر باسواد شد و به خدمت پدر بازگشت. پدر در کمال مسرت روزی از او خواست تا باز در شمارش گوسفندان به او کمک کند؛ فرزند هم با تمام اشتیاق قبول کرد. گوسفندان وارد آغل شدند اما گویی کار پسر به انجام نرسیده بود چون معلوم بود که هنوز نتوانسته آن ها را بشمرد. به همین دلیل از پدر خواهش کرد که بار دیگر گوسفندان را برگرداند و از نو وارد آغل کند؛ ولی مثل این که ... پسر نتوانست برای بار دوم و... بار بعد هم موفق شود و تا اینکه نصف شب شد! پدر که تا آن موقع حوصله کرده و چیزی نگفته بود از کوره در رفت و با عصبانیت از پسرش پرسید: قبلاً بار اول گوسفندان را دقیق می شمردی و آمارش را به من تحویل می دادی، اما الان تا نصف شب هم از عهده این کار بر نیامده ای؟ علت چیست؟ پسر گفت: قبلاً که با سواد نبودم و ضرب و تفسیم و توان نمی دانستم کله گوسفندان را می شمردم اما الان با سواد شده ام، پای گوسفندان را می شمرم و تقسیم بر 4 می کنم ولی نمی دانم چرا جور در نمی آید؟! ریشه حل مشکلات در ساه نگاه کردن به آنهاست. گاهی دانش زیاد در موضوعی نه تنها به حل مسئله کمک نمی کند؛ بلکه مشکلات جدید ایجاد می کند! گاهی افراد با پیچیده تر کردن مسائل از حل آنها عاجز می شوند. دانش، آگاهی و سواد برای رشد و پیشرفت و گام نهادن رو به جلو مفید است و پیچیده کردن دانسته های قبلی گامی به عقب و بازگشت خواهد بود. این حکایت از مجموعه قصه های هزار و یک شب اقتباس شده است. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
الماس را جز در قعر زمین نمی توان یافت و حقایق را جز در اعماق فکر نمی توان کشف کرد. @Magic_Tales
داستان پندها و نصیحت های پدرم؛ مصاحبه و آزمون های استخدام قسمت اول بابام هر وقت که وارد اتاقم می شد و می دید لامپ اتاق یا پنکه روشنه و من بیرون اتاق بودم به من می گفت چرا خاموشش نمی کنی و انرژی رو هدر میدی؟ وقتی وارد حمام می شد و می دید آب چکه می کنه با صدای بلند فریاد می زد چرا قبل رفتن، آب را خوب نبستی و هدر می دی و اسراف می کنی! همیشه از من انتقاد می کرد و البته بزرگ و کوچک هم در امان نبودند و مورد شماتت قرار می گرفتن. حتی زمانی که بیمار هم بود ول کن ماجرا نبود. ماجراهای اندرزها و نصیحت های پدرم ادامه داشت تا روزی که منتظرش بودم فرا رسید و کاری پیدا کردم: امروز قرار است در یکی از شرکت های بزرگ برای کار و استخدام، مصاحبه دهم! اگر قبول شدم این خانه کسل کننده، این دارالمجانین را برای همیشه ترک خواهم کرد تا از بابام و توبیخ هاش برای همیشه راحت شوم! صبح زود ازخواب بیدار شدم، حمام کردم، بهترین لباسمو پوشیدم و خواستم بزنم بیرون! داشتم گرده های خاک رو از روی کفشهام دور می کردم که پدرم لبخند زنان به طرفم اومد. چشماش ضعیف شده بود و چین و چروک چهره اش گواهی پاییز زندگی اش رو می داد. به من مقداری پول داد و گفت: مثبت اندیش باش و خودت را باور کن، از هیچ سوالی تنت نلرزه! نصیحتش رو با اکراه قبول کردم و تو دلم غرولند می کردم که در بهترین روزهای زندگیم هم از نصیحت کردن دست بردار نیست. مثل اینکه این لحظات شیرین را می خواهد زهرمار کند! اسنپ (ماشین) گرفتم و از خانه به سرعت خارج شدم و به طرف شرکت مورد نظر رفتم. به دربانی (نگهبانی) شرکت که رسیدم، خیلی تعجب کردم! هیچ دربان و نگهبان و تشریفاتی نداشت، فقط چندتا تابلوی راهنما در اطراف نصب شده بود! به محض ورودم متوجه شدم دستگیره در از جایش بیرون اومده، اگر کسی به آن دست بزند ممکن است در برود یا بشکند. یاد پند آخر بابام افتادم که همه چیز رو مثبت ببین. فورا دستگیره رو سرجاش محکم بستم تا نیفتد! همینطوری تابلوهای راهنمای شرکت را رد می کردم و از کنار باغچه شرکت رد می شدم که دیدم کف راهرو پرشده از آبِ سر ریز حوضچه زیر درختها. یاد سخت گیری بابام افتادم که آب رو هدر ندم! شیلنگ آب را از حوضچه پر، به خالی گذاشتم و آب رو کم کردم تا سریع پر آب نشود. در مسیر هدایت تابلوهای راهنما، وارد ساختمان اصلی شرکت شدم. پله ها رو بالا می رفتم که متوجه شدم، چراغ های آویزان در روشنایی روز به شدت روشن بودن. به یاد داد و فریاد بابا که هنوز توی گوشم زمزمه می شد، آنها را خاموش کردم! به محض رسیدن به بخش مرکزی ساختمان متوجه شدم تعداد زیادی زودتر از من برای این کار آمدن. اسمم را در لیست انتظار نوشتم و منتظر نوبت شدم! وقتی دور و برمو نیم نگاهی انداختم چهره و لباس و کلاسشان رو دیدم، احساس خجالت کردم؛ مخصوصا آنهایی که از مدرک دانشگاهای آمریکایی شان تعریف میکردن! دیدم هرکی میره داخل، کمتر از یک دقیقه در اتاق مصاحبه نمی مونه و میاد بیرون! با خودم گفتم اینها با این دک و پوزشون و با اون مدارک و اسنادشان رد شدن من قبول می شم؟! عمرا! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان پندها و نصیحت های پدرم؛ مصاحبه و آزمون های استخدام قسمت دوم اول فکر کردم که بهتره محترمانه خودم رو از این مسابقه که بازنده اش هم خودم بودم، سریعتر انصراف دهم، تا عذرمو نخواستن! یاد نصحیت پدرم افتادم: مثبت اندیش باش و اعتماد به نفس داشته باش! بنابراین نشستم و منتظر نوبتم شدم. انگار که حرفای بابام انرژی و اعتماد به نفس بهم می داد و این برایم غیر عادی بود! در این فکر بودم که اسمم رو صدا زدن که بروم داخل. وارد اتاق مصاحبه (گزینش) شدم روی صندلی نشستم و روبرویم سه نفر نشسته بودن که به من نگاه می کردن. یکیشان گفت کی می خواهی کارتو شروع کنی؟ دچار اضطراب شدم، لحظه ای فکر کردم دارن مسخرم می کنن یا پشت سر این سوال چه سوالات دیگه ای خواهد بود؟ یاد نصیحت پدرم در حین خروج از منزل افتادم: نلرز و اعتماد به نفس داشته باش! پس با اطمینان کامل جواب دادم: ان شاءالله بعد از اینکه مصاحبه را با موفقیت دادم میام سرکارم. نفر دوم گفت شما در استخدام پذیرفته شدی تمام! با تعجب گفتم شما که ازم سوالی نپرسیدین؟! سومی گفت ما به خوبی می دانیم که با پرسش از داوطلبان نمیشه مهارت های اونها رو فهمید، به همین خاطر گزینش ما عملی بود، تصمیم گرفتیم مجموعه از امتحانات عملی رو برای داوطلبان مدّ نظر داشته باشیم. داوطلب باید در طولانی مدت؛ و با عمل نه صرفا با حرف؛ از منافع شرکت دفاع کند و تو تنها کسی بودی که از کنار این ایرادات رد نشدی و تلاش کردی از درب ورودی تا اینجا، نقص هاییرا که دیدی، اصلاح کنی و دوربین های مدار بسته موفقیت تو را ثبت کردند! در این لحظه همه چی از ذهنم پاک شد: کار، مصاحبه،گزینش، استخدام، شغل و ... هیچ چیز رو به جز صورت پدرم ندیدم! پدرم آن انسان بزرگی که ظاهرش سنگدل است اما درونش پر از محبت و رحمت و دوستی و آرامش! دوست من! دیر یا زود تو هم پدر یا مادر می شوی و نصیحت خواهی کرد. دل زده نشو از نصایح پدرانه. ماوراء این پندها، محبتی نهفته است که حتما روزی از روزگاران، حکمت آن را خواهی فهمید. چه بسا آنها، دیگر آن روز نباشند. با آرزوی سلامتی برای همه مادران، پدران و به یاد پدران و مادران از دست رفته و روحشان شاد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
مشکل دنیا این است که آدم های باهوش پر از شک هستند، در حالی که آدم های احمق، پر از اعتماد به نفس اند @Magic_Tales
حکایت مسافر شتر و فحش دادن صاحب شتر در مسیر عباسیه قاهره تاجری انگلیسی هر روز اشیا تاریخی مصر را بار شتر می کرد تا به کشتی برساند و به انگلیس ببرد. افسار شتر را هم مرد عربی می کشید. شتربان از این که تاریخش به تاراج می رفت ناراحت بود و مدام به زمزمه و زیر لب به تاجر انگلیسی فحش می داد، ولی برای مزد هنگفتی که می گرفت راهنمای کاروان هم بود! تاجر از مترجمش پرسید مرد عرب چه می گوید؟ مترجم گفت: به شما فحش می دهد و نفرین می کند. تاجر گفت این فحش و نفرین بر کارش هم خللی وارد می کند؟ مترجم پاسخ داد: نه کارش را به خوبی انجام می دهد. تاجر لبخندی زد و گفت بگذار هر چه می تواند نفرین کند و فحش بدهد و چند تا نفرین انگلیسی هم یادش بده! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales