داستان مهمان بهلول و مهمانی قاضی شهر و چاقوی دسته طلایی قسمت اول
بهلول شبی در خانه اش مهمان داشت و در حال صحبت با مهمانش بود که قاصدی از راه رسید. قاصد پیام قاضی را به او آورده بود. قاضی می خواست بهلول آن شب شام، مهمانش باشد.
بهلول به قاصد گفت: از طرف من از قاضی عذر بخواه! من امشب مهمان دارم و نمی توانم بیایم.
قاصد رفت و ساعتی دیگر برگشت و گفت: قاضی می گوید قدم مهمان بهلول هم روی چشم. بهلول بیاید و مهمانش را هم بیاورد.
بهلول با مهمانش به طرف مهمانی به راه افتادند.
او در راه به مهمانش گفت: فقط دقت کن من کجا می نشینم تو هم آنجا بنشین. هرچه می خورم تو هم بخور. تا از تو چیزی نپرسیده اند، حرفی نزن و اگر از تو کاری نخواستند، کاری انجام نده.
مهمان در دل به گفته های بهلول می خندید و می گفت: نگاه کن یک دیوانه مرا نصحیت می کند.
وقتی به مهمانی قاضی رسیدند، خانه پر از مهمانان مختلف بود. بهلول کنار در نشست ولی مهمان رفت و در بالای خانه نشست.
مهمانان کم کم زیاد شدند و هر کس می آمد در کنار بهلول دم در می نشست و بهلول را به طرف بالای مجلس می راند؛ بهلول کم کم به بالای مجلس رسید و مهمان بهلول به دم در!
غذا آوردند و مهمانان غذای خود را خوردند. بعد از غذا میوه آوردند، ولی همراه میوه، چاقویی نبود!
همه منتظر چاقو بودند تا میوه های خود را پوست بکنند و بخورند. ناگهان مهمان بهلول، چاقویی دسته طلایی از جیب خود درآورد و گفت: بیایید با این چاقو میوه هایتان را پوست بکنید و بخورید.
مهمانان به چاقوی طلا خیره شدند. چاقو بسیار زیبا بود و دسته ای از طلا داشت. مهمانان از دیدن چاقوی دسته طلایی در جیب مهمان بهلول؛ که مرد بسیار فقیری به نظر می رسید؛ تعجب کردند.
در آن مهمانی شش برادر بودند که وقتی چاقوی دسته طلا را دیدند به هم اشاره کردند و برای مهمان بهلول نقشه کشیدند.
برادر بزرگتر رو به قاضی که در صدر مجلس نشسته بود و میزبان بود کرد و گفت: ای قاضی این چاقو متعلق به پدر ما بود و سال های زیادی است که گم شده است. ما اکنون این چاقو را در جیب این مرد پیدا کرده ایم. ما می خواهیم داد ما را از این مرد بستانی و چاقوی ما را به ما برگردانی.
قاضی گفت: آیا برای گفته هایت شاهدی هم داری؟
برادر بزرگتر گفت: بله من پنج برادر دیگر در اینجا دارم که همه شان گفته های مرا تصدیق خواهند کرد.
پنج برادر دیگر هم گفته های برادر بزرگ را تایید کردند و گفتند چاقو متعلق به پدر آنهاست که سال ها پیش گم شده است. قاضی وقتی شهادت پنچ برادر را به نفع برادر بزرگ شنید، یقین کرد که چاقو مال آنهاست و توسط مهمان بهلول به سرقت رفته است.
قاضی دستور داد مرد را به زندان ببرند و چاقو را به برادر بزرگ برگردانند.
بهلول که تا این موقع ساکت مانده بود گفت: ای قاضی این مرد امشب مهمان من بود و من او را به این خانه آوردم. اجازه بده امشب این مرد در خانه من بماند. من او را صبح اول وقت، تحویل شما می دهم تا هرکاری خواستید با او بکنید.
برادر بزرگ گفت: نه! ای قاضی تو راضی نشو که امشب بهلول این مرد را به خانه خودش ببرد چون او به این مرد چیزهایی یاد می دهد که حق ما از بین برود.
قاضی رو به بهلول کرد و گفت: بهلول تو قول می دهی که به این مرد چیزی یاد ندهی تا من او را موقتاً آزادکنم؟
بهلول گفت: ای قاضی من به شما قول می دهم که امشب با این مرد لام تا کام حرف نزنم.
قاضی گفت: چون این مرد امشب مهمان بهلول بوده است، برود و شب را با بهلول بماند و فردا صبح بهلول قول می دهد او را به ما تحویل دهد تا به جرم دزدی به زندانش بیندازیم.
برادران به ناچار قبول کردند و بهلول مهمان را برداشت و به خانه خود برد و در راه اصلاً با مهمان حرفی نزد.
به محض اینکه به خانه رسیدند، بهلول زمزمه کنان گفت: بهتر است بروم سری به خر مهمان بزنم؛ حتما گرسنه است و احتیاج به غذا دارد.
مهمان که یادش رفته بود خر خود را در طویله بسته است، گفت: نه تو برو استراحت کن من به خر خود سر می زنم.
بهلول بدون اینکه جواب مهمان را بدهد وارد طویله شد. خر سر در آخور فرو برده بود و در حال نشخوار علف ها بود.
بهلول چوبی برداشت و به کفل خر کوبید. خر بیچاره که علف ها را نشخوار می کرد، از درد در طویله شروع به راه رفتن کرد.
بهلول گفت: ای خر خدا مگر من به تو نگفتم وقتی وارد مجلس شدی حرف نزن؛ هر جا که من نشستم تو هم بنشین؛ اگر از تو چیزی نخواستند دست به جیبت نبر! چرا گوش نکردی؟ هم خودت را به دردسر انداختی هم مرا. فردا تو به زندان خواهی رفت. آن وقت همه خواهند گفت بهلول نتوانست مهمان خودش را نگه دارد و مهمان به زندان رفت.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان مهمان بهلول و مهمانی قاضی شهر و چاقوی دسته طلایی قسمت دوم واخر
بعد بهلول ضربه دیگری به خر بیچاره زد و گفت: ای خر، گوش کن! فردا اگر قاضی از تو پرسید این چاقو مال توست بگو نه! من این چاقو را در بیابان پیدا کرده ام و خیلی وقت بود که دنبال صاحبش می گشتم تا آن را به صاحبش برگردانم ولی متاسفانه صاحبش را پیدا نمی کردم. اگر این چاقو مال این شش برادر است آن را به آنها می دهم.
اگر قاضی از تو پرسید این چاقو را از کجا پیدا کرده ای؟ مگر در بیابان چاقو دسته طلا ریخته اند که تو آن را پیدا کرده ای؟
بگو پدرم سالها پیش کاروان سالار بزرگی بود و همیشه بین شهرها در رفت و آمد بود و مال التجاره زیادی به همراه می برد و با آنها تجارت می کرد تا اینکه ما یک شب خبردار شدیم که پدرم را دزدان کشته اند و مال و اموالش را برده اند.
من بالای سر پدر بیچاره ام حاضر شدم. پدر بیچاره ام را دزدان کشته بودند و تمام اموالش را برده بودند و این چاقو تا دسته در قلب پدرم فرو رفته بود. من چاقو را برداشتم و پدرم را دفن کردم و از آن موقع دنبال قاتل پدرم می گردم.
در هر مهمانی این چاقو را نشان می دهم و منتظر می مانم که صاحب چاقو پیدا شود و من قاتل پدرم را پیدا کنم. ای قاضی، اکنون من قاتل پدرم را پیدا کرده ام این شش برادر پدر مرا کشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا اینها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را پس بدهند.
بهلول این حرف ها را به خر می گفت و صاحب خر گفته های او را می شنید.
بهلول چوب دیگری به خر زد و گفت: ای خر خدا، فهمیدی؟ یا تا صبح کتکت بزنم.
صاحب خر گفت: ای بهلول عزیز! نه تنها این خر، بلکه من هم حرف های تو را فهمیدم و به تو قول می دهم در هیچ مجلسی بالاتر از جایگاهم ننشینم و اگر از من چیزی نپرسیدند حرف نزنم و اگر چیزی ازمن نخواستند کاری نکنم.
بهلول که مطمئن شده بود مرد حرف های او را به خوبی یاد گرفته است رفت و به راحتی خوابید.
فردا صبح بهلول مرد را بیدار کرد و او را منزل قاضی رساند و تحویل داد و خودش برگشت.
قاضی رو به مرد کرد و گفت: ای مرد آیا این چاقو مال توست؟
مرد گفت: نه ای قاضی این چاقو مال من نیست. من خیلی وقت است که دنبال صاحب این چاقو می گردم تا آن را به صاحبش برگردانم اگر این چاقو مال این برادران است من با رغبت این چاقو را به آنها می دهم.
قاضی رو به شش برادر کرد و گفت: شما به چاقو نگاه کنید! اگر مال شماست آن رابردارید. برادر بزرگ چاقو را برداشت و با خوشحالی لبخندی زد و گفت: ای قاضی من مطمئن هستم این چاقو همان چاقوی گمشده پدر من است. پنج برادر دیگر چاقو را دست به دست کردند و گفتند: بلی ای جناب قاضی! این چاقو مطمئناً همان چاقوی گم شده پدر ماست.
قاضی از مرد پرسید: ای مرد این چاقو را از کجا پیدا کرده ای؟ مرد در جواب قاضی، بر اساس هر آن چه شب گذشته از بهلول آموخته بود درباره چاقو توضیح داد و در پایان گفت: ای قاضی! این شش برادر پدر مرا کشته اند و اموالش را برده اند. دستور بده تا این ها اموال پدرم را برگردانند و تقاص خون پدرم را بدهند.
شش برادر نگاهی به هم انداختند. آن ها در مخمصه بدی گرفتار شده بودند و با ادعای دروغینی که کرده بودند، مجبور بودند اکنون به عنوان قاتل و دزد، سال ها در زندان بمانند.
برادر بزرگ گفت: ای قاضی من زیاد هم مطمئن نیستم این چاقو مال پدر من باشد چون سال های زیادی از آن تاریخ گذشته است و احتمالا من اشتباه کرده ام.
برادران دیگر هم به ناچار گفته های او را تایید کردند و گفتند: که چاقو فقط شبیه چاقوی ماست ولی چاقوی پدر ما نیست.
قاضی خندید و به مرد مهمان گفت: ای مرد چاقویت را بردار و پیش بهلول برو.
مرد سجده شکر به جای آورد و چاقو را برداشت و خارج شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
کسانی که می توانند بی هیچ توقعی دوست داشته باشند و مهربانی را مانند رایحه گلی خوشبو پراکنده کنند، موهبتِ عاشق شدن را دارند و گذر از سختی ها برایشان آسان تر است.
@Magic_Tales
داستان ناصرالدین شاه و زغال فروش
گویند روزی ناصرالدین شاه در بازدید از شهر اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه اصفهان عبور می کرد که چشمش به ذغال فروشی افتاد که قیافه اش غرق در سیاهی ذغال شده بود. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش جلو آمد و گفت: بله قربان.
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: جهنم بوده ای؟
ذغال فروش زرنگ گفت: بله قربان!
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: چه کسی را در جهنم دیدی؟
ذغال فروش حاضر جواب گفت: اینهایی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم!
شاه به فکر فرو رفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: مرا آنجا ندیدی؟
ذغال فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است.
پس گفت: اعلیحضرت! حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تقریبا ۱۴ سالم بود،سه پسره سوپری سر کوچمون بود خیلی خوشگل بود،من عاشقش شده بودم،هروز میرفتم در مغازش نوار بهداشتی میخریدم که یعنی من بزرگ شدم بیاد خاستگاریم ،گذشت و مغازه اش از اونجا رفت،چندسال بعد تو خیابون سرم تو گوشیم بود ماشین زد بهم،راننده ترسون پیاده شد دیدم وای همون پسره سوپریه،زنگ زدن اورژانس امد منو بردن داخل اونم باهام امد ،تو راه تو آمبولانس منو شناخت ، خندید و گفت تو همون دختری هستی که هرروز میومدی ازم خرید میکردی ؟
منم درد داشتم نمیفهمیدم گفتم آره خیلی بیشعوری ،انقد امدم ازت خرید کردم عاشقم نشدی
خندید و گفت آخه ازم پد میخریدی منم گفتم خب میخواستم بفهمی بزرگ شدم پریود میشم😂
اونم که ترکیده بود از خنده گفت: آخه هرروز ؟ کی عاشق یه دختر دائم الپریود میشه اخه؟کلی خجالت کشیدم فرداش تو بیمارستان بودم با مامانش آمد ملاقاتم امد یه لحظه کنارم آروم گفت: امدم ببینم اگه امروز پریود نیستی مادرم با مامانت صحبت کنه بیاییم خواستگاری ،منم با اینکه پریود بودم گفتم نه و قبول کردم الان ده ساله شوهرمه 😂😂
@Magic_Tales
داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را.
کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی!
جنگجوی دومی پا پیش می گذارد.
کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده.
جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم.
پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند.
پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آدمی ساخته افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است.
@Magic_Tales
داستان ملانصرالدین و مرد فقیر، گداپروری ممنوع قسمت اول
روزی ملا در بالاخانه (پشت بام) بود که صدای در خانه بلند شد. ملا از بالا پرسید: کیست؟
کسی که در می زد گفت بی زحمت بیایید پایین در را باز کنید.
ملا پایین آمد و در را باز کرد. چشمش به گدایی افتاد که می گفت محض رضای خدا یک لقمه نان به من بده.
ملا گفت: با من بیا بالا.
مرد فقیر به دنبال ملا از پله ها بالا رفت. چون به بالاخانه رسیدند ملا گفت: خدا بدهد، من چیزی ندارم!
گدا گفت: مرد حسابی تو که نمی خواستی چیزی به من بدهی چرا همان پایین به من نگفتی و از این همه پله مرا بالا آوردی؟!
ملا گفت: تو که چیزی می خواستی چرا از همان پایین نگفتی و مرا تا دم در کشاندی؟!
*
همین داستان با روایتی دیگر و کمی مفصل تر:
ملانصرالدین نگاهی به آسمان انداخت و به خورشید که یک راست بر سرش می تابید نگریست. تا دقایقی دیگر به بالای منار می رسید و صدای اذان ظهر او در تمام شهر می پیچید. ملا با پاشنه کفشش به پهلوی الاغ سفید خود فشار آورد تا تندتر برود. مدتی بود که موذن همیشگی مسجد جمعه بیمار شده بود و ملانصرالدین به جای او برای گفتن اذان انتخاب شده بود، تا از منار بلند مسجد به جای او اذان ظهر را بگوید و ملانصرالدین از این جهت بسیار خوشحال بود. ملانصرالدین همیشه از بالای منار کوتاهی که در مسجد کوچک ده بود اذان ظهر را می گفت و به همین جهت فقط اهالی روستا صدای او را از نزدیک می شنیدند و اگر صدای او کمی لرزش پیدا می کرد همه متوجه می شدند، ولی حالا که می خواست از بالای بلندترین منار شهر اذان بگوید این لرزش خفیف ممکن بود به گوش کسی نرسد و صدای کاملاً رسای او در فضا طنین اندازد. ممکن بود صدای او چنان صاف و خوب باشد که پادشاه (حاکم) رسماً از او دعوت کند تا از بالای منار باشکوه سلطنتی اذان بگوید.
ملانصرالدین از مدتها قبل خود را برای چنین روز بزرگی حاضر کرده بود. ریش قهوه ای اش را شسته و شانه زده بود. عمامه اش از همیشه سفیدتر و تمیزتر بود، چون که همسرش روز قبل آن را در چشمه ای که از خارج شهر می گذشت تا می توانست پاکیزه شسته بود. عبای ملا هم از همیشه تمیزتر بود؛ فقط کمی گرد و خاک داشت که آن هم در بین راه روستا تا شهر بر آن نشسته بود.
هنوز ظهر نشده بود که در جلوی منار بزرگ، از الاغ خود پیاده شد. عرق صورتش را با گوشه آستین بلندش پاک کرد و به سوی منار مسجد به راه افتاد. وقتی که چشمش به پلکان مارپیچ منار افتاد، کمی تردید به دلش راه یافت. در ابتدا که از روشنایی وارد منار تاریک شده بود نمی توانست خوب بیند، ولی همین که چشمش به تاریکی عادت کرد به نظرش رسید که این پله ها تمامی ندارد.
ملانصرالدین بین راه پله ها خسته شده بود و خیلی دلش می خواست که وسط پله ها، استراحتی بکند ولی یادش آمد که دیگر چیزی به ظهر نمانده و اذان ظهر را باید شروع کند، به ناچار عبایش را قدری بالا گرفت تا به پله ها برخورد نکند، سپس با زحمت زیاد بالا رفت. از هر پله ای که بالا می رفت صدای هن و هن نفسش بلندتر می شد. از شدت خستگی دلش برای منار کوچک روستا تنگ شد، چون که با دو نفس می توانست به بالای آن برود!
سرانجام به انتهای منار و هوای آزاد رسید و وارد ایوان آن شد. به دیوار تکیه داد تا نفسش سر جا بیاید. به پایین نگاه کرد تا ببیند چقدر بالا آمده است که به ناگاه دید در پایین، مرد ژنده پوشی ایستاده بود و خیره به ملا نگاه می کرد. مرد ژنده پوش فریاد کشید: تو را به خدا بیا پایین. بیا پایین... چیز مهمی باید به تو بگویم!
ملا جواب داد: گوشم با توست. فریاد بزن می فهمم.
مرد گفت: از اینجا نمی شود! من باید از نزدیک با تو حرف بزنم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ملانصرالدین و مرد فقیر، گداپروری ممنوع قسمت دوم واخر
ملا گفت: پس من اول اذان ظهر را می گویم بعد می آیم پایین ببینم چه می خواهی.
مرد ژنده پوش دوباره داد کشید: فایده ندارد، آن وقت دیگر دیر می شود، تو را به خدا همین حالا بیا پایین.
آن مرد آنقدر داد و فریاد راه انداخته بود که گویی کار بسیار مهمی دارد! ملا نگاهی به آسمان کرد و پیش خود گفت: خدا بدش نمی آید اگر اذان ظهر کمی دیرتر خوانده شود. شاید پیغام این مرد واقعاً مهم باشد، شاید هم از طرف شاه پیغامی برای من داشته باشد. هرچند از وضع ظاهر و قیافه اش معلوم است که قاصد شاه نیست، اما کار از محکم کاری عیب نمی کند!
ملا تصمیم گرفت به پایین برود ولی وقتی که در تاریکی به پله ها نگاه کرد باز تردید به دلش افتاد، اما خود را قانع کرد و با عجله از پله ها پایین آمد. این بار حس کرد که راحت می تواند پایین برود. وقتی که به پایین منار رسید قدری به دیوار تکیه داد تا زمین و درختان دور سرش چرخ نخورند. وقتی که سرگیجه اش برطرف شد مرد فقیر را دید که به سویش دست دراز کرده است: من گرسنه ام، زنم مریض است و هفت بچه ام گرسنه اند. هر چه به من بدهی خدا عوضش را به تو خواهد داد!
ملا خیلی اوقاتش تلخ شد. تمام این راه با این همه عجله آمده بود تا به التماس این گدا گوش کند؟ او همیشه می توانست این ناله و زاری را در هر گوشه از خیابان بشنود
برای چند دقیقه ملا نمی دانست چه بگوید. پس از مدتی فکری به خاطرش رسید. سرش را جلو برد و آهسته گفت: با من بیا به بالای منار.
مرد گدا گفت: آه نه! می توانی همین جا چیزی به من بدهی.
ملا گفت: اینجا نمی شود! باید با من به بالای منار بیایی.
مرد گدا دستی را که دراز کرده بود پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
ملا از او خواسته بود که در عوض پولی که می خواهد به او بدهد کاری کند و تکانی بخورد. اما او انتظار داشت که بدون زحمت چیزی بدست بیاورد. واقعاً راه درازی بود و برای بالا رفتن زحمت زیادی می خواست.
اما شاید پولی که ملا می خواهد به او بدهد ارزش این بالا رفتن را داشته باشد. معلوم نبود ملا چه چیز گرانی در آن بالا دارد. حتماً لبخند مهربان ملا معنایی دارد، ملا گفت: دنبالم بیا. بعد خود شروع به بالا رفتن از پله های منار کرد. این بار بالا رفتن از پله ها برای ملا آسان تر بود و راحت نفس می کشید. راهی که قبلاً رفته بود برای او تمرینی بود و او را آماده ساخته بود.
سرانجام هر دو به بالای منار و هوای آزاد رسیدند. ملا سرحال و محکم ایستاده بود، اما مرد فقیر نفسش بند آمده بود و به دیوار تکیه داده بود. ملا دوباره با صدایی مهربان پرسید: حالا بگو ببینم از من چه می خواهی؟
مرد فقیر دوباره دستش را دراز کرد: خدا به تو عوض بدهد که به مرد گرسنه ای مثل من رحم می کنی، زن هفتم من دعایت می کند و هفت بچه گرسنه ام از خدا می خواهند که تو را برکت بدهد. در راه خدا دست خالی مرا پر کن.
ملا دستی به ریشش کشید و گفت: تو آمدی این بالا که از من جواب بگیری؟
مرد فقیر در حالی که با بی تابی دستش را تکان می داد گفت: ای ملای خوب! بله، منتظر جواب تو هستم.
در همان حال که مرد فقیر با امید فراوان دستش را دراز نگاه داشته بود، ملا سینه اش را صاف کرد و با تمام قدرت گفت جوابم این است: نه!
فقیر بیچاره از شدت ناامیدی رویش را برگردانید و تلوتلو خوران از پلکان دراز منار پایین رفت. ملا هم دستش را نزدیک دهانش گرفت و با صدای رسایی که نشان می داد خیلی راضی است، اذان ظهر را آغاز کرد.
ملا درس خوبی به مرد فقیر آموخت. هنوز صدای پاهای خسته مرد فقیر از پله ها به گوش می رسید: تلک! تلک! تلک!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
اکثر مردم بخشی از عمرشان را، در تلاش برای نشان دادن ویژگی هایی که ندارند، تلف می کنند
@Magic_Tales
داستان رستوران کلاهبردار و مشتری مشاور زرنگ
موقع ناهار بود و توماس بیشتر از یک دلار در جیب نداشت و باید هر چه زودتر به یک شرکتی برای انجام دادن کاری مراجعه می کرد. تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب دارد ناهار ارزان قیمتی خورده و راهی شرکت شود. چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.
توماس معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست. گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض توماس توجهی نکرد که گفت: ولی من این غذاها رو سفارش ندادم!
گارسون که رفت توماس شانه ای بالا انداخت و با خودش گفت: خودشان می فهمند که من نخوردم!
اما توماس موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت: میشه ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
توماس معترض شد: ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!
صندوقدار پاسخ داد: ما آوردیم، می خواستین بخورین!
توماس سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی صندوقدار اعتراض کرد، گفت: من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم و این هم ۱۰ سنت مابقی پول غذا!
صندوقدار گفت: ولی ما که مشاوره نخواستیم!
توماس پاسخ داد: من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!
و سپس به آرامی از رستوران خارج شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales