داستان ناصرالدین شاه و زغال فروش
گویند روزی ناصرالدین شاه در بازدید از شهر اصفهان با کالسکه سلطنتی از میدان کهنه اصفهان عبور می کرد که چشمش به ذغال فروشی افتاد که قیافه اش غرق در سیاهی ذغال شده بود. مرد ذغال فروش فقط یک شلوارک به پا داشت و مشغول جدا کردن ذغال از خاکه ذغال ها بود و در نتیجه گرد ذغال با بدن عرق کرده و عریان او منظره وحشتناکی را بوجود آورده بود.
ناصرالدین شاه سرش را از کالسکه بیرون آورده و ذغال فروش را صدا کرد. ذغال فروش جلو آمد و گفت: بله قربان.
ناصرالدین شاه با نگاهی به سر تا پای او گفت: جهنم بوده ای؟
ذغال فروش زرنگ گفت: بله قربان!
شاه از برخورد ذغال فروش خوشش آمده و گفت: چه کسی را در جهنم دیدی؟
ذغال فروش حاضر جواب گفت: اینهایی که در رکاب اعلیحضرت هستند، همه را در جهنم دیدم!
شاه به فکر فرو رفته و بعد از مکث کوتاهی گفت: مرا آنجا ندیدی؟
ذغال فروش فکر کرد اگر بگوید شاه را در جهنم دیده، ممکن است دستور قتلش صادر شود، اگر هم بگوید که ندیدم که حق مطلب را اداء نکرده است.
پس گفت: اعلیحضرت! حقیقش این است که من تا ته جهنم نرفتم!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
تقریبا ۱۴ سالم بود،سه پسره سوپری سر کوچمون بود خیلی خوشگل بود،من عاشقش شده بودم،هروز میرفتم در مغازش نوار بهداشتی میخریدم که یعنی من بزرگ شدم بیاد خاستگاریم ،گذشت و مغازه اش از اونجا رفت،چندسال بعد تو خیابون سرم تو گوشیم بود ماشین زد بهم،راننده ترسون پیاده شد دیدم وای همون پسره سوپریه،زنگ زدن اورژانس امد منو بردن داخل اونم باهام امد ،تو راه تو آمبولانس منو شناخت ، خندید و گفت تو همون دختری هستی که هرروز میومدی ازم خرید میکردی ؟
منم درد داشتم نمیفهمیدم گفتم آره خیلی بیشعوری ،انقد امدم ازت خرید کردم عاشقم نشدی
خندید و گفت آخه ازم پد میخریدی منم گفتم خب میخواستم بفهمی بزرگ شدم پریود میشم😂
اونم که ترکیده بود از خنده گفت: آخه هرروز ؟ کی عاشق یه دختر دائم الپریود میشه اخه؟کلی خجالت کشیدم فرداش تو بیمارستان بودم با مامانش آمد ملاقاتم امد یه لحظه کنارم آروم گفت: امدم ببینم اگه امروز پریود نیستی مادرم با مامانت صحبت کنه بیاییم خواستگاری ،منم با اینکه پریود بودم گفتم نه و قبول کردم الان ده ساله شوهرمه 😂😂
@Magic_Tales
داستان جالب: چگونه به هدف بزنیم؟ (تمرکز روی هدف)
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه (هدف) کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد. جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
می گوید آسمان را می بینم، ابرها را، درختان را، شاخه های درختان و هدف را.
کمانگیر پیر می گوید کمانت را زمین بگذار، تو آماده نیستی!
جنگجوی دومی پا پیش می گذارد.
کمانگیر پیر می گوید: آنچه را می بینی شرح بده.
جنگجو می گوید: فقط هدف را می بینم.
پیرمرد فرمان می دهد: پس تیرت را بینداز. تیر بر نشان می نشیند.
پیرمرد می گوید: عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید نشانه برایتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمرکز شوید. تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن در زندگی همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
آدمی ساخته افکار خویش است، فردا همان خواهد شد که امروز می اندیشیده است.
@Magic_Tales
داستان ملانصرالدین و مرد فقیر، گداپروری ممنوع قسمت اول
روزی ملا در بالاخانه (پشت بام) بود که صدای در خانه بلند شد. ملا از بالا پرسید: کیست؟
کسی که در می زد گفت بی زحمت بیایید پایین در را باز کنید.
ملا پایین آمد و در را باز کرد. چشمش به گدایی افتاد که می گفت محض رضای خدا یک لقمه نان به من بده.
ملا گفت: با من بیا بالا.
مرد فقیر به دنبال ملا از پله ها بالا رفت. چون به بالاخانه رسیدند ملا گفت: خدا بدهد، من چیزی ندارم!
گدا گفت: مرد حسابی تو که نمی خواستی چیزی به من بدهی چرا همان پایین به من نگفتی و از این همه پله مرا بالا آوردی؟!
ملا گفت: تو که چیزی می خواستی چرا از همان پایین نگفتی و مرا تا دم در کشاندی؟!
*
همین داستان با روایتی دیگر و کمی مفصل تر:
ملانصرالدین نگاهی به آسمان انداخت و به خورشید که یک راست بر سرش می تابید نگریست. تا دقایقی دیگر به بالای منار می رسید و صدای اذان ظهر او در تمام شهر می پیچید. ملا با پاشنه کفشش به پهلوی الاغ سفید خود فشار آورد تا تندتر برود. مدتی بود که موذن همیشگی مسجد جمعه بیمار شده بود و ملانصرالدین به جای او برای گفتن اذان انتخاب شده بود، تا از منار بلند مسجد به جای او اذان ظهر را بگوید و ملانصرالدین از این جهت بسیار خوشحال بود. ملانصرالدین همیشه از بالای منار کوتاهی که در مسجد کوچک ده بود اذان ظهر را می گفت و به همین جهت فقط اهالی روستا صدای او را از نزدیک می شنیدند و اگر صدای او کمی لرزش پیدا می کرد همه متوجه می شدند، ولی حالا که می خواست از بالای بلندترین منار شهر اذان بگوید این لرزش خفیف ممکن بود به گوش کسی نرسد و صدای کاملاً رسای او در فضا طنین اندازد. ممکن بود صدای او چنان صاف و خوب باشد که پادشاه (حاکم) رسماً از او دعوت کند تا از بالای منار باشکوه سلطنتی اذان بگوید.
ملانصرالدین از مدتها قبل خود را برای چنین روز بزرگی حاضر کرده بود. ریش قهوه ای اش را شسته و شانه زده بود. عمامه اش از همیشه سفیدتر و تمیزتر بود، چون که همسرش روز قبل آن را در چشمه ای که از خارج شهر می گذشت تا می توانست پاکیزه شسته بود. عبای ملا هم از همیشه تمیزتر بود؛ فقط کمی گرد و خاک داشت که آن هم در بین راه روستا تا شهر بر آن نشسته بود.
هنوز ظهر نشده بود که در جلوی منار بزرگ، از الاغ خود پیاده شد. عرق صورتش را با گوشه آستین بلندش پاک کرد و به سوی منار مسجد به راه افتاد. وقتی که چشمش به پلکان مارپیچ منار افتاد، کمی تردید به دلش راه یافت. در ابتدا که از روشنایی وارد منار تاریک شده بود نمی توانست خوب بیند، ولی همین که چشمش به تاریکی عادت کرد به نظرش رسید که این پله ها تمامی ندارد.
ملانصرالدین بین راه پله ها خسته شده بود و خیلی دلش می خواست که وسط پله ها، استراحتی بکند ولی یادش آمد که دیگر چیزی به ظهر نمانده و اذان ظهر را باید شروع کند، به ناچار عبایش را قدری بالا گرفت تا به پله ها برخورد نکند، سپس با زحمت زیاد بالا رفت. از هر پله ای که بالا می رفت صدای هن و هن نفسش بلندتر می شد. از شدت خستگی دلش برای منار کوچک روستا تنگ شد، چون که با دو نفس می توانست به بالای آن برود!
سرانجام به انتهای منار و هوای آزاد رسید و وارد ایوان آن شد. به دیوار تکیه داد تا نفسش سر جا بیاید. به پایین نگاه کرد تا ببیند چقدر بالا آمده است که به ناگاه دید در پایین، مرد ژنده پوشی ایستاده بود و خیره به ملا نگاه می کرد. مرد ژنده پوش فریاد کشید: تو را به خدا بیا پایین. بیا پایین... چیز مهمی باید به تو بگویم!
ملا جواب داد: گوشم با توست. فریاد بزن می فهمم.
مرد گفت: از اینجا نمی شود! من باید از نزدیک با تو حرف بزنم.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان ملانصرالدین و مرد فقیر، گداپروری ممنوع قسمت دوم واخر
ملا گفت: پس من اول اذان ظهر را می گویم بعد می آیم پایین ببینم چه می خواهی.
مرد ژنده پوش دوباره داد کشید: فایده ندارد، آن وقت دیگر دیر می شود، تو را به خدا همین حالا بیا پایین.
آن مرد آنقدر داد و فریاد راه انداخته بود که گویی کار بسیار مهمی دارد! ملا نگاهی به آسمان کرد و پیش خود گفت: خدا بدش نمی آید اگر اذان ظهر کمی دیرتر خوانده شود. شاید پیغام این مرد واقعاً مهم باشد، شاید هم از طرف شاه پیغامی برای من داشته باشد. هرچند از وضع ظاهر و قیافه اش معلوم است که قاصد شاه نیست، اما کار از محکم کاری عیب نمی کند!
ملا تصمیم گرفت به پایین برود ولی وقتی که در تاریکی به پله ها نگاه کرد باز تردید به دلش افتاد، اما خود را قانع کرد و با عجله از پله ها پایین آمد. این بار حس کرد که راحت می تواند پایین برود. وقتی که به پایین منار رسید قدری به دیوار تکیه داد تا زمین و درختان دور سرش چرخ نخورند. وقتی که سرگیجه اش برطرف شد مرد فقیر را دید که به سویش دست دراز کرده است: من گرسنه ام، زنم مریض است و هفت بچه ام گرسنه اند. هر چه به من بدهی خدا عوضش را به تو خواهد داد!
ملا خیلی اوقاتش تلخ شد. تمام این راه با این همه عجله آمده بود تا به التماس این گدا گوش کند؟ او همیشه می توانست این ناله و زاری را در هر گوشه از خیابان بشنود
برای چند دقیقه ملا نمی دانست چه بگوید. پس از مدتی فکری به خاطرش رسید. سرش را جلو برد و آهسته گفت: با من بیا به بالای منار.
مرد گدا گفت: آه نه! می توانی همین جا چیزی به من بدهی.
ملا گفت: اینجا نمی شود! باید با من به بالای منار بیایی.
مرد گدا دستی را که دراز کرده بود پایین انداخت و به فکر فرو رفت.
ملا از او خواسته بود که در عوض پولی که می خواهد به او بدهد کاری کند و تکانی بخورد. اما او انتظار داشت که بدون زحمت چیزی بدست بیاورد. واقعاً راه درازی بود و برای بالا رفتن زحمت زیادی می خواست.
اما شاید پولی که ملا می خواهد به او بدهد ارزش این بالا رفتن را داشته باشد. معلوم نبود ملا چه چیز گرانی در آن بالا دارد. حتماً لبخند مهربان ملا معنایی دارد، ملا گفت: دنبالم بیا. بعد خود شروع به بالا رفتن از پله های منار کرد. این بار بالا رفتن از پله ها برای ملا آسان تر بود و راحت نفس می کشید. راهی که قبلاً رفته بود برای او تمرینی بود و او را آماده ساخته بود.
سرانجام هر دو به بالای منار و هوای آزاد رسیدند. ملا سرحال و محکم ایستاده بود، اما مرد فقیر نفسش بند آمده بود و به دیوار تکیه داده بود. ملا دوباره با صدایی مهربان پرسید: حالا بگو ببینم از من چه می خواهی؟
مرد فقیر دوباره دستش را دراز کرد: خدا به تو عوض بدهد که به مرد گرسنه ای مثل من رحم می کنی، زن هفتم من دعایت می کند و هفت بچه گرسنه ام از خدا می خواهند که تو را برکت بدهد. در راه خدا دست خالی مرا پر کن.
ملا دستی به ریشش کشید و گفت: تو آمدی این بالا که از من جواب بگیری؟
مرد فقیر در حالی که با بی تابی دستش را تکان می داد گفت: ای ملای خوب! بله، منتظر جواب تو هستم.
در همان حال که مرد فقیر با امید فراوان دستش را دراز نگاه داشته بود، ملا سینه اش را صاف کرد و با تمام قدرت گفت جوابم این است: نه!
فقیر بیچاره از شدت ناامیدی رویش را برگردانید و تلوتلو خوران از پلکان دراز منار پایین رفت. ملا هم دستش را نزدیک دهانش گرفت و با صدای رسایی که نشان می داد خیلی راضی است، اذان ظهر را آغاز کرد.
ملا درس خوبی به مرد فقیر آموخت. هنوز صدای پاهای خسته مرد فقیر از پله ها به گوش می رسید: تلک! تلک! تلک!
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
اکثر مردم بخشی از عمرشان را، در تلاش برای نشان دادن ویژگی هایی که ندارند، تلف می کنند
@Magic_Tales
داستان رستوران کلاهبردار و مشتری مشاور زرنگ
موقع ناهار بود و توماس بیشتر از یک دلار در جیب نداشت و باید هر چه زودتر به یک شرکتی برای انجام دادن کاری مراجعه می کرد. تصمیم گرفت با همان یک دلاری که در جیب دارد ناهار ارزان قیمتی خورده و راهی شرکت شود. چند رستوران گران قیمت را رد کرد تا به رستورانی رسید که روی در آن نوشته شده بود: ناهار همراه نوشیدنی فقط یک دلار.
توماس معطل نکرد، داخل رستوران شد و یک پرس اسپاگتی و یک نوشابه برداشت و سر میز نشست. گارسون برایش دو نوع سوپ، سالاد، سیب زمینی سرخ کرده، نوشابه اضافه، بستنی و دو نوع دسر آورد و به اعتراض توماس توجهی نکرد که گفت: ولی من این غذاها رو سفارش ندادم!
گارسون که رفت توماس شانه ای بالا انداخت و با خودش گفت: خودشان می فهمند که من نخوردم!
اما توماس موقعی فهمید که این شیوه آن رستوران برای کلاهبرداری است که رفت جلو صندوق و متصدی رستوران پول همه غذاها رو حساب کرد و گفت: میشه ۱۵ دلار و ۱۰ سنت.
توماس معترض شد: ولی من هیچ کدوم رو نخوردم!
صندوقدار پاسخ داد: ما آوردیم، می خواستین بخورین!
توماس سری تکان داد و یک سکه ۱۰ سنتی روی پیشخوان گذاشت و وقتی صندوقدار اعتراض کرد، گفت: من مشاوری هستم که بابت یک ساعت مشاوره ۱۵ دلار می گیرم و این هم ۱۰ سنت مابقی پول غذا!
صندوقدار گفت: ولی ما که مشاوره نخواستیم!
توماس پاسخ داد: من که اینجا بودم! می خواستین مشاوره بگیرین!
و سپس به آرامی از رستوران خارج شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
داستان کمک پیامبر اسلام به ساره، زن آوازه خوان مکه و جاسوسی او علیه مسلمانان
ساره، زنی بود آوازه خوان و خواننده (مطربه) که در مکه اقامت داشت و در مجالس لهو و لعب شرکت می کرد و با آواز، رقص و پایکوبی مجالس لهو و لعب را گرم نگاه می داشت. چند سال پس از هجرت پیامبر(ص) از مکه به مدینه؛ بازار ساره؛ به خاطر این که از جمال افتاده بود و از آوازه خوانی و مطربی وامانده بود کساد شد و به فقر، فاقه و تنگدستی دچار شد. او از شدت پریشانی و اضطرار به مدینه آمد و به محضر پیامبر رحمت(ص) مشرف شد.
حضرت فرمود:
– ﻣﺴﻠﻤﺎﻥ ﺷﺪه ﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
- ﺑﺮﺍﯼ ﻗﺒﻮﻝ ﺩﯾﻦ ﺍﺳﻼﻡ ﺑﻪ ﻣﺪﯾﻨﻪ ﺁﻣﺪهﺍﯼ؟
– ﻧﻪ
– ﭘﺲ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﺁﻣﺪه اﯼ؟
همه خاندان من از قریش هستند، گروهی از آنان کشته و گروهی به مدینه مهاجرت نموده اند و پس از جنگ بدر کارم از رونق افتاده است و من از روی احتیاج به اینجا آمده ام.
پیامبر(ص) چیزی به او بخشید و به اصحاب فرمود: هر یک به اندازه تمکن و توانایی چیزی به او ببخشند. اصحاب ﮐﻤﮏ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺟﺎﻣﻪ ﻭ ﻣﺮﮐﺐ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺩﻧﺪ.
نقل است ساره در بازگشت از مدینه، با وجود محبتهای پیامبر(ص) و یارانش، حامل نامه مهم خبرچینی و جاسوسی از مدینه بود و به محض اینکه پیامبر از موضوع نامه خبردار شد، دستور داد تا امام علی(ع) و سه نفر یارانش در بین راه، به او رسیده و نامه را از دستش گرفتند.
ماجرا این بود که یکى از مسلمانان به نام حاطب بن ابى بلتعه که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود، گرفتار یک وسوسه شیطانى شد و آن اینکه ممکن است مشرکان مکه مزاحم خانواده بى سرپرست او در مکه شوند و او مى خواست خدمتى به قریش و مشرکان مکه بکند تا نسبت به خانواده اش مزاحمت ایجاد ننمایند.
لذا ساره را دید و گفت: من نامه اى مى نویسم، آن را به اهل مکه برسان، و ده دینار (و به گفته بعضى ده درهم) نیز به او داد تا نامه را به بزرگان قریش در مکه برساند. در نامه چنین نوشته بود: رسول خدا (صلى الله علیه وآله) قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع باشید!
این ماجرا درست قبل از فتح مکه به دست مسلمانان صورت گرفت و پیامبر اسلام می خواست هیچ خبرى از حرکت مسلمانان و ارتش اسلام به سوى مکه به آنها نرسد و چنین هم شد. به همین دلیل اهل مکه در برابر ورود لشکر اسلام کاملا غافلگیر شدند و این موضوع سبب شد که بزرگترین پایگاه مشرکان (مکه) تقریباً بدون جنگ و خونریزى به دست مسلمین بیفتد و این کار بسیار مهمى بود، در حالى که اگر آن زن جاسوس به هدف خود مى رسید، شاید خون هاى زیادى ریخته مى شد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگران را فریب داده است.
@Magic_Tales
داستان و ریشۀ ضرب المثل: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد
تاجری بود که کارش خرید و فروش پنبه بود. پنبه های کشاورزان را می خرید، آن ها را بسته بندی کرده و به شهرهای مختلف می برد و می فروخت. کار و بار تاجر پنبه؛ به خاطر تلاش و فعالیت های زیاد؛ به اصطلاح سکه شده بود به طوری که پول و پلۀ زیادی به هم زده بود و بازرگانان دیگر؛ به جای رقابت سالم و تلاش بیشتر،؛ به او حسودی می کردند!
یک روز یکی از بازرگان های رقیب، نقشه ای کشید و شبانه به انبار پنبه تاجر قصه ما، دستبرد زد! او برای این که کسی از کارش سر در نیاورد و رازش فاش نشود، به تنهایی این کار را انجام داد و شب تا صبح پنبه های تاجر بیچاره را از انبارش بیرون کشید و در زیرزمین خانه خودش انبار کرد.
صبح که شد، به تاجر پنبه خبر دادند: چه نشسته ای که خانه خراب شده ای و دزد، دار و ندارت را برده است.
تاجر با عجله و شتاب، به طرف انبارش رفت و دید: ای دل غافل! انبارش خالی است و تمام پنبه هایش به غارت رفته است.
تاجر بیچاره با ناله و داد و فریاد کنان راه خانه قاضی را در پیش گرفت و پیش قاضی رفت. قصه دزدیده شدن پنبه هایش را برای قاضی تعریف کرد و گفت: به دادم برس که خانه خراب شدم.
قاضی به مامورانش دستور داد به بازار بروند و برای پیدا کردن دزد، به پرس و جو بپردازند.
مأموران رفتند و چند ساعتی بعد برگشتند، اما نه دزد را پیدا کرده بودند و نه پنبه های دزدیده شده را.
قاضی وقتی گزارش مأمورانش را شنید، به آن ها گفت: به کسی مشکوک نشدید؟
ماموران گفتند: چرا بعضی ها درست جواب ما را نمی دادند، ما به آنها مشکوک شدیم.
قاضی گفت: بروید آنها را بیاورید. ماموران رفتند و تعدادی از افراد را آوردند.
قاضی تاجر پنبه را صدا کرد و گفت به کدام یک از این ها شک داری؟
تاجر پنبه گفت: به هیچ کدام.
قاضی فکری کرد و گفت: ولی من دزد را شناختم! دزد بیچاره آن قدر دست پاچه بوده و عجله داشته که وقت نکرده جلو آیینه برود و پنبه ها را از سر و ریش خودش پاک کند. آن که پنبه به ریشش چسبیده، دزد است.
ناگهان یکی از همان تاجرهای محترم دستگیر شده، دستش را به صورتش برد تا پنبه را پاک کند .
قاضی گفت: دزد همین است!
قاضی به ماموران دستور داد که بروند خانه و انبار آن تاجر؛ که دست به ریش برده بود؛ را بازرسی کنند. مدتی بعد ماموران خبر دادند که پنبه ها در زیر زمین خانه این تاجر انبار شده است.
از آن به بعد، وقتی بخواهند بگویند که آدم خطا کار، یک جوری خودش را لو می دهد، این ضرب المثل (زبانزد) را به زبان می آورند و می گویند: پنبه دزد، دست به ریشش می کشد.
بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇
@Magic_Tales
فرد موفق کسی است که بتواند با آجر هایی که به سویش پرتاب می شود، بنیانی با پی محکم بسازد
@Magic_Tales