eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
15 عکس
25 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜بهترین مدرک تحصیلی جهان چیست ؟! دکتر ویکتور فرانکل ؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند ، او در نامه‌ا‌‌ی‌ خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه می‌نویسد: چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاق‌های گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی می‌شدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی‌ گناه را به راحتی مسموم میكردند. من پرستارانی کاربلد را دیدم ‌که انسان‌ها را با تزریق یک آمپول به قتل می‌رسانند. من فارغ‌ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که می‌توانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند. و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد. از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانش‌آموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید ، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند. پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی می‌تواند با چند سال تلاش به آن برسد . اما به دانش‌آموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست... ‌‌بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواص باور نکردنی سیر اگه اینا رو می‌دونستم هر روز سیر می‌خوردم 💯 🩺🔬توصیه پزشک 🧄حقایقی در مورد سیر که نمی‌دونستی!بزن رو سیرها😍👇🏻 🧄🧄🧄🧄🧄🧄🧄 🧄🧄🧄🧄🧄🧄🧄 🧄🧄🧄🧄🧄🧄🧄 🧄🧄🧄🧄🧄🧄🧄
. 📌 قیمتِ لحظه ای طلای ۱۸عیار اینجاست👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/1523909895Cb793abbfa9 تحلیل_طلا_۱۸_عیار👆🏽 🔥تنها تحلیلگری که توی دو راهی نمیزاره درجا میگه بخر یا بفروش👆🏻
✍🏻 مواظب آبروی دیگران باشیم ! در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم. اواخر شهريور بود ، همه فاميل اونجا جمع بودن. اون روز تعداد زيادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار ، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ ، بازی گرگم به هوا بود ، اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته های انگوری كه در اين باغ وجود داشت ، بعضی وقتا ميتونستی ، ساعت ها قائم بشی ، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!   بعد از نهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم ، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگرای جوونتر ، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت ، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست ، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كيسه انار رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاک پوشوند. کارگرها اون زمان وضعشون خيلی اسفناک بود و با همين چند تا انار دزدی ، هم دلشون خوش بود! با خودم گفتم ، انارهای مارو ميدزی! صبر كن بلايی سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی ، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم ، به هيچ كس هم چيزی در اين مورد نگفتم! غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشونو از بابا بگيرن ، من هم اونجا بودم ، نوبت رسيد به كارگری كه انارها رو زير خاک قايم كرده بود ، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صدای بلند گفتم: بابا من ديدم كه علی اصغر ، انارها رو دزديد و زير خاک قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم ، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين! پدر خدا بيامرز ما ، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود ، برگشت به طرف من ، نگاهی به من كرد ، همه منتظر عكس العمل پدر بودن ، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه ، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش ، من خودم به علی اصغر گفته بودم ، انارها رو اونجا چال كنه ، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر ، گفت شما ببخشش ، بچس اشتباه كرد ، پولشو بهش داد ٢۰ تومان هم گذاشت روش ، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اتاق ، ديگم بيرون نيومدم! كارگرا كه رفتن ، بابا اومد پيشم ، صورت منو بوسيد ، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين ، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروی كسی بازی نكنی... علی اصغر كار بسيار ناشايستی كرده اما بردن آبروی انسانی جلو فاميل و در و همسايه ، از كار اونم زشت تره! شب علی اصغر اومد سرشو پایین انداخته بود و واستاده بود پشت در ، كيسه ای دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو که بابام بازش كرد ، ديديم كيسه ای كه چال كرده بود توشه ، به اضافه همه پولايی كه بابا بهش داده بود... بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
9.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ وقتی حتی شبکه 3 سراغش میره، یعنی یه چیز ویژه‌ست👏🏻👏🏻👏🏻 شامپو جلبک اسپیرولینا؛معجزه رویش مجدد مو 🍃 درمان ریزش مو از ریشه 🍃 تقویت فولیکول‌ها 🍃 افزایش ضخامت تار موها 📲 تو هم می‌تونی اولین تجربه‌ت رو همین امروز شروع کنی... https://landing.saamim.com/Zpp8T https://landing.saamim.com/Zpp8T
پسری که پدرش را مجبور کرد ماشین قراضه‌اش را دو خیابان پایین‌تر پارک کند، اما نامه‌ای که بعد از مرگ پدر در داشبورد پیدا کرد، او را نابود کرد... «فرهاد» دانشجوی پزشکی بود و همیشه از وضعیت ظاهری پدرش و به‌خصوص ماشین پیکان قدیمی و پر سروصدای او خجالت می‌کشید. هر روز صبح که پدرش او را به دانشگاه می‌رساند، فرهاد با لحنی تند می‌گفت: «بابا! تو رو خدا جلوی در دانشگاه نرو! همین‌جا توی کوچه پشتی نگه‌دار. آبرویم می‌رود اگر بچه‌ها ببینند من با این لگن می‌آیم! دود ماشینت همه را خفه کرد!» پدر هر بار با لبخندی مهربان و چشمانی که کمی غمگین می‌شد، می‌گفت: «چشم پسرم... هرطور تو راحت باشی.» و او را دور از چشم همه پیاده می‌کرد. سال‌ها گذشت. فرهاد پزشک شد، پولدار شد و برای خودش ماشین شاسی‌بلند خرید و دیگر سوار ماشین پدر نشد. پدر پیر شد و از دنیا رفت. بعد از مراسم خاکسپاری، فرهاد تصمیم گرفت آن ماشین قراضه را که گوشه حیاط خاک می‌خورد، به اسقاطی بفروشد تا از شرش خلاص شود. وقتی داشت مدارک ماشین را از داشبورد خالی می‌کرد، چشمش به یک عکس قدیمی و سیاه و سفید افتاد. عکسِ پدرش بود در جوانی، که با کت و شلواری شیک به یک ماشین «بنـز» آخرین مدل تکیه داده بود و می‌خندید. فرهاد تعجب کرد. پدرش هیچ‌وقت نگفته بود که چنین ماشینی داشته است. پشت عکس را نگاه کرد. دست‌خط پدرش بود، با جوهری که کمی پخش شده بود: «امروز این عروسک (ماشین بنز) را فروختم. دلم سوخت، چون خیلی دوستش داشتم... اما دکترها گفتند هزینه عمل قلبِ پسر کوچکم "فرهاد" خیلی سنگین است و فقط با پول این ماشین جور می‌شود. ماشینم رفت، اما فدای یک تپشِ قلبِ پسرم. با باقی‌مانده پول، این پیکان را خریدم تا مسافرکشی کنم و خرج داروهایش را در بیاورم. خدایا شکرت که پسرم زنده ماند...» فرهاد روی فرمان ماشین قراضه افتاد. بوی عرق تن پدرش هنوز توی ماشین بود. او سال‌ها از ماشینی خجالت می‌کشید که «قیمتِ زنده ماندنِ خودش» بود. او سوار بر وسیله‌ای شده بود که پدرش غرورش را با آن معامله کرده بود تا قلب پسرش از حرکت نایستد. فرهاد آن ماشین قراضه را نفروخت؛ آن را در حیاط خانه‌اش نگه داشت تا هر روز یادش نرود که ضربان قلبش را مدیون چه کسی است. نتیجه اخلاقی: پدرها قهرمانان خاموش تاریخ‌اند. آن‌ها از آرزوهایشان، از جوانی‌شان و از غرورشان می‌گذرند تا ما قد بکشیم. اگر پدرت ماشین مدل پایین دارد، اگر لباسش کهنه است، اگر دستانش میلرزد... خجالت نکش! این‌ها جای زخم‌هایی است که برای سپر شدن جلوی مشکلات تو برداشته است. یک چالش مردانه: همین الان اگر پدرت زنده است، برو و بر دستانش بوسه بزن. اگر ماشینش مدل پایین است، با افتخار کنارش بنشین و شیشه را پایین بده تا همه ببینند تو فرزند این شیرمرد هستی بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا ⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید نوجوان یا جوانت و و داره 😱 رو قبول نداره 🟥بیا اینجا از خانم دکتر یادگیر که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 👆🏻دوره حل بحرانهای نوجوان
هدایت شده از کانال بستجی♨️
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو‌ خوب تربیت کنی بیا بهت یاد بدم👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 راهکار ،،اعتیاد به جوانت رو یاد بگیر ❌👆🏻ببین تا پاک نشده
داستان مرگ مادر تروی و بیان حس زیبای یک معلم یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه. هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: - تروى ! این کامل نیست. او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: - دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره. هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که تروى بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند. سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت. سؤالى روبرویم قرار داشت: براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟ تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: دوستش داشته باش... به او نشان بده که برایت مهم است... با او گریه کن. انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را پاک کردم و به بچه هاى کلاس گفتم: - بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم. دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: - انگار حالم خوبه. او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود. شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💜 خانومایی که حاضرجوابی محترمانه و دلبری بلد نیستن. اگــــر دوســــت داری اولویت اول همسرت باشی و همسرت به حرفت گوش کنه👇 اینطوری معشوقه شوهرت باش 😌 https://eitaa.com/joinchat/4046062017C1c6cca8473 🎁دوره هدیه را از دست نده بیا اینجا زندگیتو از نو بساز👆🏻
. ❤️‍🔥هر مشکلی با همسرت داری بیا👇 با سیاست و دلبری قلب همسرت را گرم کن😌 تو باید براش بدونِ باشی👇 https://eitaa.com/joinchat/4046062017C1c6cca8473 .