eitaa logo
حکایات مجیک🤌
6.3هزار دنبال‌کننده
15 عکس
25 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 @Magic_1 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴📣مامانااااا باباهااااااا ⚠️ تهاجم فرهنگی بچه تون رو بُرد بلد باشید باهاش درست ارتباط بگیرید نوجوان یا جوانت و و داره 😱 رو قبول نداره 🟥بیا اینجا از خانم دکتر یادگیر که با چند تا تکنیک ساده🤌🏻و سریع بشی تاج سر و الگوی فرزندت👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 👆🏻دوره حل بحرانهای نوجوان
هدایت شده از کانال بستجی♨️
🔴باید با همسرت تیم🫂 باشی تا بچه ات رو‌ خوب تربیت کنی بیا بهت یاد بدم👇🏻👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/4167303191C480d8b1bf0 راهکار ،،اعتیاد به جوانت رو یاد بگیر ❌👆🏻ببین تا پاک نشده
داستان مرگ مادر تروی و بیان حس زیبای یک معلم یک روز کاملاً معمولى تحصیلى بود. به طرح درسم نگاه کردم و دیدم کاملاً براى تدریس آماده ام. اولین کارى که باید مى کردم این بود که مشق هاى بچه ها را کنترل کنم و ببینم تکالیفشان را کامل انجام داده اند یا نه. هنگامى که نزدیک تروى رسیدم، او با سر خمیده، دفتر مشقش را جلوى من گذاشت و دیدم که تکالیفش را انجام نداده است. او سعى کرد خودش را پشت سر بغل دستیش پنهان کند که من او را نبینم. طبیعى است که من به تکالیف او نگاهى انداختم و گفتم: - تروى ! این کامل نیست. او با نگاهى پر از التماس که در عمرم در چهره کودکى ندیده بودم، نگاهم کرد و گفت: - دیشب نتونستم تمومش کنم، واسه این که مامانم داره مى میره. هق هق گریه ی او ناگهان سکوت کلاس را شکست و همه شاگردان سرجایشان یخ زدند. چقدر خوب بود که او کنار من نشسته بود. سرش را روى سینه ام گذاشتم و دستم را دور بدنش محکم حلقه کردم و او را در آغوش گرفتم. هیچ یک از بچه ها تردید نداشت که تروى بشدت آزرده شده است، آن قدر شدید که مى ترسیدم قلب کوچکش بشکند. صداى هق هق او در کلاس مى پیچید و بچه ها با چشم هاى پر از اشک و ساکت و صامت نشسته بودند و او را تماشا مى کردند. سکوت سرد صبحگاهى کلاس را فقط هق هق گریه هاى تروى بود که مى شکست. من بدن کوچک تروى را به خود فشردم و یکى از بچه ها دوید تا جعبه دستمال کاغذى را بیاورد. احساس مى کردم بلوزم با اشک هاى گرانبهاى او خیس شده است. درمانده شده بودم و دانه هاى اشکم روى موهاى او مى ریخت. سؤالى روبرویم قرار داشت: براى بچه اى که دارد مادرش را از دست مى دهد چه مى توانم بکنم؟ تنها فکرى که به ذهنم رسید، این بود: دوستش داشته باش... به او نشان بده که برایت مهم است... با او گریه کن. انگار ته زندگى کودکانه او داشت بالا مى آمد و من کار زیادى نمى توانستم برایش بکنم. اشک هایم را پاک کردم و به بچه هاى کلاس گفتم: - بیایید براى تروى و مادرش دعا کنیم. دعایى از این پرشورتر و عاشقانه تر تا به حال به سوى آسمان ها نرفته بود. پس از چند دقیقه، تروى نگاهم کرد و گفت: - انگار حالم خوبه. او حسابى گریه کرده و دل خود را از زیر بار غم و اندوه رها کرده بود. آن روز بعدازظهر مادر تروى مرد. هنگامى که براى تشییع جنازه او رفتم، تروى پیش دوید و به من خیر مقدم گفت. انگار مطمئن بود که مى روم و منتظرم مانده بود. او خودش را در آغوش من انداخت و کمى آرام گرفت. انگار توانایى و شجاعت پیدا کرده بود و مرا به طرف تابوت راهنمایى کرد. در آنجا مى توانست به چهره مادرش نگاه کند و با چهره مرگ که انگار هرگز نمى توانست اسرار آن را بفهمد روبرو شود. شب هنگامى که مى خواستم بخوابم از خداوند تشکر کردم از اینکه به من این حس زیبا را داد، تا توان آن را داشته که طرح درسم را کنار بگذارم و دل شکسته یک کودک را با دل خود حمایت کنم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
💜 خانومایی که حاضرجوابی محترمانه و دلبری بلد نیستن. اگــــر دوســــت داری اولویت اول همسرت باشی و همسرت به حرفت گوش کنه👇 اینطوری معشوقه شوهرت باش 😌 https://eitaa.com/joinchat/4046062017C1c6cca8473 🎁دوره هدیه را از دست نده بیا اینجا زندگیتو از نو بساز👆🏻
. ❤️‍🔥هر مشکلی با همسرت داری بیا👇 با سیاست و دلبری قلب همسرت را گرم کن😌 تو باید براش بدونِ باشی👇 https://eitaa.com/joinchat/4046062017C1c6cca8473 .
آواز جغد پیامی از طرف خدا جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می کرد. رفتن و ردپای آن را و آدم هایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوار ها خراب می شوند. او بارها و بارها تاج های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه لای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدم ها، با این آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را که شنید، گفت: - بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم ها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می کنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شکست و دیگر آواز نخواند. سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان کنگره های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: - خدیا! آدم هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: - آوازهای تو بوی دل کندن می دهد و آدم ها عاشق دل بستن هستند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه و آن که می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره های دنیا می خواند و آن کس که می فهمد، می داند آواز او پیام از طرف خداست. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
▪️دوره‌ مکالمه عربی▪️ قرعه‌کشی۸کمک‌هزینه سفرمشهد‌ مقدس قیمت اصلی ۶۰۰تومان بمناسبت ماه رمضان 🇮🇶اربعین آقای خودت باش💪 روز های پایانی تخفیف 100% 《لایو+ انیمیشن🎞+مدرک📋》 اگه از دست‌بدی قطعا پشیمون‌میشی😉 ▫️بزن رو لینک زیر👇👇▫️ https://eitaa.com/joinchat/392560975Cfd96b41e4b
داستان سود قرعه کشی الاغ مرده چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: - متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد. چاک جواب داد: - ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده. مزرعه دار گفت: - نمی شه. آخه همه پول رو خرج کردم. چاک گفت: - باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده. مزرعه دار گفت: - می خوای باهاش چی کار کنی؟ چاک گفت: - می خوام باهاش قرعه کشی برگزار کنم. مزرعه دار گفت: - نمی شه که یه الاغ مرده رو به قرعه کشی گذاشت! چاک گفت: - معلومه که می تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی گم که الاغ مرده است. یک ماه بعد مزرعه دار چاک رو دید و پرسید: - از اون الاغ مرده چه خبر؟ چاک گفت: - به قرعه کشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و ۸۹۸ دلار سود کردم. مزرعه دار پرسید: - هیچ کس هم شکایتی نکرد؟ چاک گفت: - فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
. 🔴آزمـون استخدام آمـوزگار و دبیـــر 👩‍🏫 📍حـداقل مــدرک: لیسـانـس 📍سـن داوطلــب : ۲٠ تـا ۴٠ سـال شرایط آزمون در کانال مسیر معلمی👇 https://eitaa.com/joinchat/3512729888Ce81dc4ed0b 🔴بـرای استخـدام حتمـا عضـو بشید👆
سه بار بگو « یا امام رضا » حالا بزن رو قفل‌های وسط قلب ببین خدا چی برات فرستاده😍👇 🕌🕌  🕌🕌       🕌 ✨  🕌 🕌 ✨ 🕌        🕌✨✨ ✨ ✨✨🕌     🕌✨ 🔐🔐 ✨ 🕌       🕌 🔐🔐 🕌             🕌 ✨ 🕌                 🕌اینجا رزق و روزیت زیاد میشه👆
دلیل آفرینش مگس از زبان غلام به پادشاه غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد، اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت، پادشاه از غلامش پرسید: اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟ غلام گفت: - خداوند مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا